انقدر که به همه چیز فکر کردم…حتی برگشتن به اون شهر بی فرشته لعنتی...
سالی که من دنیا اومدم این مرد با همین لباس سفید و ابی همینجا رو نیمکت فارق التحصیلی نشسته که من قراره پس فردا بشینم…با هزار جور دغدغه و فکر مشغول… نیم ساعت دیگه قرار دارم با یکی از املاکی ها… ببره اپارتمان نشونم بده… صبحی دو سه جا اقدام کردم برای کار…زیر نم نم بارون منهتن میرم تا ببینم دست روزگار ما رو کجای این شهر شلوغ جا میده… دنبال کار و خونه…تنها...من کی اینهمه بزرگ شدم...
اقای پرزیدنت فردا اینجاست…اونور کوچه بنده دقیقا… سخنرانی دارند…و در حال حاضر و از ۴۸ ساعت قبل کوچه من بلوک شده و مامور سیکرت سرویس و اف بی ای و ال و بل هست که از در و دیوار بالا میره…چند تا اوتومبیل شخصی ظاهرا خالی هم اینور و اونور کوچه پارک شده که بنده خود به چشم خود دیدم که پشت یکیشون چند نفر دراز کش حضور داشتند… وضعیت پشت بوم های اطراف پنجره ها… رفت و امد ها و غیره نیز به شدت زیر نظر گزارش شده…وضعیت هیجان انگیز داغونیه…بنده با مستر پرزیدنت یه اندازه یه کوچه ۸ متری فاصله دارم…دوربین به دست تا فردا…باشد که رستگار شویم...
موجودی هستم خوشحال…که درسهاش تموم شده ترم اخری بالاترین نمره ها رو گرفته… و پدرش …مادرش…و چند تا از بهترین دوستهاش…دارند میان برای مراسم فارق التحصیلیش…و همینطور اقای اوباما :))
امروز تمام کلمبیا رو گلهای سفید و ابی کاشتند…دارم توی بیداری خواب میبینم انگار… و موجودی هستم خوشحال…دلتنگ …. و شکر گزار...
خسته و بی خواب رفتم و لباس فارق التحصیلیم رو خریدم…و فکر کردم به همه اونهایی که دلم میخواست که میبودند ولی نیستند… همه اونهایی که شاید …حق من بود که بودند ولی نیستند….حتی منی که معمولا چیزی از این دنیا رو حق و حقوق خودم نمیدونم…
همه اونهایی که به گذشته دور من…به کودکی گرمی که داشتم و خاطراتش تعلق داشتند و یه جایی همون اطراف جا موندند از زندگیم…
همه اونهایی که به بیست و چند سالگی های تلخ و نفس گیر من تعلق داشتند و یک جایی مابین همه اون روزهایی که باید فریاد میزدم که به دادم برسند و به جاش خفه شدم…. من رو ندیدن و رفتند….
و حتی همه اینها هم که نه…
یک نفری از تمام دنیا…تنها یک نفر از تمام بالا و پایین دنیا … که تنها یک نفری بود که صبح روز فارق التحصیلی قبلیم با یه دسته گل میخک صورتی اومد و ایستاد پشت سرم… و روزهای بعدترش… که تنها و یک نفری بود که به تونستن های من اعتماد کرد… تنها نفری توی دنیا که مثلش دیگه برای من هیج وقت و هیچ جا نیست…که اگر این جور محکم و قاطع به من اطمینان نداشت همون موقعی که حتی خودم هم دیگه به خودم امیدی نداشتم... امروز من اینجا نایستاده بودم…پدره…
و برادره…و این اولین بار از همه بارهایی که قراره طور مهمی بشه و نباشه…
دلتنگ و دلگیر لباس ابی روشن فارق التحصیلیم رو خریدم…شاید بشه بهانه که دیگه سیاه نپوشم…و من به خاطر همین بهانه های ریز ریز…ممنونم...
