دست چپ من از پشت بند سفر خیلی قشنگم خوب نشده...از دیشب هم یا بی حسه یا سوزن سوزن میشه...
روزهام به شدت قشنگه و نصف شب هام از روزهام هم قشنگ تر...اتاقم شده عین امام زاده...اون تیکه پارچه های سبزی که از مشهد اوردم همه جا هست...اون تسبیح رنگیه از دستم در نمیاد...قرانم بالا سر تختمه...نصف شب ها که میپرم تنها پناهمه...همه جا پر از بطری های اب...پر از لوتیرکسن سدیم!! زندگیم بوی مرگ میده....اتاقم بوی مرگ میده...بوی خفه مرگ...از زمستون بیزارم...هر سال زمستون تقویم زندگیم ورق میخوره...هر سال زمستون تقویم زندگیم با فرسودگی ورق میخوره...
از در اتاق کافیه بیام بیرون تا پرت بشم وسط هیاهوی اون همه ادمی که زندگیشون هر چی که هست تا مرگ انگار قرن ها فاصله داره...توی اون همه شلوغی انگار که پرت شده باشم زیر گالن ها اب...معلقم...زیر اون همه اب نه چیزی میشنوم...نه چیزی میبینم...و این حس خفگی لعنتی که همیشه...همه جا باهامه...
من مال کجای این دنیا خفه ام اصلا...سرزمین مادری امانت دار خوبی نبود...من رو با بغض و دلتنگی...معلق و خفه تحویل این شهر بدون فرشته داد...تنهام خدا...توی شهر بدون فرشته ای که تنها فرشته بال و پر کنده خاک و خلیش منم تنهام...نه رفیق من مریم قدیس نیستم...مریم سنگسار شده ای که مسیحی ضامن نفس هاش بشه هم نیستم...من فقط مریمم...از جنس یه ادم ...شاید گاهی فرشته...نه برای اثبات فرشتگیم بال و پری دارم و نه روی سرم دو تا شاخ بنفش...که حتی اگر هم داشتم اونی که چشماش بسته بود تا اخر دنیا انکارم میکرد...اونی که باید بدونه همه چیز رو میدونه... و همین دونستنش من رو تا اخرین روزی که عین خفگی نفس میکشم کافیه...کافی یعنی بس...
-- امروز بعد از روزهای مداوم سکوت و غم و اندوه از جام پاشدم...خواستم همون خانوم مری باشم که بودم...یا لااقل یه چیزی نزدیک بهش...مثل قدیم هام یه ذره به لباسی که میپوشم توجه کردم...رفتم مرکز شهر...موزه هنر های معاصر...موزه اتومبیل...از اونجا هم یه نهار ساده توی بالکنی یه رستوران ساده کنار یه عالم گنجیشک که غذامو شریک شدن و صدای موزیک زنده جاز زیر افتاب نیمه جون این شهر بدون فرشته...حرفم رو پس میگیرم...این شهر تا زمانی که منو داره زیاد هم بی فرشته نیست...هی دختر...کم ادمی نیستی...کم جلوی خواسته های دلت نایستادی تا کج نری...کم از تمام زندگیت برای دور و بریهات خرج نکردی به خاطر اون چیزی که اسمش انسان بودنه....خودت رو به کم نفروش...کمی و زیادی توی قلب ادمهاست...شکایت هم نکن...بگذار تا عظمت در نگاه تو باشد...سخاوت توی دستهای تو...صبوری توی رفتار تو...مردم داری توی روزمره هات...احترام توی تک به تک حرفهات...و نجابت فقط توی قلب خودت...اون کسی که باید ببینه میبینه...اون کسی که باید بدونه میدونه...چیزی برای ثابت کردن نمیمونه...
- امروز بعد از روزهای مداوم غم و اندوه و سکوت از جام پاشدم...خواستم همون خانوم مری باشم که بودم...سر از مرکز شهر و کتاب و موزه در اوردم...اما توی تک به تک لحظاتم ...ته ته ته قلبم انگار که یک چیزی مرده بود....مرده بود و راه نفس من رو هم گرفته بود...و اون کسی که باید بدونه خوب میدونه....چیزی برای ثابت کردن نمیمونه...
