- اینها رو من نگفتم...این دختره گفت...راست گفت...اینجا هم که پر از حرف راسته...
دارم درد میکشم...بیشتر از اونی که بتونم توی غالب کلمات بریزم...یا توی کاغذ رنگی های سکوت بپیچم....دارم با ذره ذره تنم...با تک تک هر انچیزی که از من من رو ساخته درد میکشم...از دادنی ها به من زیاد دادی...میدونم...هر چی از من گرفته شد خودم گرفتم...اون رو هم میدونم..میدونم که توی تک تک همین ثانیه هایی که همه وجودم پر از درده خیر و صلاح من هست که تو خواستی...اینهاش رو هم میدونم...و میدونم که ناخلف و ناشکرم با هر اشکی که میریزم و هر باری زندگی که تو بهم دادی رو پس میزنم و مرگ میخوام...مرگ زود...مرگ همین حالا....میدونم....و تو که صبوری...ناز میکشی...و اگر دردی هم هست صبر و تحملش رو هم کنارش میدی....فقط...امروز ...همین الان...همین ثانیه...که من پر از دردم و یک فردای مبهم...که نمیدونم خودم رو پشت کدوم تکیه گاه نداشته اش قایم کنم....بهم بگو...به همه بزرگیت قسم بهم بگو...من...تنها...با این زمستون سرد و سیاه و تاریک پیش روم چی کار کنم؟بگو...بگو ...که دارم درد میکشم...
-مردم دقیقه ای یک بار پای تلفن گزارش طلب میکنند...خانوم مادرمان در همین حال هی زنگ میزند و نگو عصبانی نیز میباشد از انکه تلفنمان در دسترس نمیباشد...خانوم مر نیز یک ریز زیر گوشمان وز وز میکند که مر من گشنمه بریم غذا بخر...مر من تشنمه بریم چایی بخر...مر من فشار خونم پایینه بریم کیک بخر ...مر من دستشویی دارم از اتوبان برو بیرون...مر من کمرم درد میکنه بیا کیفم رو بنداز روی شونم! مر من دستم درد میکنه بیا خم بشو اون مجله رو از زیر صندلی بده....مر کوف...مر مرد....تا ساعت ۷:۳۴ ثانیه بعد از ظهر سکوت کرده عاقبت ان روی سگیمان که معمولا بالا امدنی نیست بالا امده وسط پارکینگ جلوی ملت همیشه در صحنه و با همراهی مردم در پای تلفن جیغ میکشیم که یک کلام دیگر حرف بزنید همین فردا چمدان پیچیده بلیط گرفته به وطن رجوع کرده هرگز به این خراب شده باز نمیگردیم! سکوت مطلق حکم فرما میشود...کمر و دست و سر و پای خانوم مر خوب میشود...مردم نیز ولمان میکنند...چای یخ کرده مان را سر میکشیم...خانوم مر میگوید راستش را هم بخواهی همان حرف اخریت عاقلانه ترین کاری میباشد که در حق خودت توانی انجام دهی....نمیشنویم...چای یخ کرده میخوریم...به روز طولانیمان می اندیشیم...و اغاز ۶:۴۵ دقیقه ایش....لبخند میزنیم...هر چه پیش اید خوش اید...
-این روزها یک چیزی برایمان بسیار عجیب و جالب میباشد....بچه تر که بودیم "مامانمان" دوستانی داشت که دکتر و مهندس و معلم بودند و یا معروف و مشهور...و یا بابایمان فلانی و بهمانی را میشناخت که سرشناس بودند و یا تازه به دوران رسیده خود را گم کرده بودند!...اینها همه جزو مقولاتی بود که منحصر به وجود بابا و یا مامان و یا کسی در این مایع ها! میبود...این روزها خودمان دوستانی داریم که مهندس و دکتر و یا معلم میباشند...بعضی هاشان هیچی نشده معروف و کله گنده میباشند...بعضی هاشان تازه به دوران میرسند این روزها و گو و گور میشوند...این جاگزین شدن نقش ها برایمان بسیار جالب و باور نکدنی میباشد...دوران از ان ماست انگار....بزرگ شده ایم گویا...
- هی باباهه دقت کردی تو چقدر شبیه من از اب در اومدی؟ از مدل چشم و ابروت که عین من شده! تا مدل رانندگی کردنت که چراغ قرمز رو رد میکنی پشت سبز می ایستی... تا دلت که برای گربه های محله هم میسوزه...تو هم مثل من هیچوقت بزرگ نشدی بابا! بهت افتخار میکنم که اینهمه عین منی بابا...به جان خودت که اخر جانی به خاطر هیچ چیز غیر از تو حاضر نبودم از خونه برم بیرون خرید...مرامو که داری دیگه بابا!گفتنی ها رو قبلا گفتم ...نگفتنی هاش رو هم که خودت بهتر میدونی بابا...کاش این همه خوب نبودی...من رو بد عادت کردی بابا...اگه ترشی بشم گردن تو هست! چوب معیار هامو زیادی بالا خط زدی بابا...سایه ات بالای سرم...ترشی هم میشیم برات بابا...
