تبليغاتX
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم....
شنبه بیست و نهم تیر 1387

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

+ نوشته شده توسط ماهی
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
اشک خوب است. اشک خیلی خوب است. اشک، قفسه‌ی سینه را سبک می‌کند. اشک، چشم‌ها را سنگین می‌کند. اشک، مژه‌ها را می‌شوید. اشک، گونه‌ها را سرخ می‌کند. اشک، فوت می‌کند توی چشم‌هات، باد می‌کنند. اشک، لوت می‌دهد هر کار کنی. اشک، یک لایه‌ی پوستی ِ نازک از روی زخم برمی‌دارد. اشک، خیس است،‌ تر و تازه می‌شوی. اشک‌، دردهای یک‌سر روحی ِ لعنتی را اندکی جسمانی می‌کند، لااقل می‌توانی یک‌جایی‌ات را بگیری، بگویی آخ. اشک، شب اگر بیاید، صبح که بیدار شوی، خودت را توی آینه ببینی، دو حالت دارد : یا بی‌نهایت زشت‌ای، یا بی‌نهایت زیبا. اشک نعمت بزرگی است...

- اینها رو من نگفتم...این دختره گفت...راست گفت...اینجا هم که پر از حرف راسته...

+ نوشته شده توسط ماهی
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
زندگی بعضی ادم ها روی ثانیه ها میچرخه..رو صدم ثانیه ها...روی یک تلفن...روی یک پیغام...روی یک دیدار کوتاه...زخمهای بعضی ادم ها سالها طول میکشه تا ترمیم که نه بی حس بشند...و ثانیه ها...که هر کدومشون میتونن باز کنند...زخمهای عمیق و سر بسته بعضی ادم ها رو...و سکوت که فریاد بلندی هست که هرگز شنیده نمیشه....

دارم درد میکشم...بیشتر از اونی که بتونم توی غالب کلمات بریزم...یا توی کاغذ رنگی های سکوت بپیچم....دارم با ذره ذره تنم...با تک تک هر انچیزی که از من من رو ساخته درد میکشم...از دادنی ها به من زیاد دادی...میدونم...هر چی از من گرفته شد خودم گرفتم...اون رو هم میدونم..میدونم که توی تک تک همین ثانیه هایی که همه وجودم پر از درده  خیر و صلاح من هست که تو خواستی...اینهاش رو هم میدونم...و میدونم که ناخلف و ناشکرم با هر اشکی که میریزم و هر باری زندگی که تو بهم دادی رو پس میزنم و مرگ میخوام...مرگ زود...مرگ همین حالا....میدونم....و تو که صبوری...ناز میکشی...و اگر دردی هم هست صبر و تحملش رو هم کنارش میدی....فقط...امروز ...همین الان...همین ثانیه...که من پر از دردم و یک فردای مبهم...که نمیدونم خودم رو پشت کدوم تکیه گاه نداشته اش قایم کنم....بهم بگو...به همه بزرگیت قسم بهم بگو...من...تنها...با این زمستون سرد و سیاه و تاریک پیش روم چی کار کنم؟بگو...بگو ...که دارم درد میکشم...

+ نوشته شده توسط ماهی
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
- با دوربین و عینک افتابی و بند و بساط میرویم زاغ سیاه شوهر مردم را چوب میزنیم به امید گرفتن مچی دستگیری حین ارتکاب جرمی چیزی...شوهر مردم از ما زرنگ تر میباشد...همراه با سوژه مورد نظر هر دو یک هو مریض گشته! سر کار مورد نظر نمی ایند...مردم پای تلفن ما را سین جیم میکنند...مردم دل ندارند از شوهر دروغگوی ،٪×٪)، شان متارکه کنند...مردم برای خودشان خانوم دکتری میباشند...ما نیز در زندگی مردم دخالت نمیکنیم...فقط گزارش میدهیم...این میان تنها قیافه خانوم مر دیدنی میباشد...با ان لباس گل گشاد و دمپایی و ان کلاه حصیری که مثلا صورت تابلویش را بپوشاند و ان عینک افتابی سوسکی...نیش گل و گشادمان با دیدن شوهر مردم به کل بسته میشود....دلمان میخواهد یقه مبارک ایشان را گرفته تا سینه دیوار کشانیده یک عدد چپ و راست....اهان...سرمان به شدت درد میکند...

