-میگه به خاطر من نمون...بعد بهم برمیخوره...بعد تمرین این روزهام رو تکرار میکنم...یه قدم برو عقب...از یه زاویه باز تر نگاه کن...اروم بگیر...تصمیم بگیر...
من اگه برم چی دارم... یه اینترنت پر سرعت برای تحقیقات پایان نامه...ارامش خونه پدری...وقت گذروندن با خانوم مادر که این روزها تعطیله...رفع دلتنگی برای اقای پدر...یکی دو روز افتادن دنبال کارهای دانشگاه و دیگر هیچ...حتی ادوایزر های مربوطه هم توی دانشگاه نیستند...تا اولین روز دانشگاه هم برنمیگردن...اونها هم تعطیلن...در ضمن ...تجربه میگه هیچوقت قبل اینکه چیزی بخواد شروع بشه دست پیش نگیر...حرسش رو نخور...چی میخواد بشه؟ تاپیک ندارم...خوب به درک...یکی از همونهایی رو که استاد ها پیشنهاد میدن برمیدارم و تموم...منم مثل بقیه...حرس نخور دختر ...حرس نخور....
من اگه نرم چی دارم...فامیل محترم...تعداد معدودی دوست قابل معاشرت...فاصله کمتر با e ...دسترسی اسون به eامید اینکه شرایط عوض بشه....و ارزش همه اینها که روی هم انقدر زیاد بوده که اصلا الان اینجا باشم...
و خیلی چیزهای دیگه که باعث میشن بخوام بمونم...اسون نیست اما شدنیه....
من ماندگار شدم....
-رفتم مشهد و برگشتم...اونهمه پر پر زدم تا برم اما وقتی رسیدم تازه دیدم اصلا دلم اونجا نیست...برامون دعا کردم...براتون دعا کردم...برای خانوم زابیل و اعظمی و بقیه اونهایی که اینجا تنهام نمیزارن...برای مریم و سارای توی راه...برای هلیا با اون داستان زندگی عجیب و غریبش که انگار از روی مال من نوشته بود...برای فامیل محترم...و اخرش هم برای خودم و تو...هر چند دلم اونجا نبود و یا حتی پیش خودم...جای خالیت بد جوری روی شونه هام سنگینی کرد...
-بعضی دوستی ها وقتی تموم میشن دیگه شدن...مهم نیست وسعت و عمقش چی بوده باشه...تموم شدن که شدن...اما با همه این تفاصیل گاهی که یادت میفته دلت میگیره...غرورت هم که نزاره جلو بری بازم دلت میگیره...تنگ میشه برای روزهای دو نفریتون ... اینه که وقتی یه خط ایمیل میگیری که فلون فلون شده کدوم گوری هستی که تلفنت خاموشه به کل یادت میره اون ننر بازی مسخره رو که باعث تمومی اون همه دوستی چند ساله شد...جواب میدی ایرانم ...تا بگه دختره *،×*،٪ بی خدافظی میری ایران؟ و تو بگی همینه که هست و ته دلت بال در بیاری که این قصه هنوزم سر دراز دارد...خانوم مر خود بی چشم و روت رو گفتم...چه خوب که ایمیل زدی...بعضی دوستی ها وقتی تموم میشن تموم نمیشن...
- دلم یه وبلاگ جدید میخواد...برای ادامه همین داستان قدیمی...با خواننده هایی که خودم خواستم که بیان...اینجا حس میکنم چشم دنبال زندگیمه....چشم دنبال نوشته هامه...خرافاتیم؟ خوب باشم! کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟
فکر نمیکنم...به انچیزی که ساختنش ماهها و ماهها غربت و دوری و اشتیاق و انتظار و صبر و تلاش و بال و پر زدن های مداوم میطلبه و شکستنش به اندازه یک صبح تا عصر...
فکر نمیکنم... به انجایی که باید میبودم و اونهمه تدارک و بگیر و بیار و بساز و ببر هاش تا خاطره بشه برای یک شب نه...شاید یک عمر...واونجایی که هستم...گوشه اتاق... کف زمین...با چشمهای بسته که کافیه بازشون کنم تا یه تصویر تار ببینم از یه شناسنامه...یه کوزه ابی رنگ...یه پاکت بلیط....و بعدش هم هیچ...
فکر نمیکنم ... به اونچیزی که به من گذشت و اینکه ایا حق من بود و یا نبود و اصلا اخه چرا من و شاید که اون...فکر نمیکنم...