- زیاد مینویسم...شاد مینویسم!....میخندانم...زیاد حرف میزنم...زیادی بی قرارم... فاصله بالا رفتن ها تا پایین امدن هام از یک اپسیلون ثانیه هم کمتره....میزانش خیلی بیشتر از این حرفها...و همه اینها یعنی که خوب نیستم...بعله زنگ زدم...پیغام گذاشتم....قراره برگردونه...اگر میخواستم از روابط استفاده کنم پیش خودش هم میشد که رفت...ترجیح میدم یک ادم معمولی بمونم...چون واقعانش رو هم که نگاه کنی یک ادم معمولی هستم...و نه بیشتر...
- یادته اون شب که به خاطر من همه کارهاتو ول کردی تا بریم چوب بخریم؟ یادته که نگذاشتی دست بزنم ؟ یادته تا در ماشین برام کولش کردی؟ یادم نیست چرا ولی یادمه که انقدر اذیتت کردم که گفتی مر! یک کلام دیگه حرف بزنی موهاتو اتیش میزنم! یادته که گفتم مردش نیستی؟ یادته که انقدر در گوشت بلند بلند و با هر و کر گفتم مردش نیستی مردش نیستی مردش نیستی که چوب رو وسط پارکینگ گذاشتی زمین و دقیقا ۴۰ دقیقه دنبالم دویدی تا یه جا بین دو تا ماشین گیر افتادم...یادته که فندک فانتزی عزیز نازیت رو کشیدی زیر موهام! و اون یه تیکه که سوخت! و همونجا کف زمین که نیم ساعت تموم از خنده و دل درد نمیتونستیم تکون بخوریم ؟ و تا اخر شب که من بوی موی سوخته میدادم؟دلم برات تنگ شده اقای دوستم...چرا برنمیگردی؟
- میگه یک دونه گوجه فرنگی گندیده رو بگذارید وسط یک انباری گوجه فرنگی سالم...همش خیلی سریع کپک میزنه و میگنده...مثل ماها...چند تا از این دونه های گندیده دورورتون سراغ دارید که یک انباری رو به گند کشیدن؟ من نگفتم ها...هلاکویی میگه...
-وای جون! سیاوشم رسمی شد! از اونهاشه که باید دانلود نکرد! خرید!همینیم دیگه! با دو تا اهنگ ذوق میکنیم...این یکیش ولی ...بوی خونه میده...بوی دلتنگی...بوی رفتن ....۵ ....همش ۵ ...میشماریم...روز...ثانیه ...هر چی که شمردنی باشه...۵ ماه...دو فصل...۱ ترم....
- دوست خانوم مادرمان اجازه معرفیمان را به همشهری عزیزشان میگیرد! اجازه نمیدهیم!...با جدیت تمام اجازه نمیدهیم...فرداش ای دی یاهویمان + شماره تلفنمان! دست همشهری محترمشان میباشد! عصبانی میشویم ...به همشهری محترمشان با احترامات فاعقه میفرماییم که عزیز جان ما از اولش هم اجازه نداده بودیم! حال نیز تمایلی به اشنایی با شما دوست عزیز نداریم...زت زیاد که حال نیز نداریم! همشهری محترمشان بچه پر رو میباشد...بدون اجازه ۵۰ تا تلفن میکند...هر ۵۰ بار دعوت شام و نهارشان را رد میکنیم...خسته مان میکند...رک میشویم ...میگوییم اصلا حالا که سمج میباشی عمرا بیرون نمی اییم...دوست مادرمان نیز بسی اصرار میکند...به بابایمان چغلی کرده بابایمان عصبانی میشود که وقتی بچم! میگوید نه یعنی نه! اصلا بچم شاید دلش نخواهد با هیچ نره خری بیرون برود! زور نمیباشد! پشتمان گرم میباشد...تلفنمان زنگ میخورد ...همشهری خان عصبانی میباشد! که من دکتر میباشم! که ال و بل میباشم! و تو فکر کردی چه کسی میباشی دخترک! به جهنم که نمی ایی! و چهار تا کلفت دیگر نیز بارمان کرده گوشی را قطع میکند! و ما با خود می اندیشیم....که دکتر شدن چه اسون ادم شدن چه مشکل...
