دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم...
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...
دلم نمیخواد برگردم برم..دلم میخواد بمونم...دلم میخواد بمونی..دلم میخواد یه مدت بمونیم زیر اسمون یه شهر...امتحان کنیم یه رابطه عادی...ساده...کار کنی...کار کنم....با هم وقت بگذرونیم...میشه...ولی بازم صبوری میخواد...میشه ولی صبوری میخواد تا همدیگه رو پناه بدیم توی این روزهایی که تو سربازی و من نیز هم...تا تموم بشه سربازیمون و بشه خیلی کارها کرد...خیلی جاها رفت...خیلی چیزها دید...
یه زمانی بود که فقط به کم نیاوردن فکر میکردم...یه زمانی شد که به گم و گور شدن فکر میکردم...یه زمانی هم شد که به رها کردن...راحت کردنت فکر میکردم...اما هر بار حرفی اتفاقی....و شاید که همه اینها نشونه است...برای موندن...ساختن...تلاش...کم نیاوردن...که روزی برسه که از سرسختی هام خوشم بیاد...و من هنوز هم میگم ...شاید انقدر خوبه که انقدر گرونه....
توی این روزهای پر از شلوغی....
حالا که دستهامون اب و رنگ دستهای هم رو میشناسه...
مرا دگر رها مکن...
مرا از این ستاره ها جدا مکن...
سهم من از اونهمه دست و پا زدن ها هیچه....
انگار مصلوب شده باشم به زمین...نای تکون خوردنش نیست...بود هم با این چهار میخ لعنتی چطوری اخه....چسبیده به زمین درد میکشم ناجور...اشک من مال من...هر چی که دارم مال تو...صدات میکنم...که بگم مگه نه اینکه دوستی...دوست...من داغونم دوست...دست منو بگیر دوست...فقط دوست...بین این همه ادم به تو پناه اوردم دوست...
توی خلوت ترین ساعت شب سهم من از صدا کردن تو...سهم من از بغض من خمیازه کشدار توه...حالم خوب نیست...بگیر بخواب خوب میشی...نمیتونم...باشه من میخوابم...خداحافظ...یه بوق ممتد کشدار میمونه و اشکی که بند نمیاد...
از این دنیا خسته شدم بابا...منو میبینی اره؟ همه اونوقتهایی که صدات میکنم میشنوی اره؟؟ از زنده ها خسته شدم بابا...از حرف ...از قول های تو خالی...از همه نجابتی که دیگه حق ندارم ادعای داشتنش رو بکنم...همونی که وقتی که هم که داشتم به قول خانوم مر نجاست میاورد....خوابی بابا...خودت گفتی منو میشناسی...یه چیزی بگو...
میگن دعای سر قبر پدر و مادر مستجاب میشه...دعای زنده ها که کار سازم نیست...عجیب از بودن زیر این خاک نمیترسم...عجیب ته دلم خالی نمیشه وقتی یادم میاد یکی از همین روزها جای منم این زیره...با همه کرده ها و ناکرده هام...همه بدی ها و خوبی هام...بابا اومدم تو دعام کنی...تو که منو میشناسی مگه نه؟ خودت گفتی...
تحمل موندن ندارم بابا...طاقت رفتن ندارم...اونور دنیا غریبه موندم بعد از ۱۰ سال...این ورش مارک و اتیکت اونوری میخورم هر روز...بابا هیچ جای دنیا جا ندارم...دعام کن بابا...تا همه اونچیزی که با چنگ و دندون نگه داشتم رو از دست ندادم دعام کن برم...میبینی منو...دیدی چه اسون به باد میدم خودم رو ...دعام کن برم...