-مردم دقیقه ای یک بار پای تلفن گزارش طلب میکنند...خانوم مادرمان در همین حال هی زنگ میزند و نگو عصبانی نیز میباشد از انکه تلفنمان در دسترس نمیباشد...خانوم مر نیز یک ریز زیر گوشمان وز وز میکند که مر من گشنمه بریم غذا بخر...مر من تشنمه بریم چایی بخر...مر من فشار خونم پایینه بریم کیک بخر ...مر من دستشویی دارم از اتوبان برو بیرون...مر من کمرم درد میکنه بیا کیفم رو بنداز روی شونم! مر من دستم درد میکنه بیا خم بشو اون مجله رو از زیر صندلی بده....مر کوف...مر مرد....تا ساعت ۷:۳۴ ثانیه بعد از ظهر سکوت کرده  عاقبت ان روی سگیمان که معمولا بالا امدنی نیست بالا امده وسط پارکینگ جلوی ملت همیشه در صحنه و با همراهی مردم در پای تلفن جیغ میکشیم که یک کلام دیگر حرف بزنید همین فردا چمدان پیچیده بلیط گرفته به وطن رجوع کرده هرگز به این خراب شده باز نمیگردیم! سکوت مطلق حکم فرما میشود...کمر و دست و سر و پای خانوم مر خوب میشود...مردم نیز ولمان میکنند...چای یخ کرده مان را سر میکشیم...خانوم مر میگوید راستش را هم بخواهی همان حرف اخریت عاقلانه ترین کاری میباشد که در حق خودت توانی انجام دهی....نمیشنویم...چای یخ کرده میخوریم...به روز طولانیمان می اندیشیم...و اغاز ۶:۴۵ دقیقه ایش....لبخند میزنیم...هر چه پیش اید خوش اید...

-این روزها یک چیزی برایمان بسیار عجیب و جالب میباشد....بچه تر که بودیم "مامانمان" دوستانی داشت که دکتر و مهندس و معلم بودند و یا معروف و مشهور...و یا بابایمان فلانی و بهمانی را میشناخت که سرشناس بودند و یا تازه به دوران رسیده خود را گم کرده بودند!...اینها همه جزو مقولاتی بود که منحصر به وجود بابا و یا مامان و یا کسی در این مایع ها! میبود...این روزها خودمان دوستانی داریم که مهندس و دکتر و یا معلم میباشند...بعضی هاشان هیچی نشده معروف و کله گنده میباشند...بعضی هاشان تازه به دوران میرسند این روزها و گو و گور میشوند...این جاگزین شدن نقش ها برایمان بسیار جالب و باور نکدنی میباشد...دوران از ان ماست انگار....بزرگ شده ایم گویا...

 

+ نوشته شده توسط ماهی
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
- نوشتم تبریک...نوشتم خیلی باحالید بابا...نوشتم اگه شماها نبودید ماها خیلی تنها میشدیم...هیچ کسی ماها رو دوست نداشت اونوقت...نیم ساعت بعدش من بودم و گوشی تلفن و دوست تازه مادر شده ام و اشک های گوله گوله اش که نفسش رو بریده بود و شوهره که رفته بود با یه زن شوهر دار! و بعد هم که اعتراض شنیده بود به حد مرگ زده بود...از شک اون یکی در نیومده باز من بودم و همون گوشی تلفن و این یکی دوستی که نامزدش برای ۲ ماه رفته بود وطن و یک مرتبه از ماه عسل همراه با خانومش! باهاش تماس گرفته بود و سلام رسونده بود...همه اش رو پاک کردم...رکورد تاریخی خودم هم چیزی غیر از اینها برای گفتن نداره...خانوم مر و اون اقای مهندس کذایی که راننده اتوبوس دیزنی لند از اب در اومده بود...پریسای قشنگم و اون شوهر با وقارش که روز طلاق تازه فهمیدیم که یه پسر داره ۲ سال از پری نازم کوچیکتر...همه اشکها...همه دردها...همش سهم بی شیله پیله ترین ادم هایی که توی زندگیم دیدم...دختران زیبا...نجیب...خانواده دار...این هست که مردی سراغ ندارم که چیزی رو بخوام تبریک بگم...از نظر من همه نامردند....مگر اینکه خلافش ثابت بشه...هر وقت شد از صمیم قلبم به همشون تبریک میگم....

