تبليغاتX
ستاره چین

- واضح بود و روشن....یه پسر یکی دو ساله داشتم...خیلی خیلی بچه خوشگلی بود...توی بغلم بود و ۴-۵ تا زن دیگه هم دور و برم...میدونستم که این بچه رو من به دنیا اوردم اما همه اون زنهای دور و بر هم مادر این بچه بودن...فکر کنم بابای فلون فلون شده اش چند تا زن داشت!  و این بچه یه جوری قرار دادی بود...یعنی که مال منه اما من باید اجازه بدم که مال بقیه هم باشه...بغلش کردم ...چسبوندمش به صورتم...کوچیکتر از اونی بود که حرف بزنه...اما بهش گفتم...گفتم شاید تو همیشه توی دامن من نباشی...اما همیشه یادت باشه که تو از خون و گوشت و تن منی...همیشه میتونی برگردی سراغم ...همیشه میتونی مال من باشی...نگاش کردم که چقدر معصوم بود...نگاه به اون زنهای فلون فلون شده...یه لحظه توی خواب تصمیم گرفتم که پسر من فقط مال خودم باشه...که هیچ کس حق نداره بچه ام رو بخواد وقتی که من به این دنیا اوردمش...برش داشتم و همه اون زنها رو از خونه ام بیرون کردم...نشستم یه گوشه و برای پسرک انقدر لالایی گفتم تا خودم از خواب پریدم...هنوز توی فکرمه...نمیدونم از کجا اب میخوره...ولی میدونم نباید دسته کمش گرفت...

- پامو یه نگاه میندازه و یه اخ بلند از ته دل گیر داده که اگه صاحب سگ رو سو نکنی فلان و بهمان...که توی همین ۵-۶ هزار دلار پول خوابیده! میدونم...شایدم بیشتر...اما...من دختر بابامم...و این پولها توی خونه و زندگی ما اصلا خوردن نداره...

- جسما به شدت داغونم...تب های مداوم...سردردهایی که قدرت باز نگه داشتن چشمام رو میگیره...تپش قلب های ناکهانی و خفگی های مطلق ...گر گرفتن های دائمی و حالا پای راستم که اولش به شدت درد داشت و میسوخت و حالا به شدت بی حسه...همه میگن نرو...دیر تر برو...باید برم...باید برم با اینکه میدونم کسی منتظرم نیست...فقط همین... 

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:57 | لینک  | 

- حس و حال خرید کردن که نیست...چند دست لباس میدم دست خشکشویی و طبق عادت این روزهام توی سکوت مطلق میرم که پسشون بگیرم....تب دارم و بی حال و بی حوصله...یه خانوم میانسال و سگش نشستن دم در و خوب به من چه...لباسا رو گرفتم ...دارم میام که برم بیرون..یه لحظه ...یه آن سگه از جاش میپره...ساق پای من رو میگیره و ول هم نمیکنه...سگه کوچیکه و همینجوری از ساق پای من اویزون...و منم به حدی شکه هستم که در حد یه جیغ هم صدام در نمیاد و فقط ماتم برده به ساق پای خودم و دندونای سگه....سگه ول میکنه...صاحاب سگه میگیرتش بغلش و یکی یواش میزنه پشت دست سگه پسر بد!! نگاه میکنم میبینم شلوارم به کل پارست! و جای دو تا ردیف دندون سگه که ازش خون میاد...از صبحش هم حال نداشتم...دست و پاهام به شدت میلرزه...به زنه میگم شماره ات رو بده...شمارش رو میده...همونجا زنگ میزنم بهش که ببینم شماره درست داده یانه...درسته...میگه منم باید ببینم پاتو...از رو داری این روزها بدجوری بیزارم و از هر چی ادم پر رو هست...داد میزنم سرش که به تو هیچ ربطی نداره! سگت جلوی خودت منو تیکه تیکه کرده شلوارمم که داری میبینی دلم نمیخواد نشونت بدم...شکه میشه...ماتش میبره...زنگ میزنم به بخش کنترل حیوانات پلیس...میان...خونریزی پای منو که میبینن میخوان امبولانس خبر کنن که میگم خودم میرم بیمارستان... سگه رو میبرن که ۱۰ روز قرنتینه بشه تا مشخص شه که هاری داره یا نه...وحشیه یا نه...و من میرم خونه...

- توی خونه تب میکنم...اقای پدره منو میرسونه بیمارستان...ای چند وقته انگار سرنوشت من گره خورده به این  بیمارستان...پامو نشون میدم و میبرنم اورژانس و دکتره که پای من رو میبینه و دهنش باز میمونه...به قطر ۷-۸ سانت کبود و سیاه و قرمز و خونی...دارو و پانسمان و انتی بیوتیک و یه شیشه دیگه هم به کیسه داروییم اضافه میشه...خنده دار هم نیست....اصلا...

-برگشتم خونه...تب دارم همچنان...حس میکنم تبم بالاتر هم هست...به این فکر میکنم که حتی عرضه ندارم برای یه همچین چیزی حال طرف رو بگیرم...کاری که هر کی دیگه بود میکرد...و من دلم میسوزه...برادره نیشش تا کجا بازه که گهی زین به پشت و گهی پشت به زین...البته اون هنر این مدلی فارسی حرف زدن نداره...لب کلامش این بود...اقای پدر بهش تشر میزنه و میره پی کارش...میگه سگه چی شد؟ میگم بردنش قرنتینه...خانوم مادرم که از اول تا اخر ماجرا به جز یه بار " ببینم...اوه ...نمیخواد نشونم نده!" چیز دیگه ای ازش نشنیدم بر میگرده میگه حالا ایشالا که اونم چیزیش نباشه بنده خدا برگرده سر خونه زندگیش گناه داره" اقای پدرم میگه کی؟ خانوم مادرم جواب میده" سگه دیگه!!! ادم دلش میسوزه!!!اونم بنده خدا گناه داره" جا داره که من به کل سکوت کنم... و همین کار رو هم میکنم...برمیگردم توی اتاق...تب دارم و تب و تپش قلب...

