- کلمات شما همون افکار شما هستند که تبدیل میشند به کارهای شما...کارهای که عادت میشن و بعد تبدیل به بخشی از شخصیت شما ...شخصیتی که سرنوشتتون رو میسازه....میبینید...همش از کلمات شما اب میخوره....نمیبینید؟ زندگی نشونتون میده....به منم ربطی نداره!
- یه مقوله ای هست به اسم زبان...زبانی که مثلا توی دبیرستان به زور به خوردتون دادن و همیشه از سر کلاسش فراری بودید وقتی میرید اونسر دنیا و ازتون میپرسن چند تا زبون بلدی جز اون زبونهایی که بلدید حساب نمیشه! زبانی که خودتون با پای خودتون رفتید سر کلاسش نشستید و خوندن و نوشتنش رو یاد گرفتید و توی اینترنت هم تقریبا باهاش راحتید هر چی هم که خفن باشید جز زبانهایی که شما صحبت میکنید حساب نمیشه! خیلی ساده اش کنم...زبانی که در منزل و یا محل کار و روزمره شما ازش استفاده نمیشه زبانی که شما صحبت میکنید نیست!! روی همین مبنا اگر در این حد روی زبان خاصی تسلط ندارید ازش استفاده نکنید....چون ۹۹٪ اوقات بهتون قول میدم که کلمات شما بار معنایی متفاوتی دارن که اگه خیلی خوش شانس باشید فقط مطلب شما رو خنده دار میکنند! البته اتفاقهای وخیم تری هم معمولا میفته...به منم ربطی نداره...
-شام و قهوه توی وست وود توی سرمای پاییزی با استین کوتاه و دماغ یخ زده چشمهای خسته خیلی چسبید هر چند بعدش دوباره رفتم نشستم سر پروژه تا نصفه شب...
- پایان نامه تو شیراز....اولش فکر کردم که شیراز چی داره برای من که بخواد در ابعاد مهمترین پروژه مهمترین سالهای زندگیم مهم بشه....حالا رسیدم به اون نقطه که its not about how it realy is, its about how i present it to the world....
- در مورد بالایی....همه چیز دنیا همینه...اصلا مهم نیست چی هستی...چی داری...کی هستی...مهم اینه که چطور تصویری ازشون بسازی ...مثل تبلیغات...مثل marketing....
و ادمهای دنیا :
شخصیتی هست که دارن....چهره ای که واقعا دارن...چیزی که واقعا هستن...
و بعد شخصیتی هست که میخوان داشته باشه...چهره ای که واقعا نیستن اما ته دلشون میخوان که باشن...همون ادم ایده الی که اگه بودن چنین و چنان میشد...
و بعد شخصیتی هست که سعی میکنن در مقابل مردم از خودشون نشون بدن....همون شخصیتی که میخوان مردم اونها رو اونطور بشناسن...
و دسته اخر اون شخصیتی هست که عموم مردم واقعا از ادم میبینند....همون قضاوت عموم مردم که به طرز عجیبی به اون اولی که گفتم شباهت داره! میبینید....بنابراین از این چرخه اگر دومی و سومی حذف بشه هیچ اتفاقی نمی افته !! ولی عجیب دنیای ادمهاست که قسمت عمده ای از عمرشون رو بر سر همون دومی و سومی مصرف میکنند....اینطور هست که عمر ادم حروم میشه!!بنابراین اگر عده قابل توجهی از نزدیکان کنونی و یا کسایی که از یه حدی بهتون نزدیک ترین عقیده خواصی در مورد شما دارن احتمال اینکه شما واقعا همونی باشید که اونا فکر میکنن خیلی زیاده و میتونید جدیش بگیرید! توجه داشته باشید البته که گفتم چند نفرنه یک نفر! از اونهایی که دور و برتون هستند که بخوان اصلا چیزی ببینند یا نبینند....
- یکی از کارهایی که همیشه عاشقش بودم و و هرگز جدیش نگرفته بودم طراحی جواهرات هست...تا اینکه برای این پروژه اخری باید طرحی میدادیم که بعدا به صورت ۳ بعدی پرینت بشه....و خوب مسلما بسیار هم گرونه...خلاصه که به کله ام زد که حالا که اینهمه باید روش کار کنم و خرجش کنم لااقل استفاده هم بشه...این شد که اولین تیکه از لاین جوهرات خانوم مر طراحی شد و تا این ساعت نه تنها خودم نتونستم از زل زدن بهش دست بردارم بلکه هر کی از جلوی مانیتورم رد شده هم به شدت میخکوب شده و خلاصه استقبال شایانی از جماعت دیزاینر دریافت شد....جمیع دوستان نظر دادند که توی بازار کنونی با وجود اقتصاد خراب و معروف نبودن اینجانب و همه این برنامه ها این دستبند رو حتی میشه تا حدود ۲۵۰ دلار فروخت...خلاصه قرار شد که بعد از پرینت از دستبند تهفه طلای بنده به صورت حرفه ای عکسبرداری بشه به منظور تبلیغات....دنبال یه اسم هستم(با تلفظ راحت و ریشه ایرانی) برای مارک احتمالی دیزاین هام...از نظرات شما استقبال میشه....