امروز فاینال اخریه مثل داستانهای بچگی با یک پایان خوب تمام شد…و از هفته بعد و بعد از مراسم فارقی تا اطلاع ثانوی دیگه دانشجو نیستم…

به این معنی که من ۱۰ روز دیگه رسمن همه کارهای مربوطه به دانشگاهم تموم میشه…۱۴ روز دیگه فارق التحصیل میشم… ۲۸ روز دیگه خونه زندگیم رو ازم میگیرند…و تا زمان نا مشخصی که کار پیدا کنم موجودی هستم زاید و بی خاصیت که مطمینن حرص فراوان میخوره و از استرس تا پای دق دادن خودش و دور و بریهاش میره…باشد که همگی رستگار شوند…
یک سال گذشته اما انگار که من سالهاست اینطوری زندگی کرده باشم…سال سخت و تلخی بود…من ادم نبودم انگار…من یک مشت خورده ادم بودم که با خاک انداز جمعم کردند و ریختنم اینجا توی این خونه …توی نیویورک تا تیکه های پاره و پخشم رو با درد و رنج فراوان به هم وصل کنم…مسلما انقدر درگیر این وصله پینه کاری بودم که خیلی جاها نفهمیدم این تجربه تکی که توی مشتم گرفتم اصلا چی هست و چطور میتونه باشه…اینکه حالا که دم تمومیشه…غم دارم که ای کاش منم مثل همه…مثل ادم اومده بودم…و یک سر سوزنی از این همه تجربه خاص که نصیبم شد رو توی مشتم گرفته بودم…بماند که این ترم اخری..به خصوص این یکی دو ماه…بهتر بودم…حتی با همکلاسیهام بالاخره معاشرتی کردم…و اوقات زیادی رو در محضر ناب کلمبیا گذروندم…فقط میتونم بگم که ثانیه به ثانیه هر بالا و پایینی که رفتم…انقدر برام عزیزه…که نمیتونم احساسم رو نسبت بهش توی غالب کلمه بگنجونم…
فقط اینکه برای تک به تک روزهام ممنونم…برای زحمتی که میکشم…اینکه فرصت این جور زحمت کشیدن ها رو داشتم …ممنونم…برای ۲۸ سالگی هام توی این شهری که از هر ۳ تا شهری که زمانی بهشون تعلق داشتم من رو بیشتر تحویل گرفته ممنونم…برای نشکستن هام…برای داشتن اونچیزی که درون من گذاشته بودند تا بهش تکیه کنم و تنها از جام پاشم…برای بی عرضه نبودنم …ممنونم…برای شلوغی نفس گیر روزهام که انقدر اتفاق داره که اتفاق چند ساعت پیش ترم رو هم کهنه و بی اهمیت میکنه…برای فراموشی هز چی که به فراموشی تعلق داره و برای یاد همه اونهایی که خودشون هم که نیستند یادی ازشون هست…تا اخر دنیا ممنونم...
یادم میاد به ظهر پنج شنبه که با یک دنیا فکر و ذوق و شوق برای کارهایی که باید انجام میشد و دلم میخواست انجام بشه خوابم برد و نمیدونم توی این ۲۴ ساعتی که خوابیدم چی بر من گذشته که اینطور خسته و بی حال و بی تفاوت از جام پاشدم…انگار روح ادمیزادی رو توی خواب از من دزدیده باشند…
شب جمعه هست…چشمهام رو میبندم تا خوابم ببره…تصویر زندگیمون میاد جلوی روم…که اگر برادره بود الان چطوری بودیم… بعد تصویر پزشک برادره توی اون اولین ثانیه های بعد رفتنش…که داشت برام میگفت میتونستیم چطوری باشیم… بعد دیگه نمیخوام بدونم که میتونستیم چطوری باشیم یا نباشیم…یا چی میشه و نمیشه… یک سال گذشته…من خسته و خاکی… گذروندم که بگذره…که برسم اینجایی که رسیده و نرسیده… نفهمیده باشم که کجا بودم و چی نصیبم شده بود…. من مرض پست تراما دارم… که تازگی ها برای رونما شدن بهونه هم ازم نمیخواد…بعد همینطوری پوست کروکدیل میپوشم و رفتار بچه گربه ازم سر میزنه… بعد شیشه زنکشم هم ۶ ماهه اینجاست …هنوز پلمپ درشو هم باز نکردم…اینها همش بهانه هست…من یه جای کار که نمیدونم کجاست…به دلایلی که نمیدونم چی هستند…از خودم دلخورم…همین...