و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .
- امروز بعد از ۲۶ سال بابامون گفت که قراره بوده اسممون به جای مر یه چیز دیگه باشه! که اون اسمی که اولش قرار بوده اسممون باشه همون اسمی بود که ما سالهای سال ارزو به دل بودیم که کاش اسممون بود و حتی یه مدتی هم میخواستیم اسم دخترمون باشه ... و خداییش هم بخوای حساب کنی...اون اسمی که قرار بوده اسممون باشه خیلی بیشتر به روحیات لطیفمون میخورده تا مر....علت تغییر ناممون رو از اون نام کذایی به مر هم وقتی پرسیدیم جواب گرفتیم که خوب اون موقع ها اوائل انقلاب بود و اون مدل اسمها مرسوم نبود...من فکر میکنم هنوز هم دیر نشده !!
-یکی از شگفتی های نوشتن پایان نامه این هست که با ادمهایی اشنات میکنه از نزدیک که تو عمرا ممکن بود مدل دیگه ای بهشون نزدیک بشی و یه روزی بشینی باهاشون دو کلام حرف بزنی!! و اصلا دلیلی هم نداشت که بخوای همچین کاری کنی...مثل اشنایی من با بابای اون اقای کاریکاتوریست خیلی معروفه! که از قرار استاد تاریخ بودن!! و یا صحبت دو ساعته من با فلان خواننده زیر زمینی !! که برای خودش کلی خاطرخواه هم داره! و یا فلان فیلم ساز معروف وطن که پسرش هم از قضا هنرپیشه معروفی هست! ...دنیا در عین کوچیکیش به شدت بزرگه....و بلعکس...و من توی این راه یه چیز رو خوب فهمیدم...ادمهایی که فکر میکنند خیلی میدونند و خیلی میشناسند توی قلمرو پادشاهی حقیری که برای خودشون درست کردند بد مدل اسیرند....یه چیز دیگه هم هست...دنیا دیده بودن ارتباط زیادی با اینکه تو چقدر از دنیا رو دیدی نداره...میتونی دور دنیا بگردی و هیچی نباشی...میتونی از پلیس راه زادگاهت هم پات اونور تر نرفته باشه و ادم دنیا دیده ای باشی...دنیا دیدن یعنی سرد و گرم چشیدن...یعنی بالا و پایین زندگی رو دیدن...یعنی با ادمهای مختلف دمخور شدن...یعنی که همه اینها رو گذرونده باشی...ولی توی هیچ دسته و فرقه ای جات نباشه...یعنی که تو رو نشه برد با یه کیلو چاقاله بادوم عوضت کرد....یعنی ببینی و لمس کنی و اخر شب خود باشی...خود خویشتن خویش....
مشهدی که همیشه با دل پر میرم و دست خالی...میرم که هی بخوام...هی بخوام...و کافیه چشمم بیفته به اون همه سبز و سبز...تا دیگه هیچی نخوام...هی زل بزنم به شلوغی دور ضریح...لال بشم...برم بشینم کف اون مر مر های یخ زده حیاط...زل بزنم به مهتاب...این گوشه از دنیا مال منه....چادر سیاهم رو بکشم روی صورتم....سرم رو بندازم زیر...رد بشم از بین اون حلبی های دور تا دور میدون...که توش اتیش درست کردند و اطرافش پر از دست فروش های دوره گرده...و فکر کنم که چقدر خوشبختم...
و ادم هرگز فردای خودش رو ندیده...و ادم همه دنیا رو اونطوری میبینه که خودش هست....ادم حتی خدا رو هم همونطوری میشناسه که خودش رو شناخته...ادم تقصیری نداره...ادمه...
دلتنگیهام من رو برد تا اینجا...کاش از خواب بیدارم میکردید....من اول یه کابوس بودم...
-من نفرین نکردم....اما مامانم چرا....تازه بلد هم نبود...
بخشیدم...فراموش کردم...رفتم...
همش دلم میخواد از خونه نرم بیرون...حتی دانشگاه...
همش خوابم...به جای همه شب هایی که فکر کردم خوابمو رو دارم به یه چیز بهتر عوض میکنم...
همش دلم میخواد این دو هفته تموم شه....داییم بیاد اینجا....
همش دلم میخواد برم خونه پسر داییه...تا مامان زن پسر داییه بشینه کنارم با همون لهجه ته شیرازیش ...دستمو هم بگیره...هی بگه...هی بخنده...هی فکر کنم اینجام غربت دیگه نیست...
همش دلم میخواد با خانوم ش و ف برم این ور اونور ولی اونا دلشون نمی خواد با من غیر از درس خوندن کاردیگه ای بکنند!!
همش دلم میخواد خانوم مر زود برگرده...
همش دلم میخواد ترم دیگه زود شروع بشه...استودیو داشته باشم...نتونم نفس بکشم...بعد یهو تموم بشه...
