فکر میکنم زیاد...گریه هم زیاد.....میگه تو محبت میکنی که دیده بشه...دیده بشه تا عشقت باورش بشه...بعد که باور شدی میتونی منتظر پس گرفتنش باشی...میگه از محبتی که دیده نشه چه انتظاری داری که باور بشه.....خانوم ل میگه...درست میگه...من هیچوقت توقع زیادی نداشتم...اشتباه بزرگیه...به ازای توقعات زیادت هست که به خواسته های کوچیکت میرسی...توقعت اگر کوچیک بود به هیچی میرسی...ولی من به هیچی هم نرسیدم...خودم موندم و یه بیلیت رزرو...برم و یه سرپوش بزارم روی همه چیزهایی که دیده نشد...
توی این خونه یه نفر هست که سنت ها رو نگه میداره...برای عید سبزه میزاره...شیرینی میپزه شمع میسازه...ماهی میخره...سنبل میکاره...یه نفر که امسال نه دلش رو داشت و نه میون روزهای مدارم غم و اندوه چیزی از سنت ها یادش موند...امسال این خونه یک دونه سین بیشتر نداره....سکوت و سکوت و سکوت....
این روزها به شدت از خودم میترسم...
شدم اینه بدترین روزهایی که توی چند سال اخیر نه...شاید توی تمام عمرم گذرونده باشم...به هزار و یک دلیل نگفتنی...از پس خودم برنمیام...از پس سطحی ترین کارهای روزمره خودم...
من به هزار و یک دلیل نگفتنی از خودم میترسم...
پر انفرتم این روزها...ناباوری و شک و غم و اندوه جاش رو یک باره به تنفر داده...به تنفر از تک به تک سلولهایی که از من من رو ساخته و هر کسی که با من ارتباطی داره و یا داشته...
همه این ها رو که جمع میکنم میبینم که حال خوبی ندارم...هیچ هدفی و یا حتی نقطه روشنی که بخوام به خاطرش خودم رو جمع و جور کنم هم ندارم..بهت گفته بودم که زیر همه سرسختی هام شکستنی و نازکم...حالا منم و خودم و شبانه روزی که به این صفحه خیالی خیره میمونم...توی بهت و انتظار ...و فکر میکنم به همه صفاتی که از من اون کسی رو ساخت که باید ازش ترسید...همه اون صفات نگفتنی که لااقل تو جرات به زبون اوردنش رو داشتی...این هست که میترسم...از بودن...از صبح فردا رو دیدن...از ادمها....از همه ادمها...از ثانیه هایی که میگذرند و کی هست که بخواد بفهمه...
- توی دانشگاه بدجوری غریب شدم...همه هستند...خودم هستم که نیستم انگار...رفتار تند همیشگی همه من رو اذیت میکنه...من با پوست نازک شده این روزهام...اقای دوست شماره دو میگه شدی همون مر مزخرف سال اول که همه چیز بهش برمیخورد...جواب میدم که شماها طرز صحبت با یه خانوم رو بلد نیستید...میگه برای ماها تو هیچوقت یه خانوم نبودی مر! یکی از خودمون بودی...یکی از پسرهای گروه!!!! بنابراین همیشه مثل بقیه پسرها باهات رفتار کردیم!!هر چی سرتاپام رو نگاه میکنم نشونه ای پسرونگی نداره...هی بالایی....تنهام گذاشتی...خانوم مر رو هم برداشتی بردی اون سر این خراب شده...دلم یکی همجنس خودم رو میخواد...یکی مثل خانوم مر....که دیگه مثلش پیدا نمیشه...
- ناظم سال سوم دبیرستان من اگر من رو این روزها میدید از خوشحالی پرپر میشد...۲ ماهه دست به ابروهام نزدم...شدم شکل ۱۶ سالگی هام...
-در انزوا پاک موندن نه هنر هست و نه ارزشی داره...
