مشت میکوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز...
-۱۵ سالگی هام یک b';f خیالی داشتم امید نام...فقط و فقط هم محض کم نیاوردن جلوی خالی بندی های دوستان به وجود اومده بود...رابطه ماها ۱ ماه هم طول نکشید... حالا اسمش چرا امید بود من نمیدونم...چی شد که ولش کردم هم نمیدونم...فقط دلم برای اسمش...تنگ شده...توی ۲۴ سالگی هام هر چی بیشتر دنبال امید میگردم کمتر پیداش میکنم...انقدر که فرداهام دست کمی از دیروز هام نداشته...انگار هیچ کدوم از کتابهای زندگیم فصل اخر نداشته باشند...
- خانوم م ...اگه اون روزای گرم و نرم ۷ تا ۱۷ سالگی مون یکی بهمون میگفت که سالها بعد بزرگترین روز زندگی تو رو من از پشت کلی سیم پیچ پیچی و خط و خطوط قر وقاطی بهت تبریک میگم تو باورت میشد یا من؟؟در هر حال بهت تبریک میگم...روی یک صفحه مجازی!!!مجازی رو که یادته!!! انچیزی که در حقیقت وجود خارجی ندارد!!!
- کجاست مریم ناجی...
مریم پاک...
چرا به یاد این شکسته تن نیست...
تو رگبار بلا و بی پناهی...
چرا دامن سبزش چتر من نیست...
نه در میخانه که این خمار خام است....
زندونی
تو گوشم زنگ میزنه...
زندونی...
صدای قهقه تو اون ور خط تلفن
بهم میگی زندونییییییی
بلند...کشدار....با قهقه ....
اهای زندونی....
من سکوت...
من تاریک...
من ناراضی نیستم...
من فقط دلخورم...
تو اصلا نمیشنوی انگار....
فقط داد میزنی زندونی زندونی زندونیییییییییی
نه در میخانه که این خمار خام است
نه در می خانه که این خمار خام است....
بار خدايا! آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...
"اگر فضل و رحمت خداوند در دنیا و اخرت ارزانیتان نمیبود به سزای ان سخنان که میگفتید شما را عذابی بزرگ در میرسید...انگاه که ان سخن را از زبان یک دیگر میگرفتید و چیزی بر زبان میراندید که درباره ان هیچ نمیدانستید و میپنداشتید که کاری خرد است و حال انکه در نزد خدا کاری بزرگ بود..."
و پوستم روی تنم...
و تنم توی این اتاق...توی این هوا...زیر این سقف ...توی این قفس...
نمیگنجم...
نجات میخوام...
نجات معجزه وار....
نجات...
نجات ابدی...
و اون حال خراب لعنتی...
مثل شب تولدم...مثل شب عید ...مثل همین الان...
در باب تحسین جغد صفتی اینجانب همین بس که وقتی نصف شبی زلزله میاد ۵ ریشتر و به مدت ۷-۸ ثانیه هم ادامه پیدا میکند...یکی هست که جانفشان کنان از این اتاق به اون اتاق بدود سر ملت خوش خواب داد بزند که هوییییی get out...ایت ایز زلزله...
همچنان تب دارم...
- استعفا نامه رو نوشتم...دیر نوشتم...۲ هفته هم از تابستونم نمونده...اولین تابستون عمرم هست که به معنی واقعی کلمه یک ثانیه هم نفس نکشیدم..
- من تب دارم...لرز هم دارم...هوا هم مثل سگ گرمه...من تب کردم اما یک هو!!ایا میدانید چرا؟؟من امسال اینهمه تب دارم؟؟!!!
-دیشب خواب دیدم...یک جهنم بود پر از اتش...من رو کشون کشون میبردن که بندازنم اون تو..گفتم اخه من چرا جهنم؟؟؟گفتن نه...برای تو نیست...نگو میخواستن تو رو که اون تو داشتی میسوختی بهم نشون بدن!!! اومدم دیدم اما نسوختم!!!!اینو فراموش نکن...
-در راستای مطلب دومیه...من خیلی تب دارم....
- اجبار به تظاهر خیلی چیز بدتریه...
من همون ادمی هستم که یک عمری به جای نه گفتن ها سکوت کردم...جلوی درد کشیدن ها سکوت کردم...موقع داد زدن ها سکوت کردم...موقع گریه کردن ها ...خندیدن ها...رفتن ها...خواستن ها...نخواستن ها...سکوت کردم...
من همون ادمی هستم که یک عمر سکوت کردم و سکوت
این همه سکوت من رو داره خفه میکنه...کیه که صدای سکوت یکی مثل من رو بشنوه...
-خدا نکنه بغض ادمی که چند سال قورتش داده بترکه.....دیگه توضیح اضافه لازم نیست ...
-خانم ز میگه ازدواج خانوم ن همبازی بچگی های من یک معامله تابلو هست...معامله پول در برابر پول...من میگم ازدواجی که سر اشناییش با تهش ۲ ماه هم طول نکشه میخواستید چی باشه اخه...حالا یکی پول با پول...یکی عشق در برابر پول!! یکی هم همه اینهاش با هم...
- من اینجا مینویسم...چه چشم تو در بیاد چه نیاد...مینویسم...چه خوب باشم چه نباشم...مینویسم که بدم اما تو بخون خوب...خوب خوب خوب...از این بهتر هم میشه...از این بهتر هم میشم...انقدر که چشم تو حتی اگه نخوای هم دربیاد...
- کلا همه این ها رو نوشتم چون میدونم نمیخونی !!!....به جان اون فامیلهای درجه یک دم دروازه ای تون....:)))))
- همزمان با ورود گهر بارمان به منزل یک هو زلزله امد...۴ ریشتر....اگر چند سال پیش این اتفاق افتاده بود حتما ۳ ریشترش مربوط میشد به ورود اینجانب...حالا ولی هر چهار تاش خود زلزله بود...
- این دختره که یک نسبت هایی هم بلانسبت با ما داره رتبه ۳۰۰ کنکور شده ...در این که وجود دخترعمه وار اینجانب در این قضیه چه از نظر ارثی و چه از نظر الگو برداری نقش به سزایی داشته هیچ گونه ابهام نیست...در هر حال از ما تبریک...
به همین سادگی...
میتونه...
شایدم هم نکرد...
اما به حرمت همون شاید ....
شاید بهتر باشه اصلا چیزی نگفت...
الکی بیدار شدم...از پنجره یک اقای چاق سفید پوش دیدم با یک خانوم که دنبالش میرفت و یک چیزی را روی زمین میکشید...و یک هو ناپدید شدند...
اصلا نمی دونم اون چیزی رو که دیدم چی بود...
فقط بعدش خواب دیدم...که توی خواب برای یکی تعریف میکردم که انقدر اینجا باران نیامده که دارم خشک میشم...از خواب که بیدار شدم دیدم بارون میاد...وسط گرمای مرداد بارون می امد...
دیروز تمام صبح بارون میامد...
