سه شنبه دوم تیر 1388
میبینیش...دست هاتو میزاری جلوی دهنت...جیغ خفه ات رو خفه تر میکنی...خون میزنه بیرون از دهنش...صورتش زیر یه هاله خونی محو میشه...چشماش دیگه مبهوت نیست...میره...توی دلت میگی راحت شد...
پسر دایی شماره ۴ هم هست...هر بار که اینو پخش میکنن یا حواسش نیست یا یه دقیقه رفته بیرون...تا بار اخر...که هست...هم خودش هم حواسش...میبینه...اشکش انگار خشک شده تو چشماش...رگ گردنش به وضوح معلومه...زبونش بند اومده...گوینده اسمش رو میگه...با یه صدای خفه میگه نه...فامیلش *** هست...چند دقیقه بعد گوینده فامیل دخترک رو اصلاح میکنه...ماتت میبره...میگی ادم ادمه...میگه به اندازه که کافی دور بودی که نشناسی....دو زاریت افتاده... حالا میشناسی...راحت شد...انقدر راحت که حتی فرصت نشه بگه اخ...حالا میدونی...
ادم ادم نیست...
نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 2:20 | لینک
|