.محو میشم...دیگه نیستم...نمیبینم...نمیشنوم...یه سیلی خنک اروم میخوره تو گوشم....خانوم پاشو...پاشو ...خانوم مسن بغلی دوتا مشت اب میباشه توی صورتم...میگه هلاک شدی دختر...رنگ به صورتت نیست....نای رفتن ندارم...مشترک مورد نظر خاموش است...همه دنیا خاموش است...اخر اخرش بگم چی میشه؟؟؟اخرش ....من از اخرش اومده بودم...یه سنگ صاف...روش بنویس "اروم گرفت"....میرم...خودم...همه بدی هام...تلخی هام...بی وفایی هام....و غرور و ابروی نداشته ام...و من که هرگز از مرگ نهراسیده ام...هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم
رای من کجاست؟
اینجا دخمه است ... من توی دخمه گیر کرده ام با e ... من می گویم و e اینجا تایپ میکند ...فکر میکنم که اگر چهار صباحی دیگر را با e سر کنم بر اثر ابتلا به فشار خون مزمن تلف گردم ...
- e ناهار پیشم بمون ...
- نه نه نه نه نمیخوام !
من و e ظاهرا در جوار هم استعداد لاگ نویسی مان کور می شود و به شدت لوس می شویم !
بقیه ش رو خودت بنویس e حوصله م رو سر بردی تایپ کردن هم بلد نیستی ...
e: من e هستم ... خوشحال هستم ... ! خانوم مر کنار من ایستاده و این دخمه یک صندلی بیشتر ندارد و خانوم مر از نشستن امنتاع می ورزد ! وای به روزی که خانوم مر چپ چپ نگاهت کند ! ... خدا نسیبتان نکند ... خانوم مر خوب است فقط کمی ننر است !
ملالی نیست جز دوری خانوم مر ! بای بای!
پ . ن : لوس ترین پست خانوم مر !
e هست و من خوبم...ارومم...راحتم...ته دلم هیچی گیر نکرده...توی گلوم هم همچنین...ارامشی که هیچ جای دنیا توی خودم ندیده بودم...e هست و میون همه این شلوغی سبز ارومم....اها راستی خودش بالاخره گفت که اشکال نداره بگم e همان ناجان است!!! خسته شدید؟ منم خسته نشدم...
با این همه بقیش بماند برای خودم...و برای e ...و برای همه لحظه هایی که وسط شلوغی خیابون یا خلوتی پارک یا میز کنار پنجره یا لبه حوض اب و یا زیر اون درخت بزرگه گیر میکنیم....بمونه برای داستانی که نقش اولش خود ماهاییم...بمونه برای فصل های بعدش که قراره گرم بمونه....مثل همین روزهای شلوغ پایتخت...مثل همون اولین ثانیه دیدار...
- من ته دلم خالیه...خانوم س و اقای ر همکلاس های سال پایینیم بودن...از اوناش که تمام این ۴ سالی که منو امثال من حرص خوردیم و نخوابیدیم پارتی بودن و های بودن و شب قبل همین فاینال اخیر هم که خانوم س توی ارایشگاه بود و اقای ر هم در دسترس نبود در حدی که ماها مشکوک شدیم که اینها پروژه اشون رو یه جایی خریدن... سابقه خوبی هم نداشتن در حدی که من و امثال من حتی وقت مبارکمون رو برای دیدن پروژه هاشون تلف نمیکردیم چه برسه به باقی مطالب...جالب اینکه خودشون هم به افتضاحی کار خودشون معترف بودن....خوب دیگه میخواستید چی بشه...اون مسابقه کذایی که من بر سرش کوچکترین چیزی که از دست دادم سلامتیم بود رو نفر اول شدن!! تو کل امریکا! من به خودم و امثال خودم تبریک میگم فراوون...
-من ته دلم خالیه....سال دیگه تز دارم...براش هیچ انگیزه ای ندارم...از طرفی از انرژی و قدرت روحیم انقدر خرج کردم که هیچی ته اش نیست...از طرفی مگه این همه سال که این همه خودکشون کردم چی شد که حالا بخواد چی بشه...من ترک تحصیل میخوام...هیچ انگیزه ای برای تلاش نیست...شاید اتفاق فردا بشه یه انگیزه...ولی امروز که نیست...