- به خاطر اون شب کذایی دو ماه پیش که منو روونه بیمارستان کرد و اتفاقات قبلش هر بار که برمیگردم اونجا یه چک اپ اجباری می افتم...خوابیدم روی تخت و نگاه میکنم به ساعت...دکتر میگه داروهات رو میخوری؟ میگم اره....حقیقتا ولی نه...میگه قطعش نکن...هفته دیگه چهارشنبه برگرد...میگم مسافرم...میگه وضعیتت رو مناسب همچین سفری نمیدونم...راستش خودم هم همینطور...دارم میرم دنبال دردم ...اصلا برای همینه که دارم میرم....باید برم...هر چند کسی منتظر نباشه...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 7:57 | لینک  | 

- راه میریم توی دالونهای اون مال بزرگ...کل فروشگاههاشو عوض کردن...قدم میزنیم توی راهروهایی که روزهای ۱۶ سالگیمو با اون دو سه تا دوست چشم بادومیم گز میکردیم بعد از مدرسه...اون میخره...هی میخره...من فقط نگاه میکنم...فقط ساکتم...یه مرتبه انگار یادش میاد که من معمولا حال و روزم این نیست...میگه مر حرف بزن...میگم چی بگم ...میگه هر چی الان تو فکرته...میگم چرا من...نمیشنوه...میگه چی...اروم میگم چرا من...باز نمیشنوه...وایمیسته روبروم...میگه چی؟؟میگم چرا من...بغلم میگیره...محکم...و سکوت میکنه...و من به ادمهای زیادی فکر میکنم که الان دارن راجب این دختره و اون یکی دختره چه فکرا میکنن!

- چرا من...تلخی های روزگار ادم رو یاد خاطراتی میندازه که سالهای سال خاک خوردن..انقدر که تو اصلا یادت نیاد یه روزگاری هم اونطوری زندگی کردی...یادم اومده بود به ۱۷ سالگیم...که برگشتیم وطن با خانوم مادر تا من بخوام که یک سال بمونم...همون تابستون کش دار بود که سر از مشهد در اوردیم با خانوم ن و مادرش و مادرم ...پچ پچ هایی که با دیدن من تموم میشد و با دیدن من شروع میشد...و خانوم ن...مثل همیشه رنده اعصاب...اما انگار اروم گرفته بود...اخر شب تا دم صبح برام تعریف میکرد از پسر داییش اقای س...که تحصیلاتش فلانه و خودش بهمانه و اون عکسی که مدام نشون من میداد که دو زاری کج من نیوفته و هی بگم اینو !! شکل شیر کوهستان میمونه! تا اینکه برگردیم شیراز و توی باغ قصرالدشت...من کوچیک ۱۷ ساله روبه رو بشم با خانومی که مادر اقای س هست و من کوچیک رو تا هفت جد و ابادم سین جیم کنه....و فرداش خانوم مادرم باشه که من رو بکشه کنار که خواستن بیان و ببینیش و اوکی؟؟؟ که من فقط عین ماه گرفته ها بگم من ۱۷ سالمه! عمه خدا بیامرز بگه ۷ سالت که نیست! خانوم مادر بزرگ سفت و سخت بگه نه...و همه نگاه ها دوخته بشه به منه مات کوچک ۱۷ ساله!برگردم خونه خانوم ن که اونی که برام ازش میگفتی و من هیچیش رو نشنیدم! دوباره بگو...که بگه فلانه و بهمانه و گیر یه دختر فلان فلان شده ای افتاده که نگو! و دختر (مثل همه دختران فلان فلان شده دیگه) به خاطر موقعیتش میخواد تورش کنه و اینکه باید ازدواج کنه و من پیاده راه بیفتم توی اون قصرالدشت طولانی و فکر کنم که گیرم که من اوکی و گیرم که من حتی بعله...گیرم که من و اون هر دومون هم بعله...جواب دل اون دخترک حالا فلان فلان شده یا هر چی رو کی میخواد بده...و بعد خودم رو بزارم جای اون دخترک فلان فلان شده و حس کنم که چه زهر تلخی باید باشه حضور همچون منی وسط اون میدون و نخوام خرابی رویاهای اون دخترک هر چند فلان فلان شده من باشم...برگردم خونه و بگم نه...یه نه بی دلیل...یه کم حرف و حدیث و تموم...چرایی اون نه بمونه پیش خودم تا اینکه مادر اقای س یه دختر فلان فلان شده دیگه رو انتخاب کنه و پای اقای س هم سر بخوره از سلیقه مامان و تموم...به دختر فلان فلان شده ای فکر میکنم که پاش باز شد تا جای من فلان فلان شده رو بگیره...و میگم ...من که انصاف داشتم...چرا من...

- حتی فکر کردن به این راه دوری که قراره طی بشه هم من رو به شدت خسته میکنه...خدا کنه مسافر بغلیه این بار هم نیاد وگرنه من ۱۱ ساعت تحمل خودمم ندارم چه برسه به یکی دیگه که بشینه بغل دستم...

-نگام میکنه...میگه کدوم کره خر کله پوکی اصلا از اول به تو گفت بری سراغ همچین چیزی...کی بهت گفت این مدلیش به درد میخوره ها؟؟؟خیلی دلم میخواد بگم خودت دقیقا توی اون عصر تابستون که میرسوندمت خونه توی ماشین دم در! اما حوصله همونش هم نیست...

-تجسم نشستن زیر سایه درخت یاس کنار دیوار توی یه عصر خنک روبروی کاشی های اب پاشی شده با یه لیوان فالوده ابلیمویی در سکوت...شاید تنها چیزی بود که یه ثانیه دلم رو یه ذره خوش کرد...

- بی هدف نیست این اومدن...اصلا بی هدف نیست..شاید کندن از تو یه شروع کوچیک باشه برای به کل کندن...از تو...از وطن...از شهرم...از هر چیزی که فکر منو قفل میکنه یه سر دیگه دنیا در حالی خودم یه سر دیگه دنیام...این یه بوم و دو هوایی بسه...۱۰ سال بودن های بی رگ و ریشه بسه...بسه نگاه کردن به اسمون همه جا که انگار یه رنگه...قراره برگردم پایین...زمینی زندگی کنم ....

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:38 | لینک  | 

- خیابون سوم برای من یعنی ارامش...یعنی عصر های گرم تابستونی با خانوم مر...یعنی بوتیک های تک و بی نظیر...یعنی لباسهای تک و کمیاب...یعنی گنجیشکهای فراوون کنار میز ناهار...یعنی یه الاچیق خنک و یه میز تمیز با سالاد و غذا و دسر و کیک و شیرینی و لیموناد خنک...یعنی حرفهای خاله زنکی بی پایان...یعنی من بشینم این ور اروم و توی فکر و خانوم مر اونور شلوغ و توی پز! تا بگه مر...یعنی میشه یه روز منو تو بیاییم اینجا و از ته قلبمون خوشحال باشیم...و بگم نمیدونم...لابد...شاید اره...شاید نه...

خیابون سوم برای من یعنی دقدقه یه عصر دلگیر پاییزی که سراسیمه خودمو بکشونم اونجا...بپرم توی همون چند تا بوتیک همیشگی و بگم ببین...من دارم میرم یه جایی که باید یه لباس بلند بپوشم با شلوار و روسری... یه تونیک سورمه ای بخرم برای عصرهایی که قراره ساده و اروم باشه...یه کت مشکی برای شب هایی که غیر از من و تو قراره دیگرانی هم باشند...و یه ژاکت سبز برای قدم زدن هامون توی خیابون های پر از برگ های نارنجی...دم های غروب برگردم خونه و خانوم مادر بزرگ که همیشه از خانوم مادر پایه تره هی نظر بده ...هی نظر بده...حس کنم که چه خوب...چه گرم...فردا عازمم...همه چیز تموم میشه حتی انتظار...و چه خوب...

امروز من بودم و خیابون سوم...بوتیک هایی که حتی جرات نکردم از ترس شبیخون یاد اون همه اشتیاق توشون پا بزارم...من بودم و یه حس گنگی که میگفت سبک برو...توی این دنیا به جز رفتن و رفتن به هیچی احتیاج نداری...

- ماهاست که هر وقت بازش میکنم یه جمله بیشتر نمیگه....میگه ...اینش سزا نبود دل حق گسار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید...امروز یه چیز دیگه هم میگفت....به خودم مربوطه...

-بقیه اش هم به خودم مربوطه...اینجا که صاحاب نداره...هر کره خری از راه میاد هر چی هست و نیست رو میگیره به خود بی صاحاب بی نسبش و بعد تعبیر و تفسیر هم میکنه...خوب هست که ادمها وقتی گه زیادی میخورن اول سایز دهنشون رو یه اندازه ای بزنن...خوب نهایت بی ادبی من همینه دیگه...نهایت عصبانیم هم همین...شماها ۹۹٪ بقیه خواننده های اینجا عزیزید به خدا...

- منم مثل تو بودم...منم مثل تو کرده بودم...از اینکه طرفم بخواد حرفی بزنه هم میترسیدم از رفتن ابروم...هم شرم میکردم از خودم...حق داری رفیق...

- باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:27 | لینک  | 

تو هم با من نبودی ، مثل من با من و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی ...

آنکه می پنداشتم ، باید هوا باشد

و یا حتی گمان میکردم این تو، باید از خیل ِ خبرچینان ،... جدا باشد

توهم با من نبودی ...

تو هم از ما نبودی

آنکه ذات ِ درد را باید صدا باشد

و یا با من چنان هم سفره ی شب

باید از جنس من وعشق و ... ، خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی بر گلیم ِ ما و حتی در حریم ما ،

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان ِ نا اهل ِ تو باید مثل هر عاشق، رها باشد

تو هم از ما نبودی ... تو هم با من نبودی یار.... ای آوار... ای سیل مصیبت بار

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 23:50 | لینک  | 

- خوندم...ادمی که مدام در سفر است یا از کسی یا چیزی فرار میکند یا به دنبال کسی یا چیزی میگردد...و من توی این یه سالی که گذشت مدام در سفرم...

-وقتی از دست کسی عصبانی می شوم سکوت می کنم .. همیشه از بحث متنفر بوده ام . معتقدم  همه چیز را خراب می کند .. بخاطر همین خیلی کم پیش آمده با کسی دعوای لفظی داشته باشم .. معمولا" اینجور مواقع سعی می کنم برای احیای آرامش   با چیز دیگری سرگرم شوم  و همیشه نتیجه گرفته ام  .. معتقدم کسی که کلمه ها را پشت هم ردیف می کند تا به ظاهر از حقش دفاع کند کار سختی انجام نمی دهد اما این که تو قلبا" بدانی محقی و خودت را حفظ  کنی و بگذاری طرف هر چه می خواهد بگوید، دشوار ... خوندم

-یکی از سخت ترین کارهای دنیا فراموش کردن چیزهایی ست که تو را به این نتیجه رسانده اند فراموششان کنی و تو قلبا" نمی خواهی فراموش شوند . فکر نمی کردم زیباترین لحظه هایی که داشتم حالا تبدیل به تلخ ترینشان شده  باشند .این را می دانی به عقب که برگردم ، یک قدم یا ده  ، همینم که حالا هستم که خواهم بود.که قبلا" بودم . .  تو اگر خواستی برگرد ... خواستی برو ...  خواستی بگذر ..

اگر نه که ،  بمان ...

- داشتم مینوشتم برای تو که زلزله امد...۵ ریشتر...یادم اومد که بار قبل هم که زلزله اومد داشتم برای خودت مینوشتم که از راه رسیدی و پخش مستقیم بهت خبر دادم...من برای تو زیاد مینویسم یا زلزله زیاد میاد یا اینکه از اون زلزله تا این زلزله من هنوز دارم برای تو مینویسم یا هر وقت من من برای تو مینویسم زلزله میاد... یا اینکه نوشته های من زمین رو هم میلرزونه....مهم نیست...مهم اینه که توی همون ثانیه من داشتم فکر میکردم که چطور چیزی که این طوری دل و روح و تن و بدن من رو لرزونده میتونه به کل یه طرفه و غیر قابل لمس و غیر قابل درک باشه...قدیم تر ها اگه ۵ ریشتر زلزله میومد حداقل ۳-۴ تاش از حضور خود من بود...حالا فقط خرابیش مونده ته دلم...

- خانوم س...همکلاسی منه ...مثل بقیه ادمهای دور و برم...بیاد حرف بزنه حرف میزنم...کمک بخواد میکنم...تولد هایی که دعوتم میکنه نمیرم اما کادوشو بهش میدم...مثل بقیه ادمهای دور و برم...اومد اینجا و یه مرتبه گفت یه عکس ازت پیدا کردم مال سال اول...عکسه رو بهم داد...دقیقا نسبت به الان نصف بودم...حس کردم که قدم هم بلند تر بوده انگار...قیافم خسته اس اما یه لبخند گل و گشاد رو صورتمه...رنگم هم پریده ...موهامو طبق معمول بستم...روزه هم هستم...توی افتاب و زبون روزه با دانشگاه همه مرکز شهر رو پیاده قدم زدیم...و دیگه دم غروب برای یه قطره اب حاضر بودم همه داراییمو بدم...دلم میخواد این ۴ سال لعنتی رو خط بزنم...برگردم توی همون لحظه همونجا...بگم وایسید من پیاده میشم...اینجا جای من نیست...یادم اومد که اون ترم اول خیلی درگیر رها کردنش بودم...تف به گورت استاد مو قشنگ که مخ منو زدی که بمون...اینجا جای هر کی نباشه جای تو هست...تف به گورت...اینجا جای هر کی که بود جای من نبود...