- هی باباهه دقت کردی تو چقدر شبیه من از اب در اومدی؟ از مدل چشم و ابروت که عین من شده! تا مدل رانندگی کردنت که چراغ قرمز رو رد میکنی پشت سبز می ایستی... تا دلت که برای گربه های محله هم میسوزه...تو هم مثل من هیچوقت بزرگ نشدی بابا! بهت افتخار میکنم که اینهمه عین منی بابا...به جان خودت که اخر جانی به خاطر هیچ چیز غیر از تو حاضر نبودم از خونه برم بیرون خرید...مرامو که داری دیگه بابا!گفتنی ها رو قبلا گفتم ...نگفتنی هاش رو هم که خودت بهتر میدونی بابا...کاش این همه خوب نبودی...من رو بد عادت کردی بابا...اگه ترشی بشم گردن تو هست! چوب معیار هامو زیادی بالا خط زدی بابا...سایه ات بالای سرم...ترشی هم میشیم برات بابا...

 

+ نوشته شده توسط ماهی
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
- خانوم مر یک پشت جیغ میزنه سرم...که دارم زندگیم رو تباه میکنم! که کارم رو بی دلیل ! از دست دادم...و ان هم از روابط اجتماعی نداشته ام...و ادمهایی که مثل اب خوردن پر میدهم...جیغ میزنه که من به عنوان یک دختر ایرانی توی هر خراب شده ای هم که زندگی کنم برای روابط با ایرانی جماعت باید ازدواج کنم ...این یک باید خیلی جدی میباشد....جیغ نمیزنم...سکوت هم نمیکنم...حرف میزنم...کوتاه...مختصر....هیچ کدام از کارهای ظاهرا بی دلیل روزمره من بی دلیل نیست...هیچ کدام از شوخی های خیلی خنده دار و هیچ کدام از حرکات عجیب و غریبم نیز...خانوم مر سکوت میکنه...میگه به هلاکویی زنگ زدی؟

 

- زیاد مینویسم...شاد مینویسم!....میخندانم...زیاد حرف میزنم...زیادی بی قرارم... فاصله بالا رفتن ها تا پایین امدن هام از یک اپسیلون ثانیه هم کمتره....میزانش خیلی بیشتر از این حرفها...و همه اینها یعنی که خوب نیستم...بعله زنگ زدم...پیغام گذاشتم....قراره برگردونه...اگر میخواستم از روابط استفاده کنم پیش خودش هم میشد که رفت...ترجیح میدم یک ادم معمولی بمونم...چون واقعانش رو هم که نگاه کنی یک ادم معمولی هستم...و نه بیشتر...

- یادته اون شب که به خاطر من همه کارهاتو ول کردی تا بریم چوب بخریم؟ یادته که نگذاشتی دست بزنم ؟ یادته تا در ماشین برام کولش کردی؟ یادم نیست چرا ولی یادمه که انقدر اذیتت کردم که گفتی مر! یک کلام دیگه حرف بزنی موهاتو اتیش میزنم! یادته که گفتم مردش نیستی؟ یادته که انقدر در گوشت بلند بلند و با هر و کر گفتم مردش نیستی مردش نیستی مردش نیستی که چوب  رو وسط پارکینگ گذاشتی زمین و دقیقا ۴۰ دقیقه دنبالم دویدی تا یه جا بین دو تا ماشین گیر افتادم...یادته که فندک فانتزی عزیز نازیت رو کشیدی زیر موهام! و اون یه تیکه که سوخت! و همونجا کف زمین که نیم ساعت تموم از خنده و دل درد نمیتونستیم تکون بخوریم ؟  و تا اخر شب که من بوی موی سوخته میدادم؟دلم برات تنگ شده اقای دوستم...چرا برنمیگردی؟

- میگه یک دونه گوجه فرنگی گندیده رو بگذارید وسط یک انباری گوجه فرنگی سالم...همش خیلی سریع کپک میزنه و میگنده...مثل ماها...چند تا از این دونه های گندیده دورورتون سراغ دارید که یک انباری رو به گند کشیدن؟ من نگفتم ها...هلاکویی میگه...