فکر میکنم.... به تلفنی که ساکته...مگر اینکه زنگ بخوره...و ادمهایی که هیچوقت زنگ نمیزند و الان میزنند...همه ادمهایی که شکستن من رو دیدند ولی داستان من رو نشنیدند و توی گلوشون موند که اخه چرا...ولی باز هم نپرسیدند...
فکر میکنم که باید برم...زود...تا بیش از این جمع و جور کردن تیکه های شکسته من نیافتاده گردن ادمهایی که توی شکستنم هیچ نفشی نداشتند و برای جمع کردنم هم هیچ وظیفه ای...
فکر میکنم که اون سر دنیا لااقل اگر شکستم ...خودم رو تنهایی قبول میکنند شاید گوشه بیمارستان...پولش رو میگیرند و سر هم بندیم میکنند...بدون اینکه کسی بفهمه ...حتی مادرم...اشک کسی هم در نمیاد...نگاه کسی نگران نمیشه...کسی بهش بر نمیخوره ... و از همه مهمتر...کسی نمیپرسه اخه چرا...انگار از اولش همونجوری بوده باشه...انگار از اولش همونجوری بوده باشم...
فکر میکنم که این بار که برم تا سالهای سال بر نمیگردم...شاید هرگز....شاید فقط برای مردن...تا که شاید بزارنم کنار همون غریبه ای که سر قبرش زار زدم...شاید دو وجب اونورتر و روش بنویسن که راحت شد...
فردا شاید برم حافظیه برای یه خداحافظی دور و دراز...شاید تا عصر جوجه هام رو بغل بگیرم ...زل بزنم به هوای دم کرده و برگهای گوشه حیاط و پاییزی که زمستون شد...بعدتر هاش که تابستون شد...و فکر کنم که شاید بار بعدی وجود نداشته باشه...که شاید روزگاری برگردم وببینم نه از این خونه خبری هست و نه از حیاطش...نه صدای جیغ و فریاد بچه هایی که گوشه همین حیاط خیال بافتند و بزرگ شدند...و نه از دخترکی که بشینه به تماشا....تماشای انهمه که گذشت...تماشای اونهمه انتظار و دیگه هرگز صدایی توی در و دیوار هاش نپیچه که بخواد بگه...کی میای...
از این به بعد اگه چیزی اینجا ثبت بشه اهمیت چندانی نداره...مثل اونهایی که اینجا رو میخونن و کلا اهمیتی ندارند...بقیه اش رو میبرم با خودم
من وقت زیادی رو بیرون چهار دیواری این اتاق سر نمیکنم اما قدر میشناسم...قدر ارامش این روزها رو...قدر خنده های بی پایانمون رو...حتی وقتی هم که خنده نیست ...قدر ارامشی رو که هست...قدر بودن ادمها رو هر چند کم رنگ...قدر همین دختر دایی دسته دیزی...و اون یاس منگوله و این که هستند...و حتی پسر دایی شماره ۴ که شاید تنها موجود مذکر معرفت دار این فامیل باشه...و یا حتی خانوم الف و اقای برادرش و گاهن پر!!و همیشه و همیشه و همیشه e هرچند فکر کنید خیلی ننریم!خلاصه که من قدر میشناسم...قدر اون فالوده ابلیمویی سر خیابون و یا میوه هایی که همیشه خدا دونه ای میخرم و به خونه نرسیده تمومه...قدر اون عصر گرفته خرداد که هنوز ایرانم ویران نبود...و اون یه دونه هلو و یه دونه الو و یه دونه انگوری که e برام خرید و چقدر همه بهمون خندیدن...بهانه برای موندن زیاده....عجیب دلم برای برگشتن تنگ نیست....انگار نه انگار ۱۰ ساله که زندگیم اون سر دنیا ورق میخوره...و خلاصه که من قدر میشناسم بالایی...هر چند اگر دیر به دیر به زبونم بیاد...تویی که میدونی همیشه توی خاطرم هست...
پسر دایی شماره ۴ هم هست...هر بار که اینو پخش میکنن یا حواسش نیست یا یه دقیقه رفته بیرون...تا بار اخر...که هست...هم خودش هم حواسش...میبینه...اشکش انگار خشک شده تو چشماش...رگ گردنش به وضوح معلومه...زبونش بند اومده...گوینده اسمش رو میگه...با یه صدای خفه میگه نه...فامیلش *** هست...چند دقیقه بعد گوینده فامیل دخترک رو اصلاح میکنه...ماتت میبره...میگی ادم ادمه...میگه به اندازه که کافی دور بودی که نشناسی....دو زاریت افتاده... حالا میشناسی...راحت شد...انقدر راحت که حتی فرصت نشه بگه اخ...حالا میدونی...
ادم ادم نیست...