-بیماری من تشخیص داده شده ...داروهای درست بهم تجویز شده...داروهام رو میخورم یعنی چندین ماه بعد احتمالا مشکلی نمیمونه...یعنی تو بازم میتونی من رو فراموش کنی دوباره...قدیم تر ها یک جمله از حرفهات برای ماها اروم گرفتنم کافی بود...گاهی برای همون یه جمله مدت ها خودم رو جلوت پرپر میکردم تا ببینی...الان فقط سکوت...فراموشی هم عالمی داره...
- یعنی من همین ۴ تا جمله حرفی که اینجا هر چند روز یه بار میزنم رو هم توی دنیای واقعی نمیزنم...همین...
اینکه از ۲۴ ساعت شبانه روز رو من ۲۶ ساعتش رو توی تب و لرز گاها بی حسی مطلق به سر میبرم اصلا خوب نیست...
کار من خلق کردنه...ساختنه...وقتی که چیزی خلق میکنم از اغاز تا اخرش مسئول همه نقصهاش ...ضعفهاش...کم اوردنهاش منم...تو هم که من رو افریدی مسئولی میفهمی...مسئولی و بی تفاوت...افریدی که رها کنی و بعد فقط بازخواست...تکلیف های گنده تر از دهن بارم میکنی...دلخوشی هام رو میگیری و دلتنگی هام رو پر رنگ میکنی و من از تو به تو شکایت میکنم....منی که با همه ضعفهام و نقصهام مسئول افرینشم هستم به تو که کاملی و خلق میکنی و رها...شکایت میکنم...منی که احتمال کوچکترین دلخوشی هام رو به حساب مهر تو و فقط لطف تو میگذارم به تویی که بزرگترین دلتنگی هام رو به هیچ هم حساب نمیکنی شکایت میکنم...من رو هفت خط و هفتاد رنگ نیافریدی...من رو زرنگ و پدرسوخته نیافریدی...من رو حسابگر و اهل چرتکه نیافریدی...به تو شکایت میکنم از دنیای پست و پدرسوخته و هفتاد رنگی که من رو تنها توش رها کردی...من چیز زیادی از تو نخواسته بودم...من هرگز اونچیزی رو که خودم توان رسیدن بهش رو دارم هر چند به سختی از کس دیگه نمیخوام...از اینکه از خواسته های کوچیک دلی که به این بزرگی تنگه ساده میگذری به تو شکایت میکنم...
شب شده بود که خودم رو رسوندم دانشگاه...این روزها رانندگی میکنم دیدنی...توی کوری مطلق...
نشستم توی استودیو...طبق معمول منتظر...و معذب....همه اقایان دشمنم!! امشب اینجان...بله دوستان...توی این خراب شده جدای از دوستی ها دشمنی هایی هم وجود داره با غلطت بسیار فراوان...و خدا نکنه که من از یکی بدم بیاد...
اقای دشمن شماره یک من دانیل نام داره...مو قرمز و کک مکی هست...قیافه اش شبیه پسر عموی سارا توی سریال مدار صفر درجه میمونه و خوب از قضای روزگار یه صهیونیست دو اتیشه بی پدر پدر سگ هم هست...مثل سگ پشت سر استادان محترم موس موس میکنه و با اینکه دیزاینر متوسطی هست از صدقه سر پارتی های جهود پدرسگش و موس موس های بی پایانش پروژه هاش چند ترمی میشه که مقام میاره...هیچ کس جرات ایستادن توی روی سگش رو نداره به جز اقای دوست شماره یکم که دو سال پیش جلوی روش فحش رو کشید به هیکل هر چی جهود پدر سگه! چون اقای رییس جهودش حقوقش رو نمیداد! با تمام وجودم ازش متنفرم و خودش هم میدونه و تو کل این ۴ سال یک کلمه هم بین ماها رد و بدل نشده به جز اون یه باری که سال اول شنیدم پشت سرم میگفت که فکر کرده من ۱۷ سالمه و خوب تا منو دید خفه شد و خفه موند!مسئول مقدار زیادی از استرس های نابجای پارسال منه از اونجا که هر زمان پروژه من جلو می افتاد خبرش میرسید که برای استاد گوشی عوضیم بد کار نکردن من روگفته! و خوب یه بار هم که رسما مچش رو گرفتم...ازش حالم به هم میخوره و امیدوارم به همراه بقیه حهود های صهیونست کثافت نابود بشه...