-وای جون! سیاوشم رسمی شد! از اونهاشه که باید دانلود نکرد! خرید!همینیم دیگه! با دو تا اهنگ ذوق میکنیم...این یکیش ولی ...بوی خونه میده...بوی دلتنگی...بوی رفتن ....۵ ....همش ۵ ...میشماریم...روز...ثانیه ...هر چی که شمردنی باشه...۵ ماه...دو فصل...۱ ترم....

 

+ نوشته شده توسط ماهی
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
- توی خراب شده دانشگاه بزن و بکوب راه انداخته میباشند...مقادیر متنابهی خوردنی جات! و چیز میز هم در دسترس میباشد...ما نیز که نخورده هم حالمان دگرگون میباشد...یک لیوان از ان چیزهای چیز ندار بچه مثبتی بر میداریم...انگار مخلوطی از اب هویج و اب لیمو میباشد...اندکی ترش میباشد...بدک نمیباشد...نصفش را نخورده حالمان دگرگون میباشد...سر دردمان تمامی نداشته میباشد...چیز میزهایمان را میسپاریم دست اقای دوستمان تا دستشویی کذایی طبقه دوم تلو تلو خوران دویده در را با دستانی همی لرزان قفل نموده...اب به صورتمان میزنیم...همانجا نیز میمانیم تا بهبود یافته...با رنگ و رویی پریده باز میگردیم...نیش همه دوستان و اشنایان باز میباشد...که تابستانی دور از چشم ما چه غلتی نموده ای مر!؟ و ما دوزاریمان فتادن در کارش نمیباشد...و کر کر ها همی ادامه یافته کار به جاهایی بسی باریک میکشد...جنسیت توله حرامزاده مان نیز در عرض ۳ سوت مشخص میباشد و ما با خود می اندیشیم...که سگ باش ولی دختر نباش....

- دوست خانوم مادرمان اجازه معرفیمان را به همشهری عزیزشان میگیرد! اجازه نمیدهیم!...با جدیت تمام اجازه نمیدهیم...فرداش ای دی یاهویمان + شماره تلفنمان! دست همشهری محترمشان میباشد! عصبانی میشویم ...به همشهری محترمشان با احترامات فاعقه میفرماییم که عزیز جان ما از اولش هم اجازه نداده بودیم! حال  نیز تمایلی به اشنایی با شما دوست عزیز نداریم...زت زیاد که حال نیز نداریم! همشهری محترمشان بچه پر رو میباشد...بدون اجازه ۵۰ تا تلفن میکند...هر ۵۰ بار دعوت شام و نهارشان را رد میکنیم...خسته مان میکند...رک میشویم ...میگوییم اصلا حالا که سمج میباشی عمرا بیرون نمی اییم...دوست مادرمان نیز بسی اصرار میکند...به بابایمان چغلی کرده بابایمان عصبانی میشود که وقتی بچم! میگوید نه یعنی نه! اصلا بچم شاید دلش نخواهد با هیچ نره خری بیرون برود! زور نمیباشد! پشتمان گرم میباشد...تلفنمان زنگ میخورد ...همشهری خان عصبانی میباشد! که من دکتر میباشم! که ال و بل میباشم! و تو فکر کردی چه کسی میباشی دخترک! به جهنم که نمی ایی! و چهار تا کلفت دیگر نیز بارمان کرده گوشی را قطع میکند! و ما با خود می اندیشیم....که دکتر شدن چه اسون ادم شدن چه مشکل...

-شماره میکنیم! پنج...شش...هفت...هشت....نه!!!! خیلی رو داری ای نه!!!! مگر ان همه تابستانمان چه بود که این همه اش را هم تو بر باد فنا بدهی...خیلی رو داری ...ان هم در این هوایی که مثل سگ گرم میباشد...

