تبليغاتX
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم....
جمعه دوازدهم تیر 1388
من و حرفهای اعماق وجودم رفتیم از اینجا برای همیشه...

از این به بعد اگه چیزی اینجا ثبت بشه اهمیت چندانی نداره...مثل اونهایی که اینجا رو میخونن و کلا اهمیتی ندارند...بقیه اش رو میبرم با خودم

+ نوشته شده توسط ماهی
شنبه ششم تیر 1388
توی فال قهوه من یه روباه هست...یه مار...یه دارکوب ...یه راه...یه کلید ...و یکی شبیه تو که دستامو گرفته....من فال قهوه دوست دارم...شده فقط به خاطر اخریش!

من وقت زیادی رو بیرون چهار دیواری این اتاق سر نمیکنم اما قدر میشناسم...قدر ارامش این روزها رو...قدر خنده های بی پایانمون رو...حتی وقتی هم که خنده نیست ...قدر ارامشی رو که هست...قدر بودن ادمها رو هر چند کم رنگ...قدر همین دختر دایی دسته دیزی...و اون یاس منگوله و این که هستند...و حتی پسر دایی شماره ۴ که شاید تنها موجود مذکر معرفت دار این فامیل باشه...و یا حتی خانوم الف و اقای برادرش و گاهن پر!!و همیشه و همیشه و همیشه e هرچند فکر کنید خیلی ننریم!خلاصه که من قدر میشناسم...قدر اون فالوده ابلیمویی سر خیابون و یا میوه هایی که همیشه خدا دونه ای میخرم و به خونه نرسیده تمومه...قدر اون عصر گرفته خرداد که هنوز ایرانم ویران نبود...و اون یه دونه هلو و یه دونه الو و یه دونه انگوری که e برام خرید و چقدر همه بهمون خندیدن...بهانه برای موندن زیاده....عجیب دلم برای برگشتن تنگ نیست....انگار نه انگار ۱۰ ساله که زندگیم اون سر دنیا ورق میخوره...و خلاصه که من قدر میشناسم بالایی...هر چند اگر دیر به دیر به زبونم بیاد...تویی که میدونی همیشه توی خاطرم هست...

 

 

+ نوشته شده توسط ماهی
سه شنبه دوم تیر 1388
میبینیش...دست هاتو میزاری جلوی دهنت...جیغ خفه ات رو خفه تر میکنی...خون میزنه بیرون از دهنش...صورتش زیر یه هاله خونی محو میشه...چشماش دیگه مبهوت نیست...میره...توی دلت میگی راحت شد...

پسر دایی شماره ۴ هم هست...هر بار که اینو پخش میکنن یا حواسش نیست یا یه دقیقه رفته بیرون...تا بار اخر...که هست...هم خودش هم حواسش...میبینه...اشکش انگار خشک شده تو چشماش...رگ گردنش به وضوح معلومه...زبونش بند اومده...گوینده اسمش رو میگه...با یه صدای خفه میگه نه...فامیلش *** هست...چند دقیقه بعد گوینده فامیل دخترک رو اصلاح میکنه...ماتت میبره...میگی ادم ادمه...میگه به اندازه که کافی دور بودی که نشناسی....دو زاریت افتاده... حالا میشناسی...راحت شد...انقدر راحت که حتی فرصت نشه بگه اخ...حالا میدونی...

ادم ادم نیست...

+ نوشته شده توسط ماهی
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
-

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم...

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...

دلم نمیخواد برگردم برم..دلم میخواد بمونم...دلم میخواد بمونی..دلم میخواد یه مدت بمونیم زیر اسمون یه شهر...امتحان کنیم یه رابطه عادی...ساده...کار کنی...کار کنم....با هم وقت بگذرونیم...میشه...ولی بازم صبوری میخواد...میشه ولی صبوری میخواد تا همدیگه رو پناه بدیم توی این روزهایی که تو سربازی و من نیز هم...تا تموم بشه سربازیمون و بشه خیلی کارها کرد...خیلی جاها رفت...خیلی چیزها دید...

