از این به بعد اگه چیزی اینجا ثبت بشه اهمیت چندانی نداره...مثل اونهایی که اینجا رو میخونن و کلا اهمیتی ندارند...بقیه اش رو میبرم با خودم
من وقت زیادی رو بیرون چهار دیواری این اتاق سر نمیکنم اما قدر میشناسم...قدر ارامش این روزها رو...قدر خنده های بی پایانمون رو...حتی وقتی هم که خنده نیست ...قدر ارامشی رو که هست...قدر بودن ادمها رو هر چند کم رنگ...قدر همین دختر دایی دسته دیزی...و اون یاس منگوله و این که هستند...و حتی پسر دایی شماره ۴ که شاید تنها موجود مذکر معرفت دار این فامیل باشه...و یا حتی خانوم الف و اقای برادرش و گاهن پر!!و همیشه و همیشه و همیشه e هرچند فکر کنید خیلی ننریم!خلاصه که من قدر میشناسم...قدر اون فالوده ابلیمویی سر خیابون و یا میوه هایی که همیشه خدا دونه ای میخرم و به خونه نرسیده تمومه...قدر اون عصر گرفته خرداد که هنوز ایرانم ویران نبود...و اون یه دونه هلو و یه دونه الو و یه دونه انگوری که e برام خرید و چقدر همه بهمون خندیدن...بهانه برای موندن زیاده....عجیب دلم برای برگشتن تنگ نیست....انگار نه انگار ۱۰ ساله که زندگیم اون سر دنیا ورق میخوره...و خلاصه که من قدر میشناسم بالایی...هر چند اگر دیر به دیر به زبونم بیاد...تویی که میدونی همیشه توی خاطرم هست...
پسر دایی شماره ۴ هم هست...هر بار که اینو پخش میکنن یا حواسش نیست یا یه دقیقه رفته بیرون...تا بار اخر...که هست...هم خودش هم حواسش...میبینه...اشکش انگار خشک شده تو چشماش...رگ گردنش به وضوح معلومه...زبونش بند اومده...گوینده اسمش رو میگه...با یه صدای خفه میگه نه...فامیلش *** هست...چند دقیقه بعد گوینده فامیل دخترک رو اصلاح میکنه...ماتت میبره...میگی ادم ادمه...میگه به اندازه که کافی دور بودی که نشناسی....دو زاریت افتاده... حالا میشناسی...راحت شد...انقدر راحت که حتی فرصت نشه بگه اخ...حالا میدونی...
ادم ادم نیست...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم...
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...
دلم نمیخواد برگردم برم..دلم میخواد بمونم...دلم میخواد بمونی..دلم میخواد یه مدت بمونیم زیر اسمون یه شهر...امتحان کنیم یه رابطه عادی...ساده...کار کنی...کار کنم....با هم وقت بگذرونیم...میشه...ولی بازم صبوری میخواد...میشه ولی صبوری میخواد تا همدیگه رو پناه بدیم توی این روزهایی که تو سربازی و من نیز هم...تا تموم بشه سربازیمون و بشه خیلی کارها کرد...خیلی جاها رفت...خیلی چیزها دید...
یه زمانی بود که فقط به کم نیاوردن فکر میکردم...یه زمانی شد که به گم و گور شدن فکر میکردم...یه زمانی هم شد که به رها کردن...راحت کردنت فکر میکردم...اما هر بار حرفی اتفاقی....و شاید که همه اینها نشونه است...برای موندن...ساختن...تلاش...کم نیاوردن...که روزی برسه که از سرسختی هام خوشم بیاد...و من هنوز هم میگم ...شاید انقدر خوبه که انقدر گرونه....
توی این روزهای پر از شلوغی....
حالا که دستهامون اب و رنگ دستهای هم رو میشناسه...
مرا دگر رها مکن...
مرا از این ستاره ها جدا مکن...
سهم من از اونهمه دست و پا زدن ها هیچه....
انگار مصلوب شده باشم به زمین...نای تکون خوردنش نیست...بود هم با این چهار میخ لعنتی چطوری اخه....چسبیده به زمین درد میکشم ناجور...اشک من مال من...هر چی که دارم مال تو...صدات میکنم...که بگم مگه نه اینکه دوستی...دوست...من داغونم دوست...دست منو بگیر دوست...فقط دوست...بین این همه ادم به تو پناه اوردم دوست...
توی خلوت ترین ساعت شب سهم من از صدا کردن تو...سهم من از بغض من خمیازه کشدار توه...حالم خوب نیست...بگیر بخواب خوب میشی...نمیتونم...باشه من میخوابم...خداحافظ...یه بوق ممتد کشدار میمونه و اشکی که بند نمیاد...
از این دنیا خسته شدم بابا...منو میبینی اره؟ همه اونوقتهایی که صدات میکنم میشنوی اره؟؟ از زنده ها خسته شدم بابا...از حرف ...از قول های تو خالی...از همه نجابتی که دیگه حق ندارم ادعای داشتنش رو بکنم...همونی که وقتی که هم که داشتم به قول خانوم مر نجاست میاورد....خوابی بابا...خودت گفتی منو میشناسی...یه چیزی بگو...
میگن دعای سر قبر پدر و مادر مستجاب میشه...دعای زنده ها که کار سازم نیست...عجیب از بودن زیر این خاک نمیترسم...عجیب ته دلم خالی نمیشه وقتی یادم میاد یکی از همین روزها جای منم این زیره...با همه کرده ها و ناکرده هام...همه بدی ها و خوبی هام...بابا اومدم تو دعام کنی...تو که منو میشناسی مگه نه؟ خودت گفتی...
تحمل موندن ندارم بابا...طاقت رفتن ندارم...اونور دنیا غریبه موندم بعد از ۱۰ سال...این ورش مارک و اتیکت اونوری میخورم هر روز...بابا هیچ جای دنیا جا ندارم...دعام کن بابا...تا همه اونچیزی که با چنگ و دندون نگه داشتم رو از دست ندادم دعام کن برم...میبینی منو...دیدی چه اسون به باد میدم خودم رو ...دعام کن برم...
.محو میشم...دیگه نیستم...نمیبینم...نمیشنوم...یه سیلی خنک اروم میخوره تو گوشم....خانوم پاشو...پاشو ...خانوم مسن بغلی دوتا مشت اب میباشه توی صورتم...میگه هلاک شدی دختر...رنگ به صورتت نیست....نای رفتن ندارم...مشترک مورد نظر خاموش است...همه دنیا خاموش است...اخر اخرش بگم چی میشه؟؟؟اخرش ....من از اخرش اومده بودم...یه سنگ صاف...روش بنویس "اروم گرفت"....میرم...خودم...همه بدی هام...تلخی هام...بی وفایی هام....و غرور و ابروی نداشته ام...و من که هرگز از مرگ نهراسیده ام...هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم