تبليغاتX
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم...
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
خوب من در اولین روز از زندگی بزرگسالی غیر دانشجویی از شدت فشار وارده تب و لرز کرده بی جون و مرده افتادم گوشه خونه و توی دلم رخت میشورن…

انقدر که به همه چیز فکر کردم…حتی برگشتن به اون شهر بی فرشته لعنتی...

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
نشسته ام بغل پنجره استودیوی نقلیم …تمام کوچه پر از مامور سیکرت سرویس هست…بارون نم نم میزنه…بخار لیوان چاییم پیچیده توی خونه…مستر پرزیدنت اونور کوچه سخنرانی میکنه و من صداش رو از پنجره خونه ام میشنوم… و فکر میکنم با قدرتمند ترین مرد دنیا انقدر فاصله ام کمه که صداش با یه بلند گو بپیچه توی خونه ام… و من چقدر این مرد رو دوست دارم…و اینکه رای که بهش دادم حلالش… و اینکه لااقل یکی از دو تا مملکتی که بهش تعلق خاطر دارم رییس جمهوری داره که من از شنیدن صداش توی خونه ام هیجان مضاعف دارم و دهن که باز میکنه کهیر نمیریزم…

سالی که من دنیا اومدم این  مرد با همین لباس سفید و ابی  همینجا رو نیمکت فارق التحصیلی نشسته که من قراره پس فردا بشینم…با هزار جور دغدغه و فکر مشغول… نیم ساعت دیگه قرار دارم با یکی از املاکی ها… ببره اپارتمان نشونم بده… صبحی دو سه جا اقدام کردم برای کار…زیر نم نم بارون منهتن میرم تا ببینم دست روزگار ما رو کجای این شهر شلوغ جا میده… دنبال کار و خونه…تنها...من کی اینهمه بزرگ شدم...

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
موجودی هستم که در حباب زندگی میکنه…صبح از خواب بیدار شدم و برای اولین بار بعد از ۲۲ سال زندگی اکادمیک! درس نداشتم…پرو‍ره نداشتم…گروه نداشتم…تیمم منتظرم نبود…هیچ…مادره زنگ زد که پاشو به کارت برس…خونه پیدا کن…دنبال کار باش…فکر کردم که چرا درک نمیکنه که خسته ام…نمیتونم…باید استراحت کنم…فکر کردم که چرا مثل بابای هم دوره ایه که دیروز باهام حرف میزد نمیگه کم کمش برو ۳ ماه استراحت کن و به هیچ چیزی فکر نکن…بعد فکر کردم که حق داره…ادمی هست که تمام عمرش رو یک نفس زحمت کشیده … و من به عنوان دخترش یاد ندارم روز رو که مادره برای خودش استراحتی کرده باشه…زده باشه به دره بی خیالی…یا هر چی… حق داره… این همه زحمت کشیده و دنیا اینطوری مزدش رو گزاشته توی دامنش…سخت میگیرد جهان…سخت…

اقای پرزیدنت فردا اینجاست…اونور کوچه بنده دقیقا… سخنرانی دارند…و در حال حاضر و از ۴۸ ساعت قبل کوچه من بلوک شده و مامور سیکرت سرویس و اف بی ای و ال و بل هست که از در و دیوار بالا میره…چند تا اوتومبیل شخصی ظاهرا خالی هم اینور و اونور کوچه پارک شده که بنده خود به چشم خود دیدم که پشت یکیشون چند نفر دراز کش حضور داشتند… وضعیت پشت بوم های اطراف پنجره ها… رفت و امد ها و غیره نیز به شدت زیر نظر گزارش شده…وضعیت هیجان انگیز داغونیه…بنده با مستر پرزیدنت یه اندازه یه کوچه ۸ متری فاصله دارم…دوربین به دست تا فردا…باشد که رستگار شویم...


جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
من میدونم که تنها دلیل عقب افتادن برنامه اون همه ادمی که قرار بود این هفته اون سر دنیا باشند و به صد تا دلیل جور واجور معطل موندند این سر دنیا …فقط و فقط من بودم… و این کاجرای فارق التحصیلیم…و اینکه یکی یه جایی یه طوری دلش میخواست که پدره کنارم باشه…و این شد که برنامه اون همه ادم معطل و تو هوا موند…تا پدره بیاد و من رو توی لباس فارق التحصیلی همچین روزی و همچین جایی ببینه….

موجودی هستم خوشحال…که درسهاش تموم شده ترم اخری بالاترین نمره ها رو گرفته… و پدرش …مادرش…و چند تا از بهترین دوستهاش…دارند میان برای مراسم فارق التحصیلیش…و همینطور اقای اوباما :))

امروز تمام کلمبیا رو گلهای سفید و ابی کاشتند…دارم توی بیداری خواب میبینم انگار… و موجودی هستم خوشحال…دلتنگ …. و شکر گزار...

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
موجودی هستم پوست کلفت… که بس که نخوابیدم این همه…پر پر میزنم از خستگی اما انگار یادم رفته خوابیدن چطوری بود…

خسته و بی خواب رفتم و لباس فارق التحصیلیم رو خریدم…و فکر کردم به همه اونهایی که دلم میخواست که میبودند ولی نیستند… همه اونهایی که شاید …حق من بود که بودند ولی نیستند….حتی منی که معمولا چیزی از این دنیا رو حق و حقوق خودم نمیدونم…

همه اونهایی که به گذشته دور من…به کودکی گرمی که داشتم و خاطراتش تعلق داشتند و یه جایی همون اطراف جا موندند از زندگیم…

همه اونهایی که به بیست و چند سالگی های تلخ و نفس گیر من تعلق داشتند و یک جایی مابین همه اون روزهایی که باید فریاد میزدم که به دادم برسند و به جاش خفه شدم…. من رو ندیدن و رفتند….

و حتی همه اینها هم که نه…

یک نفری از تمام دنیا…تنها یک نفر از تمام بالا و پایین دنیا … که تنها یک نفری بود که صبح روز فارق التحصیلی قبلیم با یه دسته گل میخک صورتی اومد و ایستاد پشت سرم… و روزهای بعدترش… که تنها و یک نفری بود که به تونستن های من اعتماد کرد… تنها نفری توی دنیا که مثلش دیگه برای من هیج وقت و هیچ جا نیست…که اگر این جور محکم و قاطع به من اطمینان نداشت همون موقعی که حتی خودم هم دیگه به خودم امیدی نداشتم... امروز من اینجا نایستاده بودم…پدره…

و برادره…و این اولین بار از همه بارهایی که قراره طور مهمی بشه و نباشه…

دلتنگ و دلگیر لباس ابی روشن فارق التحصیلیم رو خریدم…شاید بشه بهانه که دیگه سیاه نپوشم…و من به خاطر همین بهانه های ریز ریز…ممنونم...




سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
نمیدونم چی شد که اینطور شد… صبح که بیدار شدم خوب بودم…امروز هم یک روز معمولی بود مثل همه معمولی ها… کار زیاد ریخته سرم اما نه اون مدلی که ندونم چه کلی به سر کنم… بعد نمیدونم چی شد که اینطوری شد که از بانگ برگشتم و یک راست چپیدم زیر پتو و لرزیدم و بعدش هم به زور خودم رو کندم…اومدم نشستم سر میز… خیره موندم به مانیتور…میلرزم ناخونهام رو میکنم… و هیچ کار دیگه ای انگار که ازم بر نیاد…نمیدونم چمه… فقط میدونم که لیوان قهوه و چایی داغ و حتی شیرینی شکلاتی هم حالم رو خوب نکرد… نمیدونم چمه… 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
نشستم توی طبقه پنجاه و چندم یکی از برج های یکی از محله های از ما بهترانی در شرق منهتن و رو به روم تصویر نابی هست از غروب افتاب لابه لای تراکم برج های رو به رو… شام اخر هست با همدوره ای هام توی لافت مجلل یکی از اساتید…از راه که رسیدم رییس بخش پیشبند بسته توی اشپزخونه پاستا هم میزد و اون یکی استاده کیک هویجش رو از توی فر در اورده بود و با خامه سفید تزیین میکرد… شام …گپ های مختصر…عکس های مفصل …من و همدوره ای هام و اساتیدمون … که پیشبند بسته و مشغول توی اشپزخونه… از مطرح ترین اسمهای این شاخه از رشته من توی دنیان… و اینجا و هاروارد رو اکیپی میچرخونند… و اون چیزی که من توی این یک سال تجربه کردم…تلنگری بود از دنیای بزرگی که پنجره ای ازش روبه روم باز شد… و من تا اخر دنیا ممنون و ممنون و ممنون تک به تک ثانیه هاش هستم و فرصتی که پیش اومد و زحمتی که هدر نرفت…گیرم که من… دیگه من نبودم… دوره پر تنش پر استرس پر مشغله از زندگیم که برای همه نفس گیر بود به خصوص برای منی که عزادار واردش شدم…تجربه ای که جدای از همه چیز دست من رو گرفت تا از جام پاشم… خاک و خل عزا رو بتکونم… و دوباره راه بیفتم…گیرم یه کمی ارومتر…گیرم یه کمی خسته تر… دلگیر و دلتنگ تر… و من برای تمام و کمال و کم و زیاد و سخت و اسونش تا اخر دنیا ممنونم…


امروز فاینال اخریه مثل داستانهای بچگی با یک پایان خوب تمام شد…و از هفته بعد و بعد از مراسم فارقی تا اطلاع ثانوی دیگه دانشجو نیستم…




پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
امروز دومین روز از ماه می هست…

به این معنی که من ۱۰ روز دیگه رسمن همه کارهای مربوطه به دانشگاهم تموم میشه…۱۴ روز دیگه فارق التحصیل میشم… ۲۸ روز دیگه خونه زندگیم رو ازم میگیرند…و تا زمان نا مشخصی که کار پیدا کنم موجودی هستم زاید و بی خاصیت که مطمینن حرص فراوان میخوره و از استرس تا پای دق دادن خودش و دور و بریهاش میره…باشد که همگی رستگار شوند…

یک سال گذشته اما انگار که من سالهاست اینطوری زندگی کرده باشم…سال سخت و تلخی بود…من ادم نبودم انگار…من یک مشت خورده ادم بودم که با خاک انداز جمعم کردند و ریختنم اینجا توی این خونه …توی نیویورک تا تیکه های پاره و پخشم رو با درد و رنج فراوان به هم وصل کنم…مسلما انقدر درگیر این وصله پینه کاری بودم که خیلی جاها نفهمیدم این تجربه تکی که توی مشتم گرفتم اصلا چی هست و چطور میتونه باشه…اینکه حالا که دم تمومیشه…غم دارم که ای کاش منم مثل همه…مثل ادم اومده بودم…و یک سر سوزنی از این همه تجربه خاص که نصیبم شد رو توی مشتم گرفته بودم…بماند که این ترم اخری..به خصوص این یکی دو ماه…بهتر بودم…حتی با همکلاسیهام بالاخره معاشرتی کردم…و اوقات زیادی رو در محضر ناب کلمبیا گذروندم…فقط میتونم بگم که ثانیه به ثانیه هر بالا و پایینی که رفتم…انقدر برام عزیزه…که نمیتونم احساسم رو نسبت بهش توی غالب کلمه بگنجونم…

فقط اینکه برای تک به تک روزهام ممنونم…برای زحمتی که میکشم…اینکه فرصت این جور زحمت کشیدن ها رو داشتم …ممنونم…برای ۲۸ سالگی هام توی این شهری که از هر ۳ تا شهری که زمانی بهشون تعلق داشتم من رو بیشتر تحویل گرفته ممنونم…برای نشکستن هام…برای داشتن اونچیزی که درون من گذاشته بودند تا بهش تکیه کنم و تنها از جام پاشم…برای بی عرضه نبودنم …ممنونم…برای شلوغی نفس گیر روزهام که انقدر اتفاق داره که اتفاق چند ساعت پیش ترم رو هم کهنه و بی اهمیت میکنه…برای فراموشی هز چی که به فراموشی تعلق داره و برای یاد همه اونهایی که خودشون هم که نیستند یادی ازشون هست…تا اخر دنیا ممنونم...

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
نمیدونم چه حکمتی داره که درست همون لحظه ای که فراموش میکنم...جلوی روم سبز میشی به نوعی.... از دیدن اتفاقی امروزت خوشحال نیستم ...اما میدونی رفیق...امروز ...انگار یه کمی کوتاه تر بودی...و من با کتونی های کف صافم زیادهم پایین تر از تو نبودم... انگار چشمهات زیاد هم معصوم نبود...انگار بیشتر از همه چیز از دخترکی به بعدتری میدوید... خندیدن هات و تیکه هات یخ بود... خودت یخ بودی...صدات یخ بود... انگار از اونی که بودی کمتر شده بودی رفیق...امروز که اتفاقی دیدمت...کم بودی رفیق...کم...خیلی خیلی کم...

شنبه نهم اردیبهشت 1391
ظهر پنج شنبه هست که خوابم میبره و طرفهای ظهر جمعه از خواب پا میشم… اونهم به زور…از تخت میکنم خودمو…و هر چی بالا و پایین میکنم میبینم که توان رفتن سر کلاس…توان دست بردن به این همه کاری که به زوردی باید تحویل بدم…توان جمع کردن این یک سال رو توی این یک هفته قبل از فارق التحصیلی ندارم…جتی توان رفتن تا سر کوچه و خرید برای خونه ای که پر از خالیه…

یادم میاد به ظهر پنج شنبه که با یک دنیا فکر و ذوق و شوق برای کارهایی که باید انجام میشد و دلم میخواست انجام بشه خوابم برد و نمیدونم توی این ۲۴ ساعتی که خوابیدم چی بر من گذشته که اینطور خسته و بی حال و بی تفاوت از جام پاشدم…انگار روح ادمیزادی رو توی خواب از من دزدیده باشند…

شب جمعه هست…چشمهام رو میبندم تا خوابم ببره…تصویر زندگیمون میاد جلوی روم…که اگر برادره بود الان چطوری بودیم… بعد تصویر پزشک برادره توی اون اولین ثانیه های بعد رفتنش…که داشت برام میگفت میتونستیم چطوری باشیم… بعد دیگه نمیخوام بدونم که میتونستیم چطوری باشیم یا نباشیم…یا چی میشه و نمیشه… یک سال گذشته…من خسته و خاکی… گذروندم که بگذره…که برسم اینجایی که رسیده و نرسیده… نفهمیده باشم که کجا بودم و چی نصیبم شده بود…. من مرض پست تراما دارم… که تازگی ها برای رونما شدن بهونه هم ازم نمیخواد…بعد همینطوری پوست کروکدیل میپوشم و رفتار بچه گربه ازم سر میزنه… بعد شیشه زنکشم هم ۶ ماهه اینجاست …هنوز پلمپ درشو هم باز نکردم…اینها همش بهانه هست…من یه جای کار که نمیدونم کجاست…به دلایلی که نمیدونم چی هستند…از خودم دلخورم…همین...