- نمیدونم میای اینجا و میخونی یا نه...شاید نیای تا عمق انزجارت رو از استکبار جهانی که من باشم صابت کنی...شاید هم بیای با ای پی های عجیب مبادا این دختره فکر دیگه ای بکنه! خواستم بگم اگه نمیای که هیچ ولی اگه میای راحت باش رفیق...این دختره خیلی وقته دیگه فکر نمیکنه!

- مواظب چیزهایی که میخوای باش...و اگر یه ذره بیشتر متعهدی مواظب چیزهایی که میگی...گفته بودم که i'll walk to you if i have no other way

- خیلی چیزها میتونست خیلی جورها باشه یا نباشه...اسمش نه تقدیر هست نه سرنوشت...انگشتم رو نه تو چشم تو میکنم و نه خودم...ادمهای متفاوت هر چی هم که دست و پا بزنند سرنوشت براشون متفاوت مینویسه...متفاوت نه معنی خوب میده نه بد...متفاوت...اونچیزی که زیاد دور و برت نمیبینی...انگشتم توی چشم فاصله هاست...گفته بودم ای فاصله روتو کم میکنم...راست میگی رفیق...ادم متعد مواظب چیزهایی هست که میگه...ساده تر بگم...حرفهاش رو نمیتونی ببری با یه کیلو چغاله عوض کنی...

-از هم پاشيدن يك رويای قشنگ، يك ذهنيت ناب ، يك تلاش بی دريغ ناديده گرفتن يك محبت خالص، يك عشق عميق، يك قلب پاك، تلخه و کشنده و اون چیزیه که من این روزهامو توش دست و پا میزنم...اینه که ...سخره ویران نشود از باران ...گریه هم عقده ما را نگشود...

 

- بالایی....خودت که از حال و روزم خبر داری...چیز زیادی ندارم که کسی بخواد چشمش در بیاد...اگر اومد تو رو به بزرگیت چهار صباح کوری عطا بفرما...تا من از این خفگی مطق شاید رها بشم...امین...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 5:38 | لینک  | 

روزهام کش میان...یکشنبه هست...فکر میکنم به فامیل مادری...که همه اشون غیر ۴-۵ نفر اینجان...یا اینجا بودن...یا اینجا میان...یا برای اینجا اومدن چندین سال خودشون رو زحمت دادن.... حالا اینجان...به خودم که از اولش اینجا بودم...و یا میخواستم از اینجا برم یا عزای اینجا اومدن رو گرفته بودم یا پر از شوق و ذوق های گذرا بودم از اینجا دارم از اینجا میرم...

لباسهامو گذاشتم تا شده روی میز...همه توی کاور...بعد بازش میکنم...میگم تو که نمیپوشی چرا میبری...مگه بار پیش با دو تا و نصفی چمدون که رفتی کدومشو حتی از توی چمدون در اوردی...نصفش رو برمیگردونم سر جاش و هنوزم زیاده....

حتی نمیدونم که این رفتن من رو به کجا قراره بکشه...نمیدونم بعد از اون رفتن لعنتی اصلا دیگه دلم قرار موندن رو داره یا باید برگردم...هر چند که اینجا هم کار خاصی منتظرم نیست...به همه ثانیه های سیاه زمستونی که تو اون خراب شده گذروندم فکر میکنم و اینکه نمیخوام تکرار بشی...خسته ام از این همه سیاهی...

روپوش سیاه زمستونم رو درمیارم میزارم کنار...شگون نداره لابد...به فکر یه بلوز سیاه دیگه ام...سیاه باشه اما روش جای اون همه اشک و انتظار نباشه...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 1:15 | لینک  | 

-مینویسم تا بگذره...فقط همین...فقط و فقط همین...

- هر چیزی رو که زیادی بخواهی بهش نمیرسی....این فانون طبیعته یا قانونیه که چون من توی ذهنم تکرار کردم و از همون اول باهاش زندکی کردم شده قانون طبیعت زندگی من...۳-۴ سالم بود...اقای پدر یه دوست داشت به اسم اقای م...یا همون عمو م...عمو م عشق دوران کودکی من بود....از اون ادمها که از بس که دوستت دارن دوستشون داری! هر بار که بعد از ساعتها بازی با من عمو م میرفت سر خونه زندگیش همیشه یکی بود که بگه اخی...بنده خدا! چقدر بچه دوسته....زبون بسته گیرش نمیاد...همینه دیگه هر چی رو زیادی بخوای بهش نمیرسی.....و خوب بعد تر هاش...فضولی هایی که توی کار بزرگتر ها میکردم...کتابهای بزرگتر از دهنی که میخوندم...فیلم هایی مثل بربادرفته که بار اول ۷-۸ سالم بود و دیدم...که اخرش اسکارلت هم به اون عشق درپیتش با اون همه سالی که خواستش نرسید...همه و همه صحه گذاشت روی این تئوری که هر چی رو زیاد بخوای بهش نمیرسی...و به جرات میتونم بگم که این بزرگترین ترس تمام زندگی من بوده....ترسی که باعث نشد تا خواسته هامو کم کنم...یا اینکه نخوام...فقط باعث شد که تمام عمرم...هر چیزی رو که بخوام همیشه با ترس بخوام...که به همون میزانی که میخوامش بترسم که قراره که از دستم بره...چون این یه قانونه...شاید هم به واسطه همین ترس خودم باعث و بانی از دست رفتن خیلی از خواسته هام شدم...هر چی که هست...ترسی که هنوز که هنوز به شدت در من بیداره...اینه که حتی نمیخوام حرفی بزنم از اینکه چرا منتظرم تا بگذره... و اصلا چرا باید بگذره....اینه که اینجا انقدر مبهمه که هیچکس جز خودم اخرش نفهمه که من بعد از این همه سال حرف زدن اخرش چی گفتم...شاید ترمز زندگی من همین ترسه...شاید برای همینه که در جا میزنم...یه پام همیشه خدا رو گازه و اون یکی روی ترمز...اینه که هیچ جا نمیرسم در حالی که هیچکس بیشتر از من از روح و جسم و داشته و نداشته اش مایه نمیذاره...