اقای دشمن شماره دو ارتور نام داره...قیافه اش عین خرگوشی میمونه که موهاش ریخته باشه... لاغر و درازه و همیشه داره دماغش رو بالا میکشه....ساکت و بی سر و صدا و به شدت موزی و اب زیر کاهه...و خوب دوست گرمابه و گلستان اقای دشمن شماره یکه...هیچ کار خاصی نکرده ولی از اونهاس که میبینیش و میخوای بری بالا بیاری....در موس موس کردن روی دست اقای دشمن شماره دو بلند میشه و خلاصه موجود repulsive کثیفیه....
اقای دشمن شماره ۳ اندره نام داره...روس هست...۱۰ سالی هست اومده اینجا...خیلی انتره مثل بقیه روس ها!از خود راضی و دماغ بالاست و خوب اینهاش به من ربطی نداره...اونچیزی که به من ربط داره این هست بعد از پروژه گروهی خبرش رسید که با استاد گفته بود خودش به تنهایی کار کردهو من عملا هیچ نقشی نداشتم در حالی که ۹۰ درصد کار مال من بود...از اون تاریخ به بعد کلمه ای بین ما رد و بدل نشده و من در اولین فرصت...یعنی به محض اینکه از این حال خراب تب دار لعنتی خلاص بشم حالشو میگیرم...
و خوب این لیست حالا حالا ها ادامه داره و من هم تب دارم و بی حوصله...
- من از هر چی جهود کثافته بدم میاد...عقیده دارم که جهود خوب زیر گل هم وجود نداره و این عقیده من پس از مهاجرتم به این خراب شده شکل گرفت و در زمان اقامت در وطن هیج مشکلی با این جماعت نداشتم...من از کمپانی هایی مثل کوکاکولا -مک دونالد - استی لادر- و امثالهم که به این کثافت ها کمک میکنند تا حد امکان خرید نمیکنم...من مذهبی نیستم اما غیرت دارم..من نژاد پرست نیستم اما اینها زیاد از حد کثافتند...
تب هست ...بر میگردم خونه و میشینم گوشی تلفن به دست...و جوابی که نمیگیرم...خوابم میبره بغل گوشی تلفن ...ده دقیقه بعد بیدار میشم که دوباره شماره بگیرم...هر چی جون توی تنمه رو جمع میکنم و باز نمیتونم...دلم تنگه خدا...دل من تنگه....نه اشک...نه دعا...نه هیچی هیچی اثر نداره این روزها...هیچی ازت ندارم که بشه لمسش کرد...هیچی...هیچی...میرم تا وسایل اون ماکارونی خوشگله رو میگیرم...از اتیش روی گاز داغ ترم...تموم که میشه می ایستم نگاش میکنم...قشنگه...هی میبینی...برای تو بود...برای تو هست...برای تویی هست که نیستی....لباسامو میپوشم که برم...توی اون اتاق فقط اشک خالی هست...خانوم مادرم میگه فکر کردم بابات درست کرده...اقای پدرم میگه من کجا بلدم ماکارونی اینجوری از اب در بیارم...نه دل نگاه کردنش رو دارم نه لب زدن....برای تو بود ...تو که هیچوقت نبودی...ول میکنم میام دانشگاه...بازم به انتظار...
همش به انتظار...میای یه ساعتی...میای یه روزی...به دو تا نوزادی فکر میکنم که تا چند ماه دیگه توی خانواده من به این دنیا میان...شاید دنیا هنوز هم چیزی داره که به خاطرش نوزادی متولد بشه...چیزی بیشتر از انتظار...بزرگ تر از این دل تنگ....فرا تر از این روزهای خفه غم و اندوه....شاید ....
دیشب رو تا صبح توی اتیش سوختم...
توی تب و لرز همه جون نداشته ام رو جمع میکردم تا بشینم سر میز کارم و نمیشد...