-شماره میکنیم! پنج...شش...هفت...هشت....نه!!!! خیلی رو داری ای نه!!!! مگر ان همه تابستانمان چه بود که این همه اش را هم تو بر باد فنا بدهی...خیلی رو داری ...ان هم در این هوایی که مثل سگ گرم میباشد...
- اهای اقا پسر...تا حالا با خودت فکر کردی که ما از روز اول ۲۵ ساله دنیا نیومدیم؟ که یک روزگاری ممکنه ما هم ۲۱ سالمون بوده باشه و پر از احساسات بشر دوستی ملی مذهبی که من قراره دنیا رو عوض کنم؟ببین بزار برات ساده تر بگم...ما هم ۲۱ بودیم...ما وقتی ۲۰ -۲۱ بودیم یه چیزی شده بود به اسم جنگ عراق! یه چیز دیگه ای هم بود به اسم ۱۱ سپتامبر که اون موقع هنوز اب و رنگی داشت...ما هم توی همین شهر فرشتگان تظاهرات ضد جنگ رفتیم اقا پسر...جلوی سفارت اسراییل پرچم فلسطین هم دست گرفتیم اقا پسر....کتکش رو هم نوش جان کردیم اقا پسر!!!یادت که نیست! نیومدی...این چیزها اهمیت نداشت...حالا ۲۱ ساله شدی و اهمیت پیدا کرده....اینه که به شما هیچ ربطی نداره که من کارتن پپسی میخرم و یا فلان مارک فلان چیز دیگه که میگن به اسراییل کمک میکنه...ته ته هر چیزی رو که بگیری میبینی که تا نفس کشیدنت هم به اسراییل کمک میکنه! پس شما احترام اون ۴ سالی که کوچیکی رو نگه دار اقا پسر...چند سال دیگه که ۲۵ شدی و یاد گرفتی که اول از همه تنبون خودت رو بچسبی که باد نبره اونوقت یادی از ما بکن اقا پسر!
-پرده رو زدم کنار... نشستم توی نور صورتم رو تجزیه تحلیل میکنم...فکر اینکه کجاها قراره اولین چروک ها بیفته...فکر وحشتناکیه...
-روی میز کارم رو دارم تقریبا میسابم...پر از جای چسب و تیغه...تیکه های چوب که چسبیدن به میز...تیکه های ریز ریز دستمال زیر اون همه قشر چسب...کلی خون خشک شده! ای خدا من چند گالن خون ازم رفته واسه این دانشگاه کوفتی؟ دستهام سالمن! تا همین یک ماه پیش ولی دیدنی! تقریبا جایی از دستهام که نبریده باشم نمونده...هر ده تا انگشتم زیر تیغ موکت بری رفتن...عمیق ...سطحی ...کف دستهام! هنوز یادم میاد اون روزی که قیچی از زیر دستم در رفت و یک سانت رفت کف دستم دردم میاد...یا اون روزی که اون مقوای لعنتی بریده نمیشد و من انقدر فشار اوردم به تیغ که از روی میز در رفت و شلوارم رو به علاوه پام از اینجا تا اونجا! پاره کرد! یادمه که سر اون پروژه کوفتی ترم ۳ دیگه حتی یک نقطه سالم هم کف دستم نمونده بود...که وقتی رفتم دانشگاه و طبق معمول زر زر همه بلند شد که مر این دفعه کی برات انجام داده دو تا دستمو تقریبا کردم تو چشمشون و داد زدم که اینها رو میبینین؟؟؟ که دیگه هیچ وقت هیچ کسی حرفی نزد...این روزهای کوفتی تموم بشه...تمام این میز صندلی ها رو میریزم دور...
-من سکوت خویش را گم کرده ام...................لاجرم در این هیاهو گم شدم
-میگه ادمهای مثل تو اخرش راه رو پیدا میکنند...هر کاری هم که کرده باشن...هر چی هم که شده باشه...اخرش به یه جا میرسن و راه رو پیدا میکنن...بعدش همه چیز اروم میشه...وای بر من اگه هنوز از اون راهی که باید پیدا کنم خیلی دور باشم...وای بر من ...که نه این تن خستم توانش رو داره...نه این روح خسته ترم...
