تبليغاتX
ستاره چین -

تا صبح رو خواب بیدارم....کابوس میبینم دوباره...میرسم خونه...یه ماشین میگیرم و یه ادرس...از در اصلی که رفتی تو دست راست...بغل قبرهای خانوادگی....یه حیاطه اندازه حیاط همین خونه...زیر درخت نارنج روش فقط نوشته ع.ق...دم در یه شاخه گل میگیرم و یه شیشه گلاب...نرسیده سر خاکش بغضم میترکه...قبل از اومدنم رفته بود...نمیدونم چی صداش کنم...شاید بابا...شاید بابابزرگ...نه همون بابا...تکیه میدم به دیوار...بغض میکنم...یه بار تو عمرم خوابت رو دیدم...خانوم مادرم بهت گفت این دخترمه...گفتی لازم نیست تو بگی...خودم میدونم این دخترمه....سلام بابا...

از این دنیا خسته شدم بابا...منو میبینی اره؟ همه اونوقتهایی که صدات میکنم میشنوی اره؟؟ از زنده ها خسته شدم بابا...از حرف ...از قول های تو خالی...از همه نجابتی که دیگه حق ندارم ادعای داشتنش رو بکنم...همونی که وقتی که هم که داشتم به قول خانوم مر نجاست میاورد....خوابی بابا...خودت گفتی منو میشناسی...یه چیزی بگو...

میگن دعای  سر قبر پدر و مادر مستجاب میشه...دعای زنده ها که کار سازم نیست...عجیب از بودن زیر این خاک نمیترسم...عجیب ته دلم خالی نمیشه وقتی یادم میاد یکی از همین روزها جای منم این زیره...با همه کرده ها و ناکرده هام...همه بدی ها و خوبی هام...بابا اومدم تو دعام کنی...تو که منو میشناسی مگه نه؟ خودت گفتی...

تحمل موندن ندارم بابا...طاقت رفتن ندارم...اونور دنیا غریبه موندم بعد از ۱۰ سال...این ورش مارک و اتیکت اونوری میخورم هر روز...بابا هیچ جای دنیا جا ندارم...دعام کن بابا...تا همه اونچیزی که با چنگ و دندون نگه داشتم رو از دست ندادم دعام کن برم...میبینی منو...دیدی چه اسون به باد میدم خودم رو ...دعام کن برم...

.محو میشم...دیگه نیستم...نمیبینم...نمیشنوم...یه سیلی خنک اروم میخوره تو گوشم....خانوم پاشو...پاشو ...خانوم مسن بغلی دوتا مشت اب میباشه توی صورتم...میگه هلاک شدی دختر...رنگ به صورتت نیست....نای رفتن ندارم...مشترک مورد نظر خاموش است...همه دنیا خاموش است...اخر اخرش بگم چی میشه؟؟؟اخرش ....من از اخرش اومده بودم...یه سنگ صاف...روش بنویس "اروم گرفت"....میرم...خودم...همه بدی هام...تلخی هام...بی وفایی هام....و غرور و ابروی نداشته ام...و من که هرگز از مرگ نهراسیده ام...هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 16:20 | لینک  |