همش دلم میخواد وقتی از خواب میپرم ببینم هنوز شبه...باز بگیرم بخوام راحت....همش خوابهای چسبناک ببینم...
همش دلم میخواد این حس شیشم مسخره ام کار نکنه که لامصب وقتی کار میکنه بد جوری راست میگه...
همش دلم میخواد باهام حرف بزنی...وقت هایی که میزنی اروم میگیرم میدونی....
همش از کارهایی که باید انجام شه فرار میکنم...مثل این برگه که تا فردا باید نوشته بشه و تازه خط اول بسم اله...
همش دلم میگیره....همش تنم اسیره....همش دلم میگیره...همش تنم اسیره...
شهر من اونجاییست که زمستونهاش یه کمی برف بیاد ...خیابونهاشم پر تاکسی باشه....شهر من اونجایست که پیاده روهاش پر از ادمیزاد باشه...ادمیزاد های براق...خانومهای بدون شلوار جین...همه با بلوز و دامن و کفش پاشنه بلند...شهر من اونجایست که خیابونهاش پر از کافه های سر راهیست ..عطر قهوه و اب پرتقال تازه...شهر من خیلی گرونه لامصب....
از نیویورک که برگشتم نرسیدم که چیز زیادی ازش بنویسم...اما شاید یکی از قشنگترین مناظر شهر تجمع تاکسی های زردش هست و همه تمیز...صاف...یه دست...گرفتن تاکسی اداب و رسوم خودش رو داره و مثلا با گرفتن تاکسی توی شیراز خیلی متفاوته....برای گرفتن تاکسی شما خیلی شیک می ایستید سر یه خیابون و دست راستتون رو تا بقل شقیقه دراز کرده و ۴۵ درجه به سمت پایین خم میکنید و با اون یکی دستتون هم کیفتون رو محکم میچسبید و انقدر می ایستید تا یکی جلوتون ترمز بزنه...در این هنگام هست که میپرید توی ماشین و مواظبید که جمعیت دور و برتون زودتر از شما نپرن توی ماشین و در سکوت مطلق به راننده اشاره میکنید که برو....بعد از طی مسافتی مسیرتون رو به زبون میارید ... بعد هم پنجره رو باز کرده از مناظر اطراف لذت میبرید و سعی میکنید اصلا و ابدا نگاهتون به تاکسی متر روبه رو نیافته که همه چیز زهر مارتون میشه...
نکته مهم این هست که هرگز قبل از پریدن توی تاکسی مسیرتون رو طبق عادتی که توی شیراز داشتید به راننده نمیگید که ببینید میخوره یا نه...این کار شما باعث میشه که سالهای نوری سرجاتون ایستاده و شاهد رویش علفهای هرز زیر پاتون باشید....در صورتی که بعد از سوار شدن راننده تاکسی حق نداره شما رو به خاطر مسیر کج و معوجتون پیاده کنه...این رو من بعد از اینکه مدتهای مدیدی توی تاریکی و زیر بارون منتظر تاکسی ایستاده بودم و پس از گرفتن خفت یه رهگذر بیگناه و پرسیدن علت اینکه چرا هیچکی منو سوار نمیکنه فهمیدم....
یکی از وسائل نقلیه متداول دیگه در نیو یورک یک مدل دوچرخه هست که یک چیز زرد رنگ گاری مانندی بهش وصله که محل نشستن دو نفره! و یک عدد اقای جوان و معمولا بسیار لاغر مردنی شما رو سوار میکنه و تا مقصد پا میزنه...یه چیزی تو مایه های ارابه انسانی....و متاسفانه من یک بار مرتکب همچین جنایت غیر انسانی به زور همسفر خیلی متمدنمون شدم و اصلا طاقت نیاوردم که بشینم تا یه بدبختی منو اینور و اونور بکشه واسه ده دلار....این شد که سر اولین چهار راه یعنی ۴-۵ متر اونور تر به زور پیاده شده و پول یارو رو هم بهش دادم و تا عصر اونروز هیچی از گلوم پایین نرفت....
از دیدنیهای دیگه خیابونهای خوشگل نیویورک وجود پلیس های خیلی شیک و خوش تیپ هست که سوار بر اسبهای هیکل دار براق واکس خورده شونه زده تمیز توی سطح شهره که فکر میکنم بیشتر جنبه توریستی داره تا انتظامی....
در سمت دیگه این جریان مترو زیر زمینی نیویورک هست...یه مخروبه تاریک کثیف به شدت ترسناک با ادمهای ترسناک که فکر میکنی هر لحظه میتونن دندونهای دراکولایشون رو بهت نشون بدن ...از اون دخمه هایی که در بدو ورود به راحتی میشه با ریسپشن زندان الکاتراس اشتباهی گرفتش....که خوب...از اونجایی که بنده حرفه مقدسم ایجاب میکنه که توی هر سوراخی سر کنم ...دو بار و پس از انجام کلیه مقدمات امنیتی مشرف شدم ...