- خانوم مادر بزرگم با چشمای گرد شده فقط نگام میکنه...میگه اخه دختر جون میدونی اون انگشتره چند گرم طلای ۱۸ عیار بود...میگم هر چی که بود بود...دیگه نیست...هدیه بود...خانوم فلانی که از مکه برگشته بود یه سنگ اورده بود تبرک...داده بود براش انگشتر ساخته بودند...هدیه اش کرد به من...خانوم فلانی هیچ وقت چشم دیدن خوشی ما رو نداشت و نداره...اتفاقی دیدم...دیدم که زیر اون سنگ یک چیزهایی ...حروفی...مثل قران حک شده...مثل اون تیکه فلزی که روش یه چیزای نامفهمومی حک شده بود و وقتی برگشتیم توی چمدون پیدا کردم...عصبانی شدم...به خانوم مادره گفتم بیار این اشغالها رو بده من...گفت میخوای چی کار کنی دختر...اینها قرانه...شاید خوبه...گناه داره....عصبانی تر شدم...رفتم برشون داشتم و بی خدافظی در کوبیدم به هم...تا لب اقیانوس رو با چه سرعتی رفتم خدا میدونه...تا ته اسکله رو با چه قهری رفتم...هر دو تاشو انداختم ته ته ته اب....نمیخوام...از این مسخره بازیهای کثیف توی زندگیم نمیخوام...از این ات و اشغال های خرافی جایی توی خونه ای که من توش باشم ندارن...تف به گور هر کی که انداخته بود توی چمدون ما...تف به گور خانوم فلانی ! که غلط کرد از مکه برای من تبرک اورد...نمیخوام...نه خوبش نه بدش...هر چی دیگه هم مشابهش پیدا بشه جاش همونجاست...منتها این بار دیگه زحمت تا لب دریا رفتنم نمیکشم...همین سطل اشغالی مگه چشه؟ میخواد شمش طلا باشه...یا هر کوفت دیگه...
- جنسم از داخل زیادی لطیفه...از بیرون زیادی زخیم...با هم جور در نمیان دیگه!...ادمی که ظاهر و باطنش یکی نیست خود منم....
-بی تاب شدم خدا...همه اون ۴ سالی که گذشته از بار اخر یک طرف این ۴-۵ ماه اخری یک طرف...بی تابم...بی قرارم...بدجوری توی خواب و خیالم خدا...اخرش تا وقتش برسه من یه جایی زیر این همه انتظارو صبر و اشتیاق دفن شدم...بی تابم...
-نشستیم منتظر ...مثلا ۷ صبح باید تشریف فرما بشن الان تقریبا ۹ هست...دارم خیلی خودم رو کنترل میکنم که همین اول کاری پاچه نگیرم...ب از راه میرسه...شاد و شنگول! وطن بهش ساخته به وضوح...تا میگم سلام میگه واییییی سیاه سوخته!سیاه شدی مر! چی کار کردی مگه مر؟ میگم شرمنده...ما اینجا سیاه سوخته هستیم...دلتون رو میزنه برگردید وطن که همه بلوری هستن...
- در حال انتظار میباشیم...محل حادثه شلوغ پلوغ میباشد...از تفریحاتمان شناسایی هم وطنان میباشد...اون پسره که چلپ چلپ ادامس نشخوار میکنه ..اون دختره که دماغش زیادی نوک تیزه...اون خانومه که داره میزنه تو سره بچه ذلیل مرده اش! که نشین کف زمین بی پدر! تیرمان عجیب به خطا هم نمیره...که یک مرتبه ! اوه!!!! این دیگه کیه...قد بلند! موهای نیمه بلند فرفری! شدیدا شیک! به طرز خفنی با حال! راه که میره همه نگاش میکنند...از جلوی همه رد میشه صاف میاد میشینه کنار من! ای بمیری مر با اون تربیت صحیح ۱۸ سال اول زندگیت! به رسم همیشگی سرمون رو عین گاو میندازیم زمین...با انگشترمان بازی میکنیم...ادم نمیشویم کلا!
- جلوی در اسانسور این دختره بدجوری نگاه میکنه ها...خیلی بد جوری ها!!! یواش به ب میگم اینها هم وطنن! دهنت رو بپا چی داری میگی...تقریبا داد میزنه میگه اره بابا...از تهران تا همینجا میخواست با من دوست بشه! بهم گفته تو شکل گلزار میمونی!!!!میگوییم خب مرگت دقیقا چی بود که محلش نزاشتی! میگه از دختر ایرونی خوشم نمیاد! عوضی هستن! میگم ببخشید من اینجا دسته بیل هستم لابد...میگه نه بابا...تو کجات ایرونیه....امریکایییییی....دختره همچنان داره به من چپ چپ نگاه میکنه...به من چه اخه! این وسط بنده هیچ قسمتی از پیاز مورد نظر نمیباشم...توی دلم میگم بدبخت! شانس اوردی...تو که نمیدونی این چه لجنی میباشد! من این وسط کاره ای نمیباشم عزیز جان...دوباره جیغ میزنه امریکاییی....هنوز از راه نیومده...میخوام سر به تنش هم نباشه...ای خدا نجات بده منو...