- عمو م وقتی که من ۷ -۸ ساله بودم صاحب یه دختر شد و دهن اطرافیان رو صاف کرد از ننر کردن این یدونه دختر...و خوب به طبع من فراموش شدم! شاید واقعا جای برای ترسیدن نباشه...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 8:34 | لینک  | 

چیزی نمیدانم از این

دیوانگی و عاقلی

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 5:50 | لینک  | 

قرار بود جمع کنم...هر چی هم که جمع بود رو ریختم وسط...

اون نظام فکری قدیمم رو ندارم...که چی باید بره کجا...و مهمتر از همه اینکه کی باید بره کجا....اینه که میشینم تماشا میکنم و بعد...

نه که فکر کنی خیلی خوبم...نه که حالم اومده باشه سر جاش و یا حتی یه کمی...نه...فعلا گفتن نداره...فعلا گفتن نداره....اصلا گفتن نداره...

و خوب من امروز کل حقیقت مطلب رو بدون هیچگونه تصرف به یکی گفتم...و بعدش همون موقع که انتظار داشتم که تو سرم بزنه....همون موقع فقط شنیدم که تابلوتر این ها بوده که خودش نفهمیده باشه...و فقط منتظر شده تا خودم بگم...گفتم و نه که راحت شده باشم...نه...فقط گفتم...و ممنونم که بیشتر از اینی که عاجزم سرزنش نشدم همین...

بعضی حرفها...بعضی ادمها...انقدر پست و کثیف و بی همه چیزن که حتی توی یه جای بی ارزش مثل وبلاگ هم نخواستم ازشون چیزی بگم...الان هم چیزی زیادی ندارم بگم به جز اینکه...شمایی که ۵ ساله نوشته های من رو از اونکه برای گربه همسایه نوشتم تا هر چی رو به خود زبون نفهمت میگیری...این یه تیکه اش رو اصلا خیال نباف...مال خود خودته...من هیچی از غط های زیادیتو پاک نکردم...همش هست...مرتب و تمیز توی یه پرونده که اگه چند روز دیگه با یه مامور فرستادم در خونه ات یا هر خراب شده ای که توش به خودت اجازه غلط های زیادی میدی و چند مدت روانه سگ دونیت کردم تا این غلط های گنده تر از دهن از کلت بپره بعدن نگی چرا...حالا خود دانی...و تمام. 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 4:58 | لینک 

خوب...فقط برای اینکه به خودم یاد اوری کنم که قبل از تیر ماه پارسال هم وجود خارجی داشتم و از قضای روزگار این وجود خارجی زیاد هم با وجود داخلیم فاصله نداشت....امشب خودم رو ندادم دست قرصهای ابی رنگ خواب و من...ستاره چین این شهر بی ستاره...بیدارم...

راستی من کجای کار بودم که یهو از جاده منحرف شدم...اها...داشتم میگفتم از گذر سالهام...

تابستونه...من سه هفته تعطیل نیستم! ۴ ماه تعطیلم...داشتم میگفتم که برای یه ویزای در پیت ارژانتین من رو ۳ هفته سر دوندن...خوب به جهنم...دیگه احتیاجی به منت کشی سفارت هیچ گورستونی نیست...حال رفتن هم نیست...اینه که تابستونه و من بی کار! کار کجا بود قربونت...بحران اقتصادیه...گذشت اون زمان که ۱۱ صبح که باید سر کار میبودی میشد ۱۱ و نیم فوقش دیگه تا ۴ عصر...وسطش هم مراسم ماست میوه ای خورون که همه دفتر رو معتاد کنه!...تازه دور روز در هفته هم نمیام چون میخوام به کارهای شخصیم برسم! تازه! اصلا میدونید چیه...دل من یه جا دیگست! امروز میرم که فردا بیام اما دیگه کلا نمیام...دلم مهم تره...بعله...گذشت اون زمان...گذشت دوران رییس های اوا بلا! تازگی ها یادم اومد به حقوق نگرفته ام...این روزها نمک نشناسی بد جوری اذیتم میکنه...این شد که از اولین نمک نشناسی که میشناختم شروع کردم...دونه دونه...بهش نگفتم که حقوق من رو که از پارسال ندادی میدی یا نه؟ گفتم حقوق من رو که قراره بدی میفرستی خونه یا واریز میکنی به حساب؟ خوب بدش هم اومد! جواب ایمیل رو که داد سلام هم نکرد...فقط نوشت ادرست چیه...خوب به جهنم که نکرد!منم فقط ادرسم رو براش نوشتم! سلام هم نکردم...گذشت دوران محبت های بی مزد و منت...احترام های یه طرفه...عزیز کردن های بیخودی...حرمت های بیجا.... گذشت...

اینه که گوشی رو برمیدارم و یه زنگ به ...به خانوم ن میزنم...یه سری هماهنگ میکنم و بعد...من دلم لک زده برا صبح های گرم تابستونی که پاشم برم سر کار...که کارم این باشه که حرف بزنم! بعله! حرف بزنم به زبان دوم...که تازگی ها کشف کردم وقتهایی که عصبانیم بدجوری روش کلیک میکنم و دیگه زبان اولی به کل از یادم میره...کمدم رو میریزم بیرون و با خودم میگم یکی یا دوتا...دو تا زیاده...یکی خیلی کمه...نه همون یکی...یکی کافیه...و بعد فکر میکنم به بار قبلی...خوب من خیلی با بار قبلی فرق دارم...من نه شوق قبلی رو دارم...نه ذوقش رو ...نه اشتیاق نه هیچی...اها راستی گفته بودم اینو؟ هر جایی که توش یه خاطره خیلی خیلی دردناک و بد هست رو یه مدت باید گذاشت کنار...و بعد دوباره رفت... حتی اگه خاطره نویی برای ساختن نباشه...ذهن ادم همیشه بار اخری رو بیشتر یادش میاد... و خوب اگر بار اخری بی خاطره هم بمونه از بار قبلیش که هیچی نبوده جز عذاب و عذاب خیلی بهتره...فکر میکنم به همه جاهایی که بار اخری اذیتم کردن....میشه گفت همه جا...شاید هم من هر جایی که رفتم رو اذیت کردم...