- من ته دلم خالیه...کاش فردا این موقع بهتر باشه...بهتر باشیم...کاش کابوسهام تمومی بگیره...کاش ارامش بشینه ته قلبم...شاید ...کاش...فردا باز توی راهم...
- وقتی نق نمیزنه ادم رو نگران میکنه...وقتهایی که از یه چیزی شاکیه اروم ترم چون میدونم که احتمالا چیز زیاد مهمی نیست...وقتهایی که میدونم یه چیزی اون ته ته ها اذیتش میکنه و هیچی نمیگه...به اندازه همیشه میخنده و شوخی میکنه و خلاصه نشون میده که به هر نحوی خوبه...اونه که نگرانم میکنه.....بلد نیست بگه...بلد نیست نشون بده...و من میترسم که همه اون چیزی رو که تک نگه میداره......نگرانشم...کاش اوضاع یه ذره رو به بهبود بره...کاش ...کاش حرف بزنه یه کمی...از همه اونچیزی که وقتی ته دلش گیر میکنه دیگه گیره...میشنوی e؟ با تو هستم...
- ۶ شایدم کمتر ولی بیشتر نه....اینو فقط کسی میتونه درک کنه که یه سال ثانیه شمرده...
- اینجا رو دوست دارم ولی ...به فکر رفتنم...یه جایی مثل پرشین بلاگ که بشه توش یادداشت خصوصی نوشت و پسوردش رو داد به همون چند نفری که بودنشون عزیزه...تحمل هم حدی داره
- میگم پارسال مثل امروز بود...میگه اره عجب غلطی کردیم...تقدیر بود شاید...از حالا به بعدش هم تقدیر باشه شاید...هر چی که هست امروز یک ساله شدیم ...در راستای این یه سالگی من نشستم وبلاگ مینویسم و تو هم داری با گیتارت ور میری!! e عزیز ...the rest is still unwritten....
- بعد از یه پیاده روی طولانی همراه e اون میره سر کار و بار و من نیز هم...یه تاکسی دربست میگیرم که بیام خونه...بنده خدا انقدر برام درد دل میکنه...انقدر درد دل میکنه...گوش میدم و گاهی همدردی...میرسیم نزدیکهای خونه...ستاد انت خا با تی مرتی که ( فکر نکنم مرتیکه مورد نظر احتیاج به توصیف داشته باشه) دارن شربت ابلیمو پخش میکنن با اعلامیه برای مرتی که مورد نظر...یه لحظه یه آن حس میکنم خیلی عصبانی هستم...از اون حس و حال های زمان ۱۹-۲۰ سالگی که مثلا میرفتیم در ساختمون فدرال مملکت جهانخوارمون تظاهرات ضد اسراییلی ...از اون مدل عصبانی ها! یکی از این جوجه تبلیغاتی ها میاد در ماشین با لبخند گل و گشاد و پوستر و شربت!!...پوستر رو ازش میگیریم و پاره پاره میکنیم و پرت میکنیم جلوش!!! اقای راننده بلند بلند دعا به جونمان کرده پاشو میزاره رو گاز و یه سری فریاد مبهم هست که از ناحیه تبلیغاتی ها به گوش میرسه و نکته اینجاست که ما یه کمی دلمون خنک شده!!!
- با خانوم زن دایی روانه ارایشگاه میشویم هر چند بیشتر قصدمان سیاحت میباشد...من هرگز در وطن پام به ارایشگاه نرسیده بود تا حالا...و حتی خارج از وطن نیز از این مکان مقدس فراریم....قیافه ملت بشدت ضایع و ارایشها بسیار چندش و رنگ موها بسیار فضایی مینموند....و من اخرش نفهمیدم که یکی با این وضع فجیع چطوری میتونی احساس خوشگلی هم کنه...چیزی که بسیار جلب توجه میکرد میزان طلا و جواهرات اویزون از ملت بود که من فکر میکردم این کارها دیگه منسوخ شده...