 

+ نوشته شده توسط ماهی
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
- یه سوال داشتم خدمتتون اعلاحضرت...شده من به چیزی اعتقاد داشته باشم یا کلا یه نقطه ضعفی چیزی بوده باشه یا مثلا گفته باشیم که فلان مدل غلط زیادی رو ما عمرا نمیکنیم و این حرفا...بعد دقیقا تو ...همین خود تو ...دقیقا منو نندازی توی یه هچل همون مدلی؟؟؟که من مثلا بمونم بین انجام اون غلط زیادی که عینهو تف کردن توی صورت خودم میمونه و یا مثلا با خاک یکسان شدن؟خداییش شده یعنی؟ چی بهت بگم؟ چی صدا کنم تو رو؟هان؟

- اهای اقا پسر...تا حالا با خودت فکر کردی که ما از روز اول ۲۵ ساله دنیا نیومدیم؟ که یک روزگاری ممکنه ما هم ۲۱ سالمون بوده باشه و پر از احساسات بشر دوستی ملی مذهبی که من قراره دنیا رو عوض کنم؟ببین بزار برات ساده تر بگم...ما هم ۲۱ بودیم...ما وقتی ۲۰ -۲۱ بودیم یه چیزی شده بود به اسم جنگ عراق! یه چیز دیگه ای هم بود به اسم ۱۱ سپتامبر که اون موقع هنوز اب و رنگی داشت...ما هم توی همین شهر فرشتگان تظاهرات ضد جنگ رفتیم اقا پسر...جلوی سفارت اسراییل پرچم فلسطین هم دست گرفتیم اقا پسر....کتکش رو هم نوش جان کردیم اقا پسر!!!یادت که نیست! نیومدی...این چیزها اهمیت نداشت...حالا ۲۱ ساله شدی و اهمیت پیدا کرده....اینه که به شما هیچ ربطی نداره که من کارتن پپسی میخرم و یا فلان مارک فلان چیز دیگه که میگن به اسراییل کمک میکنه...ته ته هر چیزی رو که بگیری میبینی که تا نفس کشیدنت هم به اسراییل کمک میکنه! پس شما احترام اون ۴ سالی که کوچیکی رو نگه دار اقا پسر...چند سال دیگه که ۲۵ شدی و یاد گرفتی که اول از همه تنبون خودت رو بچسبی که باد نبره اونوقت یادی از ما بکن اقا پسر!

-پرده رو زدم کنار... نشستم توی نور صورتم رو تجزیه تحلیل میکنم...فکر اینکه کجاها قراره اولین چروک ها بیفته...فکر وحشتناکیه...

-روی میز کارم رو دارم تقریبا میسابم...پر از جای چسب و تیغه...تیکه های چوب که چسبیدن به میز...تیکه های ریز ریز دستمال زیر اون همه قشر چسب...کلی خون خشک شده! ای خدا من چند گالن خون ازم رفته واسه این دانشگاه کوفتی؟ دستهام سالمن! تا همین یک ماه پیش ولی دیدنی! تقریبا جایی از دستهام که نبریده باشم نمونده...هر ده تا انگشتم زیر تیغ موکت بری رفتن...عمیق ...سطحی ...کف دستهام! هنوز یادم میاد اون روزی که قیچی از زیر دستم در رفت و یک سانت رفت کف دستم دردم میاد...یا اون روزی که اون مقوای لعنتی بریده نمیشد و من انقدر فشار اوردم به تیغ که از روی میز در رفت و شلوارم رو به علاوه  پام از اینجا تا اونجا! پاره کرد! یادمه که سر اون پروژه کوفتی ترم ۳ دیگه حتی یک نقطه سالم هم کف دستم نمونده بود...که وقتی رفتم دانشگاه و طبق معمول زر زر همه بلند شد که مر این دفعه کی برات انجام داده دو تا دستمو تقریبا کردم تو چشمشون و داد زدم که اینها رو میبینین؟؟؟ که دیگه هیچ وقت هیچ کسی حرفی نزد...این روزهای کوفتی تموم بشه...تمام این میز صندلی ها رو میریزم دور...