و ادم حتی اگه شیرین ترین لحظه هاش از یادش بره هرگز سیاهی های زندگیش رو فراموش نمیکنه ...و من هر چی خاطره از زمستون دارم سیاه و سفید نه...سیاه و سیاهه...اشک و درد و کاغذ های سیاه....اشک و درد و سکوت ....تلخ...مثل اون شب دی ماهی توی خونه مادربزرگ که تنها مونده بودم توی اون اتاق ۱۷ سالگی...من و اون همه در و دیوار و من...مثل اون شبهای دی ماهیی توی خونه مادر بزرگ...و ساعتهایی که نمیگذشت و هوایی که روشن نمیشد که من بودم پشت پنجره بزرگ حیاطو و من و اشک و من...مثل اون ۳ روز خفگی توی اصفهان...اهان راستی...اگه نگفتم بگم...بهتون هم بربخوره! خیلی مردم بدی هستین! خیلی نچسب و بد و تلخ و بد و بدین مردم اصفهان! حیف اون شهری که دست شماها باشه...داشتم میگفتم...مثل اون عصر دی ماه اصفهان که اومدم از حموم و نشستم کنار پنجره...زل زدم به اون گوشیه لعنتی که بازش کنم و توش نوشته باشه نمیام نمیام نمیام...که ببندمش و زل بزنم به اون بیلیط های تهران...چشمهام رو ببندم و تازه نه که بخوام گریه کنم...خودش میمومد...برگردم شیراز تا یه هفته تمام رو عزا بگیرم...خودمو زندونی کنم کنج اتاق با همون گوشیه لعنتی...بگم یه روز یه ثانیه تو رو به هر کی میپرستی...تو رو به هر کی غیر خودت که میپرستی! خوب چیه هنوز نمیدونستم که جز خودت هیچ موجود جاندار و بی جان و نهان و اشکاری رو نمیپرستی!...برگردم تهران و چند ساعتی ۴ تا ادم...نه منظورم انسان بود...باشن دور و برم تا مابین زاری کردن های ۲۴ ساعته ام یه نفس کش اجباری به خودم بدم...و اخر شب هم برگردم گوشه اتاق شماره ۷۰۱ طبقه هفتم هتل لاله...که پنجره اش باز میشه رو به یه خیابون تاریک و خلوت که داره اروم میخوابه زیر گوله های سفید برف...و نه بخوابم...باز زاری کنم تا دم صبح که خسته بشی ...که دستور بدی که هوی! برو هر وقت خفه شدی برگرد...برم تا ۵-۶ ماه به معنی واقعی کلمه خفه بشم......مثل غربتی ها برگردم فرودگاه...تنها! برگردم فرودگاه...هیچکی هم نیاد بگه خدافظ که رفتی...هیچکی هم اصلا نفهمه که رفتی...هیچکی هم از اول منتظر نبوده تا بیای که حالا حس کنه یکی اومده بوده و حالا رفته...بشینم پا چشمای پف کرده و زشت...با همون سر و وضعی که اومده بودم منهای اون همه جیغ و خنده...زل بزنم به همه ادمهایی که دارن با من برمیگردن و بگم کی میدونه که من چرا اینجام...کی اگه بدونه باور میکنه...کی تا حالا با حال و هوای من از اینجا رد شده...کی ....بشینم توی هواپیما و بیهوش تا خود لندن...برگردم و بشینم روی همون صندلی که رفتنی روش نشسته بودم با کلی شوق و ذوق...نفهمم از کجا یه دختر کوچولوی زبون بسته بیاد وایسه و زل بزنه توی چشمای خیسم... بگه آله جیجه! و دفتر نقاشیش رو بده دستم...و من براش از همونها بکشم که مامانم قدیم ندیما برام میکشید...من نقاشی رو از مامانی یاد گرفتم که نقاشی بلد نبود! من نقاشی رو یاد نگرفتم...همینجوری بودم از اولش...توی ذاتم بود...

تا برگردم به شهر بدون فرشته خودم ...اقای پدرم منتظر باشه و ببینتم...بگه تکیدی دختر...شدی اندازه یه جوجه....جوجه نه جیجه...برگردم توی اتاقم...من بمونم و یه گوشی نوکیا که همراهم اوردم که قراره بفرستنش برای خانوم مادربزرگ...بشینم و با یه دستمال خیس اشکهای خشک شده ام رو از روش پاک کنم...و این تازه اخرش هم نبود...این تازه شروع ۵ ماه خفگی من بود...اخرش...انگار که اخر نداره...

اها داشتم میگفتم...منم قبل از تیر ماه پارسال انگار وجود خارجی داشتم...

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 14:32 | لینک  | 

Yalan değil sözlerimdeki inan

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 12:42 | لینک  | 

پدر من ادم زحمت کشی هست...مادر من ادم مقتدر و زحمت کشی هست...من توی گذر سالهام هر زمان که از شب های بیداری و روزهای اضطراب کم اوردم یه نگاه کوچیک انداختم به اونهایی که یه تیکه از وجودشون منم...منی که به خاطر خودم هم که نه...به خاطر غرور پدرم...زحمت مادرم...باید به جایی برسم که سرم رو بلند کنم و بگم زحمت شما رو هدر ندادم...بی چشم و رو و قدر نشناس نبودم...همه سالهایی که برای من پیر شدید رو من برای یه لحظه افتخار شما زحمت کشیدم...من اینطور زندگی کردم...

دسترنج ۴ سال زحمت شبانه روزیم به باد رفت و تمام...هر چی ساخته بودم...از خودم ...از شخصیت و فرهنگ و شعور و عاطفه ...از عشق و محبت و کار و تلاش....همه و همه به باد رفت...

حرف دیگه ندارم...دیره برای از جا پاشدن...هر چند توی همین دیری هم توانش نیست...

میرم که خودم رو بدم دست قرصهای ابی رنگم...بخوابم تا دنیا دنیاست...تا دنیا دست ۴ تا مثل شماست...میرم تا بخوابم مگر خداوند به پدر و مادرم نعمتی بده به جای من...به قول خودش...به نیکی از من بهتر و مهربان تر....میرم که بخوابم...

تا شما بیدارید من رو تا دنیا دنیاست خوابیدن بس....

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:5 | لینک  | 

دوشنبه هست...

سهم من از زندگی قرصهای ابی رنگه خوابه....طاقت بیدار موندن نیست...طاقت زاری کردن های مستعصل نیست....طاقت فکر کردن های بیخودی نیست...طاقت هیچی نیست....اینه که خودم رو میدم دست خواب....خوابی که برای یکی که مثل من زندگی کرده ۷-۸ ساعت بیشترش به زور هم نمیشه...اینه که دست به دامن قرصهای ابی رنگم...برای ۷-۸ ساعت دیگش...و بقیه اش هم به گیجی میگذره...به یه رخوت و سستی خوب...اینکه نه بتونی فکر کنی نه بتونی از جات پاشی...انگار که توی تنت به جای استخون ژله کار گذاشته باشن....