- همین امروز ۳ نفر از من پرسیدند که دقیقا من کجام بعد از این همه سال امریکاییه! چه عرض کنیم!
-کوفته قل قلی های خانوم مادر خانوم پر حرف ندارند...یه اندازه و همشکل و یه کمی تند ولی نه زیاد ...همون جوری یه کوفته قل قلی اصیل باید از اب در بیاد...
- میرسم خونه و دراز میکشم کف اتاق و اقای پسر دایی شماره ۴ هی نشسته اونور روی نت سایت نظام وظیفه رو بالا پایین میکنه هی بلند میخونه و هی اه از نهادش برمیاد و من نیز هم!...خیلی نامردیه...خیلی زیاد نامردیه...به ساعت های طولانی بیگاری e فکر میکنم و اینکه تازه شاید جز بهترین شرایط ممکن همون خودش باشه...به گردن دردهاش و کمر درد هاش و مفت و مجانی بودن همه زحمت هاش و همه ادم های غیر قابل تحملی رو که روزانه تحمل میکنه و اینکه الان مدت هاست دارم توی لاک رفتنش رو شده از راه دور میبینم ....و اینکه خوب خودش رو نگه داشته تازه... فکر میکنم به همه اونچیزی که همین نظام وظیف کوفتی از حتی خود من هم گرفت...و انقدر خیره میمونم به گوشیم تا خوابم ببره...
- خونه بچگی هام رو فقط وقتهایی دوست دارم که خالیه...بقیه مواقع ترجیح میدم منم نباشم...
- توی راه برگشتن سوار تاکسی میشم...راننده به شدت سر حاله...میگه من شاعرم...غزل میگه...خیلی قشنگ ...اطلاعاتش زیاده...از کتیبه های هخامنشی به همون زبون میخونه و ترجمه میکنه....میگه شما که قدر حضرت حافظ رو میدونی مال اینه که از اینجا دور بودی...میگم من هر چی دارم از همین خاکه...اینو از ته دلم میگم...میگه یه جا تو کوههای اطراف هست که ارامگاه یه درویشه...چند صد سالی قدمت داره...دلم میخواد که برم...نه...دلم میخواد که باشی تا بریم...هی e با تو بودم...باش تا بریم!
- از لندن تا شیراز اینو شنیدم...تکرار و تکرار و تکرار....تو اسمونا...میون ابرا...اون بالاها....وقت بالا رفتن...پایین اومدن...و همه ادمهایی که از همسفر من بودند برای چند ساعت...گذشتند و رفتند و دیگه هرگز سر راه من گره نمیخورند...و تو که توی لحظه لحظه های من همقدم بودی....همسفر بودی...
اقای ص رو میبینم...توی لابی هتل هما که همیشه شلوغه و پر از ادمهای خوشگل....حرف زیادی نیست...تعارف میکنه زیاد....شیرازیه زیاد...به خیال خودم خیلی اروم نشستم ...بهم میگه خانوم مر حالا شما یه کمی اروم باشید...تازه میفهمم که دستم و صدام میلرزه...میگه بدون تعارف خیلی ها ارزو دارند کنار شما باشند...خیلی ها...که شما ال هستید و بی تعارف بل هستید...میگم بحث این چیزها نیست...کار دله...توی دلم میگم ...بگه؟؟...دیگه خیلی وقته نمیگه...
تمام روز گوشیم توی دستمه...خورشید میاد بالا...میره پایین...تاریک میشه....سیاه میشه...و من نشستم این گوشه و گوشیه ساکتم توی دستمه...ساعت ۷:۲۶ صبحه...من بیدارم...من بیدار بودم...من خواب ندیدم...خیال نبافتم...بیدار بودم...و واقعی...توی این شهر یه جا هست که شاید بشه گوشه اش نشست و ....سکوت کرد و شاید توی سکوت جوابی گرفت برای همه حرفهای سنگینی که توی قالب کلمه ها نمیگنجه...شاید باید که رفت و سکوت کرد...