یه زمانی بود که فقط به کم نیاوردن فکر میکردم...یه زمانی شد که به گم و گور شدن فکر میکردم...یه زمانی هم شد که به رها کردن...راحت کردنت فکر میکردم...اما هر بار حرفی اتفاقی....و شاید که همه اینها نشونه است...برای موندن...ساختن...تلاش...کم نیاوردن...که روزی برسه که از سرسختی هام خوشم بیاد...و من هنوز هم میگم ...شاید انقدر خوبه که انقدر گرونه....

توی این روزهای پر از شلوغی....

حالا که دستهامون اب و رنگ دستهای هم رو میشناسه...

مرا دگر رها مکن...

مرا از این ستاره ها جدا مکن...

 

 

+ نوشته شده توسط ماهی
جمعه بیست و نهم خرداد 1388
توی شلوغ ترین ساعت روز سهم من از همه همهمه هاش سکوته...یه جای خالی بزرگ این بغل...یه گوش ناشنوا...یه حافظه ساعتی...و منی که برام سنگین تموم میشه...و همه اونچیزی رو که انگار دارم به خفت گدایی میکنم...سهم من صدای خانوم مادره از اون راه دور...که بگه برای چی موندی...برگرد...سهم من از برگشتن دنیایی هست که غربتش لااقل خونگی نیست و ادم رو خفه تر میکنه...سهم من از موندن هیچه...

سهم من از اونهمه دست و پا زدن ها هیچه....

انگار مصلوب شده باشم به زمین...نای تکون خوردنش نیست...بود هم با این چهار میخ لعنتی چطوری اخه....چسبیده به زمین درد میکشم ناجور...اشک من مال من...هر چی که دارم مال تو...صدات میکنم...که بگم مگه نه اینکه دوستی...دوست...من داغونم دوست...دست منو بگیر دوست...فقط دوست...بین این همه ادم به تو پناه اوردم دوست...

توی خلوت ترین ساعت شب سهم من از صدا کردن تو...سهم من از بغض من خمیازه کشدار توه...حالم خوب نیست...بگیر بخواب خوب میشی...نمیتونم...باشه من میخوابم...خداحافظ...یه بوق ممتد کشدار میمونه و اشکی که بند نمیاد...

+ نوشته شده توسط ماهی
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
نشستم جلوش و نگاهم میکنه...بغضم رو به شدت میخورم...سکوت میکنم وسط حرفهام تا نفسم جا بیاد...میگه این همه سال ازاد زندگی کردی این همه افکار سنتی مال کجاست؟تشخیص میده که کیس خیلی جالبی هستم...میمونه تا همه رو راه بندازه وبعدش باز با من وقت بزاره...صبح به خانوم مادرم میگم همچین کاری کردم...میگه خوب کردی...زودتر باید میکردی....میدونم...بیش از اینهاش رو لازم دارم میدونم...خوب نیستم...میزنم بیرون با یه لیوان اب طالبی میشینم روی پله ها...خفه ام خدایا خفه...برمیگردم خونه...میخندم...میخونم...مینویسم...همه چیزهایی که از اول صبح نخوردم رو بالا میارم...نیمه های شب میپرم....یه لحاف نازک رومه کف اتاق که نمیدونم کی انداخته...گوشیم روشنه توی دستم...میلرزم تا صبح...کابوسه....سر ظهر دو تا جوجه دارم....بچه ان...شیطونن...اذیت میکنن زیاد...یه مرتبه وسط شلوغیشن ایستاده چرت میزنن...من جوجه هامو تماشا میکنم ...بارون میگیره...بارون رو هم برام بد خاطره کردی....یه تیکه از ته دلم سوراخه...فکر میکنم به اقای مشاور...به کنسل کردن بقیه جلسه هاش ...به جلو انداختن بیلیت....به رفتن....به دست و پا نزدن...به ته دره ای که توش سقوط کردم...فکر میکنم به رفتن...برای همیشه رفتن....مثل همه اون سالهای که رفتم...چشمهامو که میبندم صداش هست که میگه حیفتونه....بمون...تلاش کن...تو که این همه کردی...این همه اومدی...بمون...بمون....