- دیشب که باهام حرف زدی نمیدونم چرا حس کردم ته دلت داری به من و همه اونچیزی که هستم لبخند میزنی...حس کردم که ازم راضی هستی...گفتی صبر کنم...باشه...صبر میکنم...هر چند صبرش خیلی سخت شده... ولی باشه...زیاد طولش نده ولی...من خیلی وقته منتظرم...این تیکه اخرش هم صبر....فقط به خاطر حرفی که تو زدی....
الان که اینجام....اگه شما باز همین رو بگید و با این تفاوت که من الان جز همون خارج نشین های به خیال شما خوشال بی دردم...فقط خواستم بگم که تمام دیشب رو از فکر کتک خوردن های شما خوابم نبرد....از فکر همه کسایی که ممکنه عصر به خونشون بر نگردن...از دردی که درد مشترکه...تمام روز بغضمو خوردم...با خانوم س و ش و ف پوستر درست کردیم...س ب ز شدیم...رفتیم در cnn اعتراض کردیم که چرا وطن پاره پاره ما رو زیاد نشون نمیدن...شاید رو هم ۲۰ نفر هم نبودیم...ولی رفتیم...رفتیم در ساختمون فدرال...ما بودیم و ۱۰ - ۲۰ نفر شاهی...وایسادیم جلوشون....فقط ما ۴ تا بودیم اما بودیم...ما ۴ نفررفتیم...هر چند کار زیادی از دستمون نیومد...هر چند بین ۵۰۰ هزار ایرونی توی این شهر چهارصد و نود و شیش هزار تاش غیرت نداشت که بیاد...ولی ماها رفتیم...به خاطر همون حداقلی که از دستمون بر میومد...به خاطر بغضی که راه گلمونو گرفته بود...
به بیشماریتون ما ۴ تا رو هم اضافه کنید...
together we stand, divided, we fall....
پ.ن: اینکه دور باشی و بدونی اونطرف اشوبه قورت دادنش خیلی سخت تر از وقتی هست که وسط شلوغی باشی...از سر صبح با بغض رفتم سر کلاس تمام مدت توی بالاترین بودم...توی راه هم پلیس نگرم داشت...خودمم نمیدونستم دارم با چه سرعتی میرم...جریمه هم شدم...خانوم ش هم حال بهتری نداره...ساعت ۵ داریم میریم جلوی cnn تظاهرات...ولی نمیدونم چند نفر قراره بیان...یه سر باید برگردم خونه دنبال شال و بند و بساط س ب ز...با پوستر های انتخاباتی که تو هفت تا سوراخ قایم کردم و با خودم اوردم اینور...دورم اما بی غیرت نیستم...
شیشه لاک قرمز رنگ و گردنبند مهره دار سیاه...
کفش های پاشنه بلند قرمز رنگ و ساق شلواری سیاه
لبهای قرمز رنگ و چشمهای سیاه...
Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device
they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
انگار که بعد از این همه سال الدوز باشم ... نشسته باشم منتظر...تا کلاغ ها من رو یه روزی از اینجا ببرن...
پ.ن: وقتی که من بچه بودم...غم بود اما کم بود...