خیابون گز کردن های من از مترو زیر زمینی تا تاکسی های زرد رنگش نیمه شب اخر با یه ماشین سیاه رنگ قول اسا که ماها رو میبرد که ببره فرودگاه تموم شد...راننده کت شلواری با اون دستکشهای چرم سیاهش چمدونها رو گرفت و در رو باز کرد برامون تا سوار شیم و بعد هم با کمال احترامات فائقه مسیر رو پرسید و راه افتاد....با صدای بلند شکیرا....توی نیویورک ساکت و اروم خواب الود زیر بارون تند اول پاییز و با پنجره های باز و خیسی اب لابه لای موهام....تا خود جان اف کندی:
SOS she’s in disguise
SOS she’s in disguise
There’s a she wolf in disguise
Coming out
Coming out
Coming out
من برای تک به تک روزهایی که درس خوندم زحمت زیادی کشیدم...من انقدر ترسیدم از هدر رفتن همه زحمت هام که ۶ ماه تموم از ترس دیدن اون اف هایی که توی کارنامه ام نقش بسته حتی کارنامه ام رو باز هم نکردم....من ۶ ماه تموم از ترس مردن خودمو هر روز کشتم....تا امروز...که بازش کردم...چون مجبور شدم....افی در کار نبود...هر دوی استادهام کمال لطفی که خیلی کم پیش میاد از کسی توی محیط اکادمیک این سر دنیا سر بزنه رو در حق من کرده بودن....دو تا W....یعنی شاگرد از این کلاس رفته...یعنی نمره نداره...یعنی من دو تا اف ندارم...ولی یه بغض بزرگ چرا....
ولی این تنها نیست...
من ۴ ساله دارم فرار میکنم...از ترس از دست دادن مادرم...از مادرم فرار میکنم...نمیشینم کنارش...تندی میکنم...نمیزارم بهم محبت کنه...نمیزارم زیاد ببینمش...از ترس اینکه روزی نباشه ....من ۱۲ ساله که از پدرم فرار میکنم...از ترس از دست دادنش...و هر بار که میگه سلام من فقط و فقط به لحظه خداحافظ همیشگی فکر میکنم...من انقدر ابله هستم که یک بار توی این ۱۲ سال و ۴ سال به جای فرار...به جای ترس...به خودم نگفتم که اگر قرار بود به این زودی بره...اون روزی که تا دم مرگ رفت خدا برش نمیگردوند...یک بار به جای شکایت از ترس رفتنش...نگفتم شکر به خاطر بودنش....
من ترس از دست دادن دارم...ترسی که شاید نتیجه از دست دادن های مکرر زندگیم هست...از دست دادن خونه و وطنی که بهش عمیقا وابسته بودم...از دست دادن اون پشتوانه محکم خانوادگی و دوستی هام...اون زمانی که وقتش نبود...رفتن تا پای از دست دادن مادر و پدر...و شاید همه عواطف و علایقی که توی وجود من متاسفانه بسیار دوز بالایی داره و طبیعتا خیلی جاها درک نمیشه...لگد مال میشه...له میشه و انکار میشه...و من که بر خلاف ظاهر جدی و محکمم شکستنم اسون ترین کار دنیاست....
و چقدر خوب بود اگه میشد با یکی حرف زد...یکی که به معنی واقعی کلمه یه تیکه از خودت باشه...کلماتت رو بفهمه...و سر وقتش ازشون پتک نسازه برای کوبیدن توی سر خودت...من دارم میرم که با ترسهام روبه رو بشم...مثل یه کابوس...که وقتی توش به اوج ترس و وحشت برسی ...اون موقع هست که راهی جز بیدار شدن برات نمیمونه....i will face my fears.....
الهم اشرح لی صدری....
-این منم...این من نیستم...این منم...این من نیستم...این منم...این من نیستم....من نیستم...نیستم...
-پایان نامه...شاید اسون ترین درسی که توی این ۵ سال داشتم...ادم حرص چیزی رو که خوب بودنش با عالی بودنش با بد بودنش و اصلا کلا بودنش دیگه توی اون اینده ای که ترسیم کرده بودی تفاوتی نداره رو نمیخوره...این شد که برای انتخاب استاد راهنما هم دست و پا نزدم...همونهایی رو که خودشون برام گذاشتن امضا و قبول کردم...اون اقای المانیه! و اون یکی خاکستریه....و تمام...
- هی سارا...بیا جای من زندگی کن....منو با تو عوضی گرفتن میفهمی...تو که بهت خوش میگذره ....بیا جای منم زندگی کن...تویی که میتونی...همه نتونستن های من رو خوب میتونی....
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گف
آه من بسیار خوشبختم
الهم اشرح لی صدری...