تبليغاتX
ستاره چین -

نشستم جلوش و نگاهم میکنه...بغضم رو به شدت میخورم...سکوت میکنم وسط حرفهام تا نفسم جا بیاد...میگه این همه سال ازاد زندگی کردی این همه افکار سنتی مال کجاست؟تشخیص میده که کیس خیلی جالبی هستم...میمونه تا همه رو راه بندازه وبعدش باز با من وقت بزاره...صبح به خانوم مادرم میگم همچین کاری کردم...میگه خوب کردی...زودتر باید میکردی....میدونم...بیش از اینهاش رو لازم دارم میدونم...خوب نیستم...میزنم بیرون با یه لیوان اب طالبی میشینم روی پله ها...خفه ام خدایا خفه...برمیگردم خونه...میخندم...میخونم...مینویسم...همه چیزهایی که از اول صبح نخوردم رو بالا میارم...نیمه های شب میپرم....یه لحاف نازک رومه کف اتاق که نمیدونم کی انداخته...گوشیم روشنه توی دستم...میلرزم تا صبح...کابوسه....سر ظهر دو تا جوجه دارم....بچه ان...شیطونن...اذیت میکنن زیاد...یه مرتبه وسط شلوغیشن ایستاده چرت میزنن...من جوجه هامو تماشا میکنم ...بارون میگیره...بارون رو هم برام بد خاطره کردی....یه تیکه از ته دلم سوراخه...فکر میکنم به اقای مشاور...به کنسل کردن بقیه جلسه هاش ...به جلو انداختن بیلیت....به رفتن....به دست و پا نزدن...به ته دره ای که توش سقوط کردم...فکر میکنم به رفتن...برای همیشه رفتن....مثل همه اون سالهای که رفتم...چشمهامو که میبندم صداش هست که میگه حیفتونه....بمون...تلاش کن...تو که این همه کردی...این همه اومدی...بمون...بمون....

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 17:14 | لینک  |