Said argued that the West had dominated the East for more than 2,000 years, since the composition of The Persians by Aeschylus. Europe had dominated Asia politically so completely for so long that even the most outwardly objective Western texts on the East were permeated with a bias that even most Western scholars could not recognize. His contention was not only that the West has conquered the East politically but also that Western scholars have appropriated the exploration and interpretation of the Orient’s languages, history and culture for themselves. They have written Asia’s past and constructed its modern identities from a perspective that takes Europe as the norm, from which the "exotic", "inscrutable" Orient deviates
من عاشق کارم هستم... کارم یه بعدی نیست...چیزی هست که همه جنبه های وجودیمو ارضا کنه...از سیاست...از روان شناسی...فرهنگ شناسی...جامعه شناسی...حتی علوم...و هر چیزی که به فکر شما برسه...منی که اون همه رشته عوض کردم...اخرش پابند اونی شدم که همه اون رشته های یکی دو بعدی رو توی خودش غالب گرفته...من عاشق کارم هستم...کاری که هیچوقت روتین نمیشه...هیچ وقت انجامش ضمیر ناخداگاهم نمیشه...همیشه چیزهای جدید داره برای کشف...همیشه راه های نرفته داره برای شناخت....هیچوقت تکرار مکررات نمیشه توی دنیایی که همه چیزش بدجوری تکراریه...و من عاشق کارم هستم...و ادمی که فقط یه بار زندگی میکنه....اگر به کمتر از کاری که بهش عشق میورزه رضایت بده به هر دلیلی به خودش...به زندگی خودش...و افریننده خودش خیانت کرده...
من پایان نامه ام رو با ترس شروع کردم...با یه استاد ناشناخته جدید...و حالا ارومم...هر چند میدونم این چند ماه سخته...اما...من به کاری که میکنم بد جوری امید دارم....کاری که من رو برگردوند به زادگاه خودم...شهری که همه عمرم دوستش داشتم...خیابونها و کوچه هایی که برام پر از خاطره هست...خوب که فکر میکنم میبینم که من...توی بهترین روز از بهترین ماه بهترین سال دنیا توی بهترین خانواده بهترین شهر دنیا به این دنیا اومدم و با وجود همه غر هایی که میزنم...قدر میدونم...قدر همه ۲۶ سالی که تجربه کردم....سفر کردم...درس خوندم....قدر درسی رو که با سختی خوندم...قدر عرضه ای که توی وجودم گذاشته شده...قدر همه شغل های بی ربطی رو که توی زندگیم امتحان کردم.....از معلمی تا فروشندگی!! تا معماری!! قدر ۱۰ سالی رو که اینجا ساده زندگی کردم...توی اجتماع زندگی کردم... توی شرایط مختلف و توی خانواده ای که به من یاد داد که مهم نیست کجایی و دور و برت کی هست....تو همیشه میتونی سالم زندگی کنی...میتونی انسانیتت رو به ادمیتت نفروشی...میتونی این سر دنیا باشی اما خط و زبان مادریت یادت نره...میتونی بری...تصمیم بگیری و بری و تن و بدن خانواده ات نلرزه از چون انقدر توی وجودت کاشتن که امروز نخوان برای هر قدمت تنشون بلرزه....من قدر میدونم...قدر خانواده ام رو...که سنتی هستند و مذهبی ولی سنت و مذهب رو به من دیکته نکردن....به من اجازه من بودن دادن....از من یه فراری شورشی نساختن....من به خاطر ریشه خیلی از اون اعتقاداتی که غلط یا درست همراهشون بزرگ شدم این سر دنیا و حتی اون سر دنیا تنهام....تنهایی که یه انتخابه اجباریه وقتی کسی به اندازه قسمت کردنش نیست....ولی قدر میدونم...قدر همون یکی دو تا ادم زندگیم...مثل خانوم مر...چون میدونم...دیدم که ادمهای خیلی خیلی زیادی توی این دنیا همون یکی دو تا محرم زندگی رو هم ندارن....
من خانوم مر ۲۶ ساله...درسم رو...تلاشی که برای داشته هام میکنم رو...ادمی که هستم رو...اعتقاداتم رو...گربه های بی صاحاب محل و سنجاب های گرسنه درختهای توی حیاط و شهرم رو...خانواده ام رو....انگشترهای بدلی درشتم که شما فکر میکنید زشتن رو....بارون اهسته و برف تند و گیتار ملایم رو...فیلم و شعر و رقص و موسیقی رو ...اهنگهای دهه ۸۰ رو...بان جوویی و سعید مدرس رو! ناخنهای بلند قرمز لاک خورده رو....موهای مشکی بلند پریشون و ابروهای کمون و از اون دسته گل های تزیین شده ای که توی این ۲۶ سال بنی بشری بهم نداده ...و بچه های قد و نیم قدی که یه روزی براشون بهترین مادر دنیا میشم رو دوست دارم...و
قدر میدونم...قدر همه زندگی سختی که به من یاد داد ...دنیای به این بزرگی جایی برای چیزی بیشتر از همین دل بستن های به این کوچیکی نداره....
p.s. : and now back to complaining
بعضی روزها احساسات ادم از بین نمیره...فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه...مثل امروز...من ...تب...تهوع و تنفر....