-من سکوت خویش را گم کرده ام...................لاجرم در این هیاهو گم شدم

+ نوشته شده توسط ماهی
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
- برام اورده...همه چیزهایی که گفته بودم...الوچه ...لواشک ..گز...معلومه رفته از بهترین جا هم خریده اورده...همش تر و تازه...فرد اعلا...گذاشته جلوم...میگه نخور! میام ناخنک بزنم میزنه پشت دستم میگه اینجا نخور! بعدا بخور!اونم جدی و با اخم ...بهم بر میخوره...یاد همه کارهای این مدلیش می افتم...یاد تمام حرکت های زشتش...یاد تمام دلایلی که من هنوزم هستم براش...هر وقع که احتیاجی باشه...همه تنهایی بزرگش...که از مال منم بزرگ تره...همه ترس هاش...اینکه من اگه دوستش نباشم این سر دنیا هیچ کسی رو نداره...یاد همه اینها می افتم و  همه زمانهایی که خرش از یک پلی رد میشه...همه توهین هاش...همه اذیت هاش...همه تازه به دوران رسیدگی هاش...همه رفتارهایی که من بهشون اعتقادی ندارم...همه تمسخری که میبنده به من و عقاید من و هر چیزی که از منه...میدونم متعادل نیست...میدونم...حوصله دعوا هم ندارم...تشکر میکنم...همه سوغاتی ها رو بر میدارم...توی راه به این فکر میکنم که به کی میشه داد اینها رو...فکرم به جایی نمیرسه...همش نصیب سطل اشغال عمومی میشه...حتی من شکموی وطن ندیده ۴ سال الوچه نخورده شکمو هم حاضر نیستم اینها رو بعد از اون کارها قبول کنم...شده که توی جونم رسیده باشه ولی از اینجا به بعد براش دعا میکنم فقط...یه دوستی...دوست دختری!...یکی بیاد تو زندگیش تا من با وجدان راحت بزارم برم...امین...

-میگه ادمهای مثل تو اخرش راه رو پیدا میکنند...هر کاری هم که کرده باشن...هر چی هم که شده باشه...اخرش به یه جا میرسن و راه رو پیدا میکنن...بعدش همه چیز اروم میشه...وای بر من اگه هنوز از اون راهی که باید پیدا کنم خیلی دور باشم...وای بر من ...که نه این تن خستم توانش رو داره...نه این روح خسته ترم...

- خانوم مادر بزرگم با چشمای گرد شده فقط نگام میکنه...میگه اخه دختر جون میدونی اون انگشتره چند گرم طلای ۱۸ عیار بود...میگم هر چی که بود بود...دیگه نیست...هدیه بود...خانوم فلانی که از مکه برگشته بود یه سنگ اورده بود تبرک...داده بود براش انگشتر ساخته بودند...هدیه اش کرد به من...خانوم فلانی هیچ وقت چشم دیدن خوشی ما رو نداشت و نداره...اتفاقی دیدم...دیدم که زیر اون سنگ یک چیزهایی ...حروفی...مثل قران حک شده...مثل اون تیکه فلزی که روش یه چیزای نامفهمومی حک شده بود و وقتی برگشتیم توی چمدون پیدا کردم...عصبانی شدم...به خانوم مادره گفتم بیار این اشغالها رو بده من...گفت میخوای چی کار کنی دختر...اینها قرانه...شاید خوبه...گناه داره....عصبانی تر شدم...رفتم برشون داشتم و بی خدافظی در کوبیدم به هم...تا لب اقیانوس رو با چه سرعتی رفتم خدا میدونه...تا ته اسکله رو با چه قهری رفتم...هر دو تاشو انداختم ته ته ته اب....نمیخوام...از این مسخره بازیهای کثیف توی زندگیم نمیخوام...از این ات و اشغال های خرافی جایی توی خونه ای که من توش باشم ندارن...تف به گور هر کی که انداخته بود توی چمدون ما...تف به گور خانوم فلانی ! که غلط کرد از مکه برای من تبرک اورد...نمیخوام...نه خوبش نه بدش...هر چی دیگه هم مشابهش پیدا بشه جاش همونجاست...منتها این بار دیگه زحمت تا لب دریا رفتنم نمیکشم...همین سطل اشغالی مگه چشه؟ میخواد شمش طلا باشه...یا هر کوفت دیگه...