+ نوشته شده توسط ماهی
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
تا صبح رو خواب بیدارم....کابوس میبینم دوباره...میرسم خونه...یه ماشین میگیرم و یه ادرس...از در اصلی که رفتی تو دست راست...بغل قبرهای خانوادگی....یه حیاطه اندازه حیاط همین خونه...زیر درخت نارنج روش فقط نوشته ع.ق...دم در یه شاخه گل میگیرم و یه شیشه گلاب...نرسیده سر خاکش بغضم میترکه...قبل از اومدنم رفته بود...نمیدونم چی صداش کنم...شاید بابا...شاید بابابزرگ...نه همون بابا...تکیه میدم به دیوار...بغض میکنم...یه بار تو عمرم خوابت رو دیدم...خانوم مادرم بهت گفت این دخترمه...گفتی لازم نیست تو بگی...خودم میدونم این دخترمه....سلام بابا...

از این دنیا خسته شدم بابا...منو میبینی اره؟ همه اونوقتهایی که صدات میکنم میشنوی اره؟؟ از زنده ها خسته شدم بابا...از حرف ...از قول های تو خالی...از همه نجابتی که دیگه حق ندارم ادعای داشتنش رو بکنم...همونی که وقتی که هم که داشتم به قول خانوم مر نجاست میاورد....خوابی بابا...خودت گفتی منو میشناسی...یه چیزی بگو...

میگن دعای  سر قبر پدر و مادر مستجاب میشه...دعای زنده ها که کار سازم نیست...عجیب از بودن زیر این خاک نمیترسم...عجیب ته دلم خالی نمیشه وقتی یادم میاد یکی از همین روزها جای منم این زیره...با همه کرده ها و ناکرده هام...همه بدی ها و خوبی هام...بابا اومدم تو دعام کنی...تو که منو میشناسی مگه نه؟ خودت گفتی...

تحمل موندن ندارم بابا...طاقت رفتن ندارم...اونور دنیا غریبه موندم بعد از ۱۰ سال...این ورش مارک و اتیکت اونوری میخورم هر روز...بابا هیچ جای دنیا جا ندارم...دعام کن بابا...تا همه اونچیزی که با چنگ و دندون نگه داشتم رو از دست ندادم دعام کن برم...میبینی منو...دیدی چه اسون به باد میدم خودم رو ...دعام کن برم...

.محو میشم...دیگه نیستم...نمیبینم...نمیشنوم...یه سیلی خنک اروم میخوره تو گوشم....خانوم پاشو...پاشو ...خانوم مسن بغلی دوتا مشت اب میباشه توی صورتم...میگه هلاک شدی دختر...رنگ به صورتت نیست....نای رفتن ندارم...مشترک مورد نظر خاموش است...همه دنیا خاموش است...اخر اخرش بگم چی میشه؟؟؟اخرش ....من از اخرش اومده بودم...یه سنگ صاف...روش بنویس "اروم گرفت"....میرم...خودم...همه بدی هام...تلخی هام...بی وفایی هام....و غرور و ابروی نداشته ام...و من که هرگز از مرگ نهراسیده ام...هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم

 

+ نوشته شده توسط ماهی
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
e  رابطه امون رو دوست دارم...منم...با هم بودنمون رو دوست دارم...دلم بهت بد جوری خوشه...فکر کردن به همه اونچیزی که با هم داریم رو دوست دارم...مردش هستی؟ اره؟؟ناراحتم...کارای هرگز نکرده ...حرفهای هرگز نگفته...اروم بودن هات رو دوست دارم....سرسختی هامو اگه نقطه پایانش تو باشی رو دوست دارم...شبهایی که کنارت خواب و بیدار بودم رو دوست دارم...زود همو میبینیم...دل خدافظی هم ندارم...پروازم هم داره میره...دارم جا میمونم...دل ول کردن دستهات رو هم ندارم...چی...دستهات کو...من کجام...رها شدم...رها...قول های مردونت کو...رها یعنی ویران... 

+ نوشته شده توسط ماهی
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
دل و دماغ نوشتن نیست...میریم تو جمعیت...فرار میکنیم از موتور های امنیتی...شعار میدیم...الله اکبرمیگیم...اینجا خاک منه...خاک پاک منه...پس میگیریمش...رای ما کجاست؟؟؟
+ نوشته شده توسط ماهی
شنبه بیست و سوم خرداد 1388

رای من کجاست؟

+ نوشته شده توسط ماهی