انگار همه احساسی که روش رو گل گرفته بودم زده باشه بیرون...اتیش زیر خاکستر ....
مگر من چه کار کردم که حقم این هست...مگر من چی کار کردم خدا...
تب دارم و نشستم سر کلاس منتظر نوبت برای پرزنتیشنی که نه اماده کردم نه هیچی ازش میدونم...
توی سرم فقط یه جمله چرخ میخوره...مگر من چه کار کردم ...
خزان گذشت...
کنون غناء پر سکوت
به وادی دلم قدم گذاشت...
تو رفته ای
مرا ز یاد برده ای...
ولی دلم
هنوز هم هنوز به راه تو
دو چشم بر در است...
- توی بارون وسط اتوبان چشمات که از پشت اون همه اشک و شیشه خیس هیچ جا رو نمیبینن و ماشین که یه مرتبه کنترلش دست تو نیست...اینی که این همه سال روزانه در حد یه راننده بیابونی بری و بیای و شاید هم همه اون اسکناسهایی که صبحش حس کرده بودی که باید بدی بره برای اون پیرمرد خیابون خواب و سگش تنها تو رو تا گوشه جاده سلامت میرسونن...و اون پیچی که از داخل تایر عقب ماشین در میاد...همه اینها به کنار...امروز دیدم که از صدقه سر این اتفاق و تعمیر و تعمیر گاه کشی بعد از مدتها نیم ساعت از وقتم کامل با اقای پدر گذشت...می ارزید...خیلی زیاد...
- توی استودیو هستیم...من و اقای دوست شماره یک و دو و چهار و پنج و خانوم ایشما...پیتزا گرفتن...من رو هم صدا میکنن ... روزهای تلخیه برای همه ماها...هر کدوم یه جور...حرف میکشه به خاطرات سال اول...اغاز دوستی هامون...همه بالا و پایین ها... واینکه هنوز زنده ایم...این روزها و همه روزهایی که از همه دوستی هام دوری کردم شاید روزهای اخر عمر این دوستی هاست...روزهای نزدیک شدن به خط پایان و هر کسی که راه خودش رو میره...دوری که هیچ دلیلی نداشت...دوری که هیچ مفهومی نداشت...من توی این خراب شده درس میخونم...من توی کارم بهترین نیستم اما جزو بهترین ها چرا...من توی دوستی هام جنبه دارم...و دوستان من برای دوستی با من مرز...مرزهایی که من تایین میکنم...مرزهایی که دوستی هام رو نگه میدارن و حرمت ها رو نمیشکنن...من احتیاجی به قایم کردن خودم ندارم...اونی که بخواد بفهمه میفهمه و همین من رو بس...بس یعنی کافی...
-توی این شهر همه چیز مرده این روزها...شاید ۸۰ درصد ادمهایی که میشناسم بی کار شدن...مردم برای خرج کردن پول خورد هاشون هم حساب کتاب میکنند...انقدر که روزی هزار بار خدا رو شکر که من توی دانشگاهم هنوز...با این حساب تابستون بی کاری پیش رومه...به جز هفته ای که خانوم مر میخواد برگرده...و یک هفته ای که قرار هست بزنم به جاده ....میمونه روزهایی برای برگشتن به وطن شاید...تا همه اون چیزهایی رو که سر سیاه زمستون زیر هاله ای از درد و انتظار ندیدم ببینم...همه محبتی که از دور و بریهام پس زدم برای ساعت های طولانی از حرفهایی که توی هوا پودر شد و به گوش کسی نرسید رو پس بگیرم... وسط شیراز خاک و خلی خودم...زیر اسمون شهرم...زندگی را خودش رو میره...زندگی رو از دور دست تماشا کردن بس...بس یعنی کافی...
-
Close your eyes and you will see
Who you used to be
Left without a warning
Who knew one so big could grow so small
Lighter than the writing on the wall
Someday it's a judgement on us all
I can't believe that God could be that small
When angels cry, can I stand by
When stones weep, can my heart sleep