دوشنبه هست...

سهم من از این روزها روزی چند تا لیوان ابه و خواب... و اشک...و دردی که از قلبم نمیره...توی همه ۲۶ سال زندگیم این همه عذاب رو یاد ندارم...توی این یک هفته من ۱۰ کیلو کمتر شدم...سالهای سال میگذره از اخرین باری که خودم رو این همه تکیده به یاد دارم...حس میکنم که اگر یکی دو هفته دیگه ادامه بدم محو میشم...به کل محو میشم... و چه خیال خوبی...خودم رو میدم به دست قرص های خواب...و چند لیوان اب و شاید یکی از هموین روزها میون اشک و زاری های ناتموم...میون درد و غم و اندوهی که زمان فقط زیادترش میکنه محو بشم...نباشم توی این دنیا که قراره من رو با اب و رنگ یه دختر لس انجلسی جذاب بفروشه....چه خیال خوبی...خیال نبودن......خیال و خواب و اب...محو میشم...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 0:8 | لینک  | 

تابستونه...

روز مادره...مادر حرف نمیزنه...گند زدم به اونچیزی که ساخته بودم و مایه افتخار بود...اینه که مادر حرف نمیزنه...کادوش مونده تو ماشین...بیخ قضیه بیشتر از ایناست...میگه از اینکه چی شده و نشده ناراحت نیست...از اینکه میبینه که کبریت کشیدم زیر ساخته هام داره میسوزه...کبریت ....مادر من جرقه اش جای دیگه خورده...من سعی کردم زیاد...بدنم کم اورد...روحم...مرد...

شنبه است...دیگه تلفن من زنگ نمیخوره...منم ۵-۶ بار به یکی زنگ میزدم و بی جواب میوند دیگه زنگ نمیزدم...زنگ میخورد هم جوابی نداشتم...حرفی ندارم برای دنیا...برای خودم هیچ ....

عصره....از سر صبح رو عر زدم...مثل دیروز و پریروز و پس پریروز و قبل تر هاش....خسته شدم از اشک ریختن اما بند نمیاد...شبهام رو میخوابم زیاد...مجبوری میخوابم که بیدار نباشم...توی بیداری فقط اشکه ...عذابه...میخوابم شاید توی خواب ادمهای بهتری دور و برم باشن ...و همیشه هستن...خوابهام پر از حوضه ابه...پر از ماهی....اینه...پر از شیرینی و ادم...منظورم انسان بود...خوابهام مزه اون عصر خنک تابستونی ۵-۶ سالگیم رو میده که از بس خنک و خوب و دنج بود هنوز یادمه...دامن کوتاه چین دار ابیم که خانوم مادربزرگ تازه دوخته بود...خانوم الف که موهای بلندم رو برای بار اول گیس بافته بود...یه نخ و سوزن گرفته بود دستش و دونه دونه از اون یاس بزرگ گوشه حیاط چیده بود و انداخته بود سر نخ....نخ که پر از یاس شده بود بافته بودش وسط موهای من... با خانوم مادر بزرگ حیاط و اب پاشیده بودیم...اون صندلی های سفید فلزی رو چیده بودیم...هندونه بود و گوجه سبز و خیار و نمکدون...و یه ظرف پر از توت های تازه...اردیبهشت بود خدا...شایدم یه تیکه از بهشت بود حیاط اون خونه....خانوم مادر بزرگ که هم جوون تر بود و هم تازه تر...نشسته بود زیر درخت یاس....کوبلن به دست...منم کنارش...کوبلن کوچیکم به دست...میدوختم...میبافتم...تا خانوم الف بگیرتش از دستم...ببره نشون بده به اونهایی که ادم بزرگ محسوب میشن...بگه نگاه کنید چه تمیز میدوزه...از مال مادر بزرگش مرتب تر...تا من بدوم وسط اون همه توت و یاس و سبزی...گم بشم وسط خنکی حیاط اب پاشیده...اردیبهشت شیراز نبود...یه تیکه از بهشت شیراز بود...یه تیکه از بهشتی که مال من بود....

داشتم میگفتم...خوابهام...زیاد میخوابم تا از بیداریهام فرار کنم ولی کم میارم...بیدار میشم بالاخره....خودم رو میبنم توی یه عصر زمستونی شیراز که فقط گرمه...توی همون حیاطم...توی همون خونه...از راه که رسیدم یه خونه منفجر تحویلم دادن...شستم و جمع کردم و تمیز کردم و برق انداختم...توی دلم شوقه...شوقه انتظاری که تموم شده...نشستم توی حیاط...کفش انگار که از همون ۵-۶ سالگیم اب نخورده باشه... باد میاد و برگهای کف حیاطو قل میده با خودش جارو میکنه گوشه پله ها...یه بچه گربه نارنجی میدوه داخل برگهای کف حیاط ...بالا میره و پایین میاد و خودش رو پرت میکنه اون وسط...کپه میشه و زل میزنه به من...من...نشستم رو روی همون صندلی های فلزی سفید زنگ زده...میخندم بلند....میگی چی شده؟ میگم هیچی گربهه...ندیدیش اخه...کی میای؟میام...زود...یکی از همین روزا....شاید این هفته ...شاید اون هفته...زود...نگران نباش...بخند...خندم نمیاد...کی میای ها؟

حیاط همون حیاطه...صندلی همون...من همونم...همون...همونی که قراره شکل همونی که هست ببینیش نه بیشتر...نه کمتر...قرار هست...قرار نیست....میخونم...بلند...کار من تقدیس ابه...ناله از دسته سرابه...کار تو اما قشنگه ساختن باغ از یه سنگه....

اسمش رو بزار کابوس ...بزار سراب...بزار خیال یا توهم...بهم حق بده یا نده...باورم کن یا نکن...امید...نیست...وقتی نیست درها بسته...تاریکه...التماس نیست...خواهش نیست...توان بودن نیست...و حتی توان مرور خاطره ها...

اینه که میشینم کنج تاریکی این اتاق تا تاریک تر بشه...اسمت رو شاید هم که صدا بزنم...به جای تو به خودم بگم گم شو...چشم...من میمونم و بسته قرصهای خوابی دست نخورده مونده بود...نه از دامن چین دار ابی نشونی هست نه از موهای گیس بافت و نه از حیاط اب پاشی شده...نه از برگهای زرد پاییزی و نه از اون بچه گربه جیغ جیغو و نه از اون گوشیه نوکیا که کمترین فاصله من با تو بود انگار....منم و دو تا قرص ابی رنگ...منم و چشمهای بسته....یه آن منم و بعدش دیگه نیستم...کی میای؟

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:3 | لینک 

خفگی توصیف کاملی از حال و هوای منه...

