تبليغاتX
ستاره چین -

-

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم...

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...

دلم نمیخواد برگردم برم..دلم میخواد بمونم...دلم میخواد بمونی..دلم میخواد یه مدت بمونیم زیر اسمون یه شهر...امتحان کنیم یه رابطه عادی...ساده...کار کنی...کار کنم....با هم وقت بگذرونیم...میشه...ولی بازم صبوری میخواد...میشه ولی صبوری میخواد تا همدیگه رو پناه بدیم توی این روزهایی که تو سربازی و من نیز هم...تا تموم بشه سربازیمون و بشه خیلی کارها کرد...خیلی جاها رفت...خیلی چیزها دید...

یه زمانی بود که فقط به کم نیاوردن فکر میکردم...یه زمانی شد که به گم و گور شدن فکر میکردم...یه زمانی هم شد که به رها کردن...راحت کردنت فکر میکردم...اما هر بار حرفی اتفاقی....و شاید که همه اینها نشونه است...برای موندن...ساختن...تلاش...کم نیاوردن...که روزی برسه که از سرسختی هام خوشم بیاد...و من هنوز هم میگم ...شاید انقدر خوبه که انقدر گرونه....

توی این روزهای پر از شلوغی....

حالا که دستهامون اب و رنگ دستهای هم رو میشناسه...

مرا دگر رها مکن...

مرا از این ستاره ها جدا مکن...

 

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 21:36 | لینک  |