-از فرودگاه لندن و همه خاطراتش متنفرم...
-بعد از 48 ساعت تازه رسیدم بحرین و یه ترانزیت 14 ساعته...و من رو به عنوان شهروند امریکایی اوردن هتل تا خسته نباشم! بر خلاف شنیده هام هتل به شدت شیک و تمیز و کلاس بالاست با یه حمام دنج بزرگ که من به جای استفاده ازش اومدم و دارم لاگ مینویسم...اینجا همه فارسی صحبت میکنن...به اقای صاحب هتل میگم شما بوشهری هستید؟ میگه نه دخترم ما فارسیم...یادم میاد که اقای پدرم گفته بود بهم که تا همین 60-70 سال پیش بحرین جزوی از خاک ایران بوده که فروخته شده...
- خانوم مادرم برام تعریف کرده بود که پدرش ریشه بحرینی داشته...و من از اینکه یه رگه عرب داشته باشم اصلا افتخار نمیکردم...حالا موضوع برام روشن شده...بحرینی ها فارسند...و اجداد بحرینی پدربزرگ من هم به تبع فارس...با این حساب من یه جورایی در سرزمین ابا اجدادی هستم ...چه بد که انقدر از تاریخ نمیدونم...
- توی خواب وبیداری پرواز خواب دیدم که کبودی وسیع پشت پام خوب شده و فقط یه هاله کبودی دور تا دورش مونده....رسیدم هتل و اولین کاری که کردم بالا زدن پاچه شلوارم بود و دقیقا عین توی خواب کبودی رفته بود...موندم چرا در مورد مسایل مهم تر از این خوابا نمیبینم...
-بعضی ها برای یه بازی مسخره فقط حدود 100 ساعت هواپیما سواری میکنن و ترانزیت و از این مزخرفات....خسته نیستم ...داغونم...
- میخوام برم توی اتاق قشنگم این چند ساعته رو بخوابم...حمومی شاید...یه بارم با سر و ریخت ادمیزادی برسیم وطن...خسته و داغون و خاک و خلی تا چند ساعت دیگه خونه نامرد بی معرفت من سلام....
- نمیدونم چرا...حداقلش این هست که بار اولم نیست که این راه طولانی رو تنهایی میرم...اما این دفه میترسم...از رفتنش بگیر تا راهش...تا رسیدنش تا اون ۴۸ ساعتی که هیچکس قرار نیست خبر دار از حال و روزم باشه...میترسم...فکر میکنم به همه تلخی که قراره همسفرم باشه...بعله...بعضی ها برای یه بازی دو بار هم نصف دنیا رو میرن...بعضی ها اسطوره حماقتند...اینکولودینگ خودم...
- گفتم شبیه بچگی های عمو بزرگش بود...عمو بزرگش پسر دایی منه...عشق دوران کودکی...همبازی...پررنگ ترین شخصیت بچگی هام...بچگی هامون ادم فروش بود...خیلی زیاد...هنوزم همونه...ادم فروش...چه خوب که نیستم رفیق...بیایی هم نمیبینمت...
- یدونه چمدون داشتم...هی ریختمش بیرون ...هی کمتر شد...خالی مونده...پر هم نمیشه...اینکه من یدونه چمدون رو هم نتونم پر کنم برای سفر یعنی که خوب نیستم...خوب نیستم و تمام...
- یه لیست کوتاه خرید داشتم...الان کوتاه تر شده!هیچی هم نخریدم...فقط خط زدم...خط زدم...حوصله خرید نیست...
- عکس العمل ملت در مقابل پای گاز گرفته من --->
من---->![]()
- کاش زودتر برم...کاش اصلا نرم...خوب نیستم...
- میگه همه چیز روال عادیشو داره تا تو باز پیدات بشه...من کلا هیچی نمیگم اما....وقتی روال عادی یکی رو به هم میریزی حداقلش اینه که انتظار نداشته باشی روالت خیلی عادی باشه...
- حالم از همه چیز به هم میخوره...