- جنسم از داخل زیادی لطیفه...از بیرون زیادی زخیم...با هم جور در نمیان دیگه!...ادمی که ظاهر و باطنش یکی نیست خود منم....

-بی تاب شدم خدا...همه اون ۴ سالی که گذشته از بار اخر یک طرف این ۴-۵ ماه اخری یک طرف...بی تابم...بی قرارم...بدجوری توی خواب و خیالم خدا...اخرش تا وقتش برسه من یه جایی زیر این همه انتظارو صبر و اشتیاق دفن شدم...بی تابم...

  

+ نوشته شده توسط ماهی
شنبه بیست و دوم تیر 1387
- فرودگاه زشت ترین و بی مصرف ترین و لوس ترین اختراع بشریت میباشد...فرودگاه هر شهر سیاه ترین نقطه ان شهر میباشد...ولی میون اون همه زشتی هیچ چیزی قشنگ تر از او لحظه که میبینی یه باباهه منتظره تا جوجه های تازه از راه رسیدش رو که نمیدونن چه جوری بدون تا بپرن توی بغلش رو بغل میگیره نیست...

-نشستیم منتظر ...مثلا ۷ صبح باید تشریف فرما بشن الان تقریبا ۹ هست...دارم خیلی خودم رو کنترل میکنم که همین اول کاری پاچه نگیرم...ب از راه میرسه...شاد و شنگول! وطن بهش ساخته به وضوح...تا میگم سلام میگه واییییی سیاه سوخته!سیاه شدی مر! چی کار کردی مگه مر؟ میگم شرمنده...ما اینجا سیاه سوخته هستیم...دلتون رو میزنه برگردید وطن که همه بلوری هستن...

- در حال انتظار میباشیم...محل حادثه شلوغ پلوغ میباشد...از تفریحاتمان شناسایی هم وطنان میباشد...اون پسره که چلپ چلپ ادامس نشخوار میکنه ..اون دختره که دماغش زیادی نوک تیزه...اون خانومه که داره میزنه تو سره بچه ذلیل مرده اش! که نشین کف زمین بی پدر! تیرمان عجیب به خطا هم نمیره...که یک مرتبه ! اوه!!!! این دیگه کیه...قد بلند! موهای نیمه بلند فرفری! شدیدا شیک! به طرز خفنی با حال! راه که میره همه نگاش میکنند...از جلوی همه رد میشه صاف میاد میشینه کنار من! ای بمیری مر با اون تربیت صحیح ۱۸ سال اول زندگیت! به رسم همیشگی سرمون رو عین گاو میندازیم زمین...با انگشترمان بازی میکنیم...ادم نمیشویم کلا!

- جلوی در اسانسور این دختره بدجوری نگاه میکنه ها...خیلی بد جوری ها!!! یواش به ب میگم اینها هم وطنن! دهنت رو بپا چی داری میگی...تقریبا داد میزنه میگه اره بابا...از تهران تا همینجا میخواست با من دوست بشه! بهم گفته تو شکل گلزار میمونی!!!!میگوییم خب مرگت دقیقا چی بود که محلش نزاشتی!  میگه از دختر ایرونی خوشم نمیاد! عوضی هستن! میگم ببخشید من اینجا دسته بیل هستم لابد...میگه نه بابا...تو کجات ایرونیه....امریکایییییی....دختره همچنان داره به من چپ چپ نگاه میکنه...به من چه اخه! این وسط بنده هیچ قسمتی از پیاز مورد نظر نمیباشم...توی دلم میگم بدبخت! شانس اوردی...تو که نمیدونی این چه لجنی میباشد! من این وسط کاره ای نمیباشم عزیز جان...دوباره جیغ میزنه امریکاییی....هنوز از راه نیومده...میخوام سر به تنش هم نباشه...ای خدا نجات بده منو...

+ نوشته شده توسط ماهی