من وقت زیادی رو بیرون چهار دیواری این اتاق سر نمیکنم اما قدر میشناسم...قدر ارامش این روزها رو...قدر خنده های بی پایانمون رو...حتی وقتی هم که خنده نیست ...قدر ارامشی رو که هست...قدر بودن ادمها رو هر چند کم رنگ...قدر همین دختر دایی دسته دیزی...و اون یاس منگوله و این که هستند...و حتی پسر دایی شماره ۴ که شاید تنها موجود مذکر معرفت دار این فامیل باشه...و یا حتی خانوم الف و اقای برادرش و گاهن پر!!و همیشه و همیشه و همیشه e هرچند فکر کنید خیلی ننریم!خلاصه که من قدر میشناسم...قدر اون فالوده ابلیمویی سر خیابون و یا میوه هایی که همیشه خدا دونه ای میخرم و به خونه نرسیده تمومه...قدر اون عصر گرفته خرداد که هنوز ایرانم ویران نبود...و اون یه دونه هلو و یه دونه الو و یه دونه انگوری که e برام خرید و چقدر همه بهمون خندیدن...بهانه برای موندن زیاده....عجیب دلم برای برگشتن تنگ نیست....انگار نه انگار ۱۰ ساله که زندگیم اون سر دنیا ورق میخوره...و خلاصه که من قدر میشناسم بالایی...هر چند اگر دیر به دیر به زبونم بیاد...تویی که میدونی همیشه توی خاطرم هست...