توی قفس افتادم...

باز پیش اراده کردم که بیام و همه چیز خود به خود برای اومدنم صف کشید...این بار...۶ ماه خفگی رو دوام اوردم که بیام و همه چیز داره راهم رو میبنده...انگار یکی اون بالا نشسته و میگه نه...تو ندیده باش...تو نشنیده باش....تو دیده ها و شنیده هات رو هم ندیده و نشنیده بگیر...کسی هست اون بالا که میبینه...میشنوه...و هیچ از دیده هاش و شنیده هاش به دست فراموشی نمی افته...

حرف زدن توی دنیای بعضی ادم ها مجانیه...چه حرفهای قشنگشون و چه تندی و توهین هاشون...مجانیه...بگو ...بازم بگو...مجانیه...و شاید تو فکر میکنی که مجانیه...کسی نمیاد در خونه یقه ات رو بگیره که چرا تند حرف زدی...که مسئول حرف های که زدی و عین اب خوردن پس گرفتی هستی و بیا جواب بده...کسی تو رو بازداشت نمیکنه چون حرفهات کسی رو امیدوار کرده...دلبسته کرده...ترسونده...به اخر دنیا رسونده...اروم کرده روی لبه تیغ راه برده و بعد دوباره نقطه سر خط...گیرم دیگه سر خطی وجود نداشته باشه...گیرم که دیگه هرگز کتکی نزنی...جای بعضی زخمها تا اخر عمر روی تن ادمها میمونه...سر باز میمونه...و دردی که انتها نداره...انگار بی حس شدنی هم نیست...

جواب پس دادن توی دنیای بعضی ادمها لحظه ایه...کوچیک ترین خطاهایی که ازشون سر بزنه رو فورا جواب پس میدن...همینجا جواب پس میدن و میره پی کارش...من یکی از همون ادمهام...گاهی شاکی میشم که چرا...بعد میبینم که هر زمان دستم به اون بالا دراز بوده خودم این رو برای خودم خواستم...برای بعضی ادمها ولی نه...طول میکشه...انقدر میرن جلو که راه برگشتی نمونه...روزی میرسن به حقیقت که پل های پشت سر بسته...و شاید همون موقع هم نفهمن که چرا اینجایی ایستادن که ایستادن و چرا دنیای قشنگی روی سرشون خراب شده...و وای به حال من اگر سر سوزنی از حال و روزم رو برای تو خیال بافی کرده باشم و وای به حال تو اگر سر سوزنی از دلواپسی ها و درد های من رو از ته دل مسخره کرده باشی...وای به حال تو اگر سر سوزنی از اونچیزی که بافتی حقیقت نداشته باشه...

ترم من تموم شد...۶ واحدم رو به زور پاس کردم...ثانیه به ثانیه اش رو زجر کشیدم...زجری که توصیفش توی قالب کلمات نمیگنجه...دوستان من فارغ التحصیل شدن...اقای دوست شماره یک و ۴ و ۵ ...رفتن که سرنوشتشون رو بسازن...من برای دفاع هیچ کدومشون حاضر نبودم...من برای جشن فارغ التحصیلیشون حاضر نبودم...حتی برای جشن نامزدی اقای دوست شماره ۴و ۵ و ...حتی یه تبریک خشک و خالی هم نگفتم...توی این دنیا حاضر نبودم...دور اقای دوست شماره دوم رو به خاطر افتادن روی اون تخت لعنتی بیمارستان و بازی هایی که سرم در اورد خط کشیدم...یه خط قرمز همیشگی و الان ماههاست که حرفی رد و بدل نمیشه و همینطور خواهد موند...خانوم مر ...دوست ۶ -۷ ساله من ...همونی که لنگه اش دیگه پیدا نمیشد...۲ ماه از اخرین صحبت بینمون میگذره...گاهی به سالهای طولانی فکر میکنم که زیر پر و بالش رو گرفتم تا درست همون یک باری که شاید بهش احتیاج داشتم پشتم رو خالی کنه...کرد و رفت...گفته بود که روزی که دکتر بشه دیگه ماها رو یادش نمیاد...و من شاید جدی های مردم رو زیاد شوخی میگیرم...و من هنوزم میگم که دکتر شدن چه اسون ادم شدن چه مشکل...

رد همه اتفاقات دور و برم رو که میگیرم میرسم به تو و از اونجا به خودم...تویی که مطمئنم حالت خوبه...شب ها ۸ ساعت میخوابی...صبحانه مفصلت سر میز امادست...موسیقی هنوز خالی های زندگیت رو پر میکنه...همونی که قرار بود باشی...و خودم...خودی که توی تمام عمرم معنی سکوت رو مثل این روزهام لمس نکرده بودم...خودم که چند تا لیوان اب در روز شاید کل انچیزی باشه که از گلوم پایین بره...خود تکیده ام...که سالهاست خودم رو این طور توی اینه ندیده بودم..تکیده...تکیده...تکیده......و روزهایی که خالیه...خالی از هر چی رنگ و شعر و ترانه است...

خودم هستم و من...خود خالیه خالیم...که هنوزم مثل قدیم ها از هر چی مذهبه فراریه....خودمم و برگه های کتابی رو که از بس که دنبال گمشده ای ورق زدم پاره شده...پاره شده و داره میپوسه از جای خیسی اشکی که تمومی نداره...خودمم و دلی که پره....توهین و توهین و توهین...یادم میاد یه روزی گفتی که نمیزاری دلیل و بهونه هیچ کدوم از بی خوابی هام...دلواپسی هام...درد هام و تلخی هام تو باشی...من مدت هاست که تلخ و پر از دردم...دردهایی که سندش فقط به نام تو خورده...و شاید فرشته خانومت...یادم تو را فراموش رفیق...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:30 | لینک 


I dreamed a dream in time gone by
When hope was high
And life worth living
I dreamed that love would never die
I dreamed that God would be forgiving
Then I was young and unafraid
And dreams were made and used and wasted
There was no ransom to be paid
No song unsung, no wine untasted


He slept a summer by my side
He filled my days with endless wonder
He took my childhood in his stride
But he was gone when autumn came


I had a dream my life would be
So different from this hell I'm living
So different now from what it seemed
Now life has killed the dream I dreamed.

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 12:34 